…
دست و ذهنم قفل است. کار کردن وترجمه کردن تمرکز و آرامشی میخواهد که ندارم…بعلاوه سرعت بسیار پایین اینترنت در این روزها هم مزید علت است ، ساعتهای متمادی پای اینترنت مینشینم اما حتی قادر به آپلود کردن یک عکس ساده هم نیستم…ببخشید، فعلا همین ….
دست و ذهنم قفل است. کار کردن وترجمه کردن تمرکز و آرامشی میخواهد که ندارم…بعلاوه سرعت بسیار پایین اینترنت در این روزها هم مزید علت است ، ساعتهای متمادی پای اینترنت مینشینم اما حتی قادر به آپلود کردن یک عکس ساده هم نیستم…ببخشید، فعلا همین ….
این روزها در تمام رسانه های اینترنتی که به انیمیشن می پردازند بحث انیمیشن تازه ی پیکسار/دیزنی ، UP ، داغ است. خود من هم با اینکه علاقه ای ندارم که در چند پست پیاپی به یک موضوع مشابه بپردازم، با اینحال به دلیل اینکه بسیار درگیر مسائل کاری هستم، فرصت چندانی برای جستجوی مقالاتی متفاوتتر نداشتم. اشکالی هم ندارد، فعلا با مقاله ای از سایت CNN ،با موج “UP” بالا! میرویم تا بعدتر و باز هم مقالاتی متفاوتتر…
از زمان نمایش عمومی فیلم ” داستان اسباب بازی” تا “ وال -ئی” ، پیکسار 9 فیلم بلند انیمیشن را روانه ی بازار کرده است که همه بر پرده سینما درخشیده اند وچه از دیدگاه منتقدین و چه در گیشه موفق بوده اند. حتما رازی در کار استودیوی پیکسار است، مگرنه؟
-مگرنه؟
- نه!!!
پیت داکتر Pete Docter کارگردان دهمین تولید پیکسار،یعنی Up می گوید:” من فکر نمی کنم که رازی در کار پیکسار نهفته باشد. دلیل موفقیت فیلمهای پیکسار در دو نکته ی اساسی نهفته است.نکته نخست این است که استودیوی پیکسار توسط هنرمندان اداره می شود. به جان لستر John Lasseter نگاه کنید. او یک کارگردان موفق است. یک هنرمند به تمام معنی و این موضوع هیچ ربطی به اینکه او فارغ التحصیل رشته تجارت و اقتصاد است ندارد. اگرچه که این وجه از تواناییهای او نیز کمک بزرگیست به مدیریت او. نکته دوم این است که ما تعدادی زیادی افراد خبره و ماهر داریم که به مرور در استودیو گرد هم آمده اند . UP دهمین فیلم ماست و هر فیلم ما نسبت به فیلم پیشین ، چه در متحرک سازی، چه درنورپردازی و یا جلوه های ویژه ،بهتر و بهتر شده است. و ما تمام این ها را مدیون تیم قوی و درجه یکمان هستیم.”
واقعا به نظر نمی آید که پیکسار بجز استفاده از بهترینها، از فرمول خاص دیگری پیروی کند. علیرغم اینکه ستاره های بزرگی چون تام هنکس و پال نیومن در فیلمهای پیکسارصدا پیشگی کرده اند، اما صدا های بزرگترین موفقیت تجاری استودیو یعنی “ در جستجوی نیمو” ، متعلق به دو کمدین یعنی الن دی جرنس و آلبرت بروکس بوده است. کاراکترهای فیلمهای پیکسار طیف وسیعی از فرم و رنگهای متفاوت را در بر میگیرند، از صورتهای خشن و زاویه دار روستایی ( داستان اسباب بازی) و کاراکترهای آبنباتی خوشرنگ (ماشینها) تا کاراکتر هایی با ظاهر کلاسیک ( رتتویی) و یا شخصیتهای بسیار مدرن ( وال - ئی).شوخیها و طنزی که در انیمیشنهای پیکسار مورد استفاده قرار می گیرند نیز اگرچه در مواردی نزدیک به فرهنگ عامیانه میشوند( مانند آنچه که در فیلمهای استودیوهایی چون دریم ورکز می بینیم) اما در کل طنز بکارگرفته شده در فیلمهای پیکسار بیشتروابسته به موقعیت داستان فیلم هستند نه جدای از داستان. در فیلمهای پیکسار داستان همیشه حرف اول را می زند.
تهیه کننده ی UP ، جوناس ریورا می گوید: ” یکی از نکاتی که در پیکسار وجود دارد و من عاشق آن هستم این است که در این استودیو مهم نیست که شغل شما چیست، تهیه کننده هستید، دستیار تهیه هستید، مسئول بازار یابی هستید یا حتی مسئول آبدارخانه،همه افراد در استودیوی پیکسار مثل یک فیلمساز فکر می کنند و عمل می کنند.ساخت UP پنج سال به طول انجامید و تمام دغدغه من این بود که مبادا در طول ساخت، فیلم از داستان اصلی منحرف شود. داستان فیلم ماجرای پیرمردی است بنام کارل فردریکسون که پس از مرگ همسرش و به دلیل اینکه توسط شهرداری مجبور به ترک خانه اش شده است، توسط صدها بادبادک خانه اش را بسوی امریکای جنوبی به پرواز در می آورد. او در طول سفرش بصورت نا خواسته با پسربچه ای بنام راسل همراه می شود و درگیر ماجراهایی می شوند. فیلم لحظات درخشان زیادی دارد، از صحنه ای که خانه به پرواز در می آید تا سکانس مربوط به آبشار، اما یکی از چالشهای بزرگ مربوط به صحنه آغازین فیلم بود. صحنه ای که در آن در طول چهار دقیقه، باید 50 سال زندگی کارل فردریکسن مرور شود.
پیت داکتر میگوید: ما برای این صحنه چیزی حدود 20 دقیقه فیلمنامه عالی نوشته بودیم، این 20 دقیقه انقدر بازنویسی شد و بخشهایی از آن حذف شد تا اینکه به چیزی رسیدیم که اکنون در فیلم می بینیم. با توجه به کمک بزرگی که طراح استوری بورد ما ، رانی دل کارمن Ronnie Del Carmen ، در طراحی این صحنه انجام داد، تمام دغدغه ما این بود که بتوانیم طراحی های او را تا حد ممکن به تصویر بکشیم، چرا که چنان کیفیت وزیبایی در طرح های او نهفته بود که بخوبی روح داستان را منتقل می کرد.
“UP ” که شروعی پر افتخار با افتتاح جشن.اره فیلم کن در فرانسه داشت، موفق شد در کنار فیلمهای پر سر و صدایی چون “Star Trek,”، قسمت دوم فیلم “Night at the Museum”و “Terminator Salvation” بتواند تشویق و تحسین تماشاچیان را برانگیزد. با توجه به تمام نکاتی که به آنها اشاره شد، باید بیشترین امتیاز مثبت را نه به فیلمهای استودیوی پیکسار، که به خود استودیو داد. از ده فیلم انیمیشن این استودیو، چهار فیلم برنده اسکار شده اند.بجز دو فیلم، بقیه فیلمهای پیکسار فروشی بالای 200میلیون دلار در بازار داخلی داشته اند،و تمام فیلمها با نقدهای مثبتی روبرو شده اند.حتی “رتتویی” را بسیاری از منتقدان در حد یک فیلم زنده( غیر انیمیشن) ارزیابی کردند.
پیت داکتر در شرح رمز موفقیت فیلمهای پیکسار ادامه می دهد:”ما خودمان را در جایگاه بیننده ها ی فیلممان قرار می دهیم.ما می دانیم که تماشاچیان خودشان را بجای شخصیتهای فیلمها قرار می دهند و دوست دارند بگویند:” این من هستم، این مثل پسر من است، این یکی دقیقا شبیه پدرمن است”. پس در نتیجه خود ما نخستین کسانی هستیم که این کار را انجام می دهیم و همیشه هم نتیجه مثبت گرفته ایم.
جوناس ریورا می افزاید:” مشکلات همیشه ادامه دارند و ما دائما در حال رقابت و جلو زدن از آنچه که تا کنون انجام داده ایم هستیم. اما هر کدم از ما در هر بخش از استودیو که باشیم ، از یکدیگر حمایت می کنیم. من در فیلم ” وال- ئی” نقشی نداشتم اما آن فیلم را فیلم خودم می دانستم و میخواستم که ” وال-ئی ” واقعا فیلم خوبی از آب درآید. ما ترسی از مشکلاتی که در سر راهمان است نداریم.ما چالشگریم، عاشق مبارزه ایم.
مترجم: مهبد بذرافشان
منبع : http://edition.cnn.com

زمانی که درآخرین فیلم استودیوی پیکسار، یعنی UP ، بینندگان با پیرمرد بدخلق بادکنک فروشی مواجه می شوند که خانه اش را بوسیله صدها بادکنک در آسمان شناور می کند، قبلا توسط انیمیشن کوتاهی بنام نیمه ابری Partly Cloudy ساخته ی “پیترسان Peter Sohn” برای یک ماجراجویی بزرگ آسمانی آماده شده اند. در فیلم “نیمه ابری” ، ابرها نه تنها خودشان مطابق معمول مرتبا تغییر شکل می دهند و به شکل حیوانات مختلف در می آیند، بلکه در سرزمین دست نیافتنی خود، شغلی نیز دارند و به شدت سرگرم درست کردن بچه هایی واقعی هستند! ولک لک هایی نیزاین بچه ها را به خانواده شان تحویل می دهند.
یکی از ابرها به نام “گاس Gus” در ساخت بچه های زیبا ولی به شدت خطرناک چیره دست شده است. بچه هایی از قبیل کروکودیل ها، خارپشت ها و از این قبیل جانوران خطرناک! “گاس” این بچه ها را به “پک” لک لک میدهد تا آنها را از سرزمین ابرها به زمین بیاورد و به پدر و مادرهایشان تحویل بدهد.
هنگامی که “سان” ایده خود را درباره سرزمین ابرها ولک لک ها به “جان لستر John Lasseter“رئیس قسمت نو آوری و آفرینش دیزنی/پیکسار ارائه داد.با استقبال “جان لستر” روبرو شد و در نتیجه مقام او از نویسنده هنری به کارگردان ارتقا یافت تا مستقیما کارگردانی فیلمی با مضمون ایده ای که در ذهن داشت را بر عهده بگیرد. او که نه سال پیش به عنوان طراح هنری در فیلم” شگفت انگیزان“به کارگردانی “براد برد Brad Bird” در پیکسار استخدام شده بود، به دلیل اینکه این فیلم هنوز در مرحله ی پیش تولید قرار داشت، کار خود را در بخش هنری فیلم”در جستجوی نیمو” آغاز کرد.
“سان” می گوید: ازمن خواسته شد که شخصیت مشتری ها را در صحنه ی دندانپزشکی طراحی کنم. ولی من نمی خواستم مردم عادی ای را طراحی کنم که به دندانپزشکی می روند.برای همین یک سناریوی کوچک برای آنها در نظر گرفتم.چیزی که در ذهن من بود ، بچه هایی بودند که مجذوب آکواریوم ماهی ها می شدند و نسبت به ابزار و ادوات دندانپزشکی واکنش نشان می دادند. اندرو استنتون Andrew Stanton کارگردان و دیگران با دیدن سناریو و طراحی های “سان” ، برای ادامه کاراو را به بخش “داستان نویسی” سکانس سوم فیلم درجستجوی نیمو منتقل کردند. پس از آن ، وقتی که “سان” به گروه ساخت “شگفت انگیزان” پیوست بیشتر نقش “نویسنده هنری ” و”انیماتور” را ایفا میکرد تا یک “طراح هنری” . تجربه بعدی او در فیلم “راتاتوئی” تا حدی متفاوت تر به نظر می رسید. اینبار “سان” به عنوان” طراح استوری بورد”- “انیماتور” و”صدا پیشه” ایفای نقش می کرد.در این فیلم، صدا پیشگی “امیل” برادر “رمی” به عهده او گذاشته شد. “سان” معتقد است که صداپیشگی “امیل” خیلی اتفاقی به او داده شد. برای ضبط یک ساند افکت از او خواسته شد که صدای خراشیدن وخاراندن را ایجاد کند.او به حدی در این کار موفق بود که همه را تحت تاثیر قرار داد ، به طوری که تصمیم گرفتند از صدای او در فیلم استفاده کنند.

البته استخدام “سان ” در پیکسار اصلا اتفاقی نبود.بلکه تلاش زیاد او وپدر و مادرش و همچنین عشق شدید او به انیمیشن باعث به حقیقت پیوستن رویای او شد.
“سان” در محله ی “برونکس ” در نیویورک ، یعنی شهری که پدرش در آن یک مغازه ی بقالی داشت به دنیا آمد و بزرگ شد. “سان” می گوید : وقتی پدر ومادرم از کره به نیویورک آمدند. پدرم روی گاری هات داگ می فروخت.او کم کم با پولی که از این راه پس انداز کرده بود یک مغازه خواروبار فروشی خرید.
پدر و مادر “سان” از پنج صبح تا ده شب کار می کردند. در نتیجه راهروی مغازه، پس از تعطیل شدن مدرسه، محل بازی “سان” وبرادر کوچک او بود. “سان” می گوید: اقوامی نداشتیم که از ما مراقبت کنند و تلویزیونی هم در مغازه خوار وبارفروشی نبود.پس من و برادرم برای سرگرم کردن خودمان برج هایی از قوطی های صابون می ساختیم.علاوه بر این من همیشه نقاشی می کشیدم و داستان هایی برای خودم می ساختم.
بعضی روزها مادر “سان” که باید برای پس انداز درآمد مغازه در بانک به مرکز شهر می رفت، سان و براد کوچکترش را نیز با خود می برد. آنها سوار قطار می شدند و به شهر می رفتند.”سان” می گوید: اگر زمان مناسب بود ما به سینما می رفتیم.مادر من عاشق سینما بود. او حتی زمانی که در کره زندگی می کرد پوستر فیلم ها را به صورت دستی طراحی میکرد (به دلیل نبود پوستر های چاپی). از آنجاییکه مادر “سان” به زبان انگلیسی زیادمسلط نبود ، فیلم های دیزنی را برای دیدن انتخاب می کرد!”سان” میگوید: این فیلمها به اندازه ای واضح بودند که دیگر نیازی به ترجمه نداشتند.مادرم فیلم های “پیتر پن ” و”دامبو ” را می فهمید.
و در نهایت یک روز “سان” مردی را ملاقات کرد که به او نشان داد که هنرمندان چگونه این فیلم ها را می سازند.”سان” می گوید: در آن موقع من خیلی بچه بودم وصورت آن مرد را به یاد نمی آورم.ولی کاغذ های پوستی و روش ساخت این فیلم ها را هنوز به خاطر دارم.این جریان به حدی مرا متحیر کرد که از آن به بعد به دنبال این بودم که چیزهای جدیدی در این باره کشف کنم و یاد بگیرم.
زمانیکه ” سان” به کلاس هشتم رفت، تغییر بزرگی در زندگی او رخ داد. دوران سختی از لحاظ اقتصادی بود و پدر ” سان” تصمیم داشت تغییری در شغلش بدهد. او مغازه ی خوار و بار فروشی را فروخت، خانواده به مکان جدیدی نقل مکان کردند و پدر یک فروشگاه قابسازی و فروش قطعات هنری خرید. با اینکه تمرکز پدر در مغازه ی جدید، بیشتر بر ساخت قاب بود تا فروش قطعات هنری، اما با اینحال هنرمندان زیادی بودند که از روی کنجکاوی سری به درون مغازه می زدند و مادر “سان” که می دانست پسرش تا چه حد به مقوله ی انیمیشن علاقمند است، از این هنرمندان در مورد مدارس انیمیشن سئوال می کرد. بالاخره مادر مطلع شد که کلاسهای تابستانه ای برای آموزش انیمشن در یکی از مدارس هنری واقع در منهتن برگزار می شود.
پیتر سان می گوید :” معلمهای من فوق العاده بودند،آنها تعداد زیادی انیمیشنهای کوتاه و جذاب ساخته بودند.اما در همان زمانهایی که همکلاسیهای من با استفاده از شن، قطعات کاغذ و پارچه کارت پستال ، انیمیشنهای آبستره می ساختند من تلاش داشتنم تا حرکات حیوانات و فیگورهای انسانی را متحرکسازی کنم. معلمها با دیدن این تلاش به من گفتند که برای یاد گرفتن این چیزها باید به کالیفرنیا بروم چرا که آنها نمیتوانند چیز زیادی در این زمینه به من آموزش بدهند”. معلمها انستیتوی هنر کالیفرنیا ( کال آرتز) را به “سان” پیشنهاد دادند. او برای کال آرتز تقاضا نامه ای فرستاد و خوشبختانه پذیرفته شد. مادر “سان” مخالف رفتن او به کالیفرنیا بود اما او توانست مادر و پدرش را قانع کند و طولی نکشید که “سان ” خودش را در انستیتوی “کال آرتز” و در کنار کسانی یافت که با او علایق مشترکی داشتند. او می گوید” ما باید تا ساعت 3 صبح کار می کردیم. من با مباحثی چون زمانبندی، طراحی و تست حرکت دست و پنجه نرم می کردم تا بتوانم مثلا کوتوله ای را طراحی کنم که از تنه درختی بیرون می پرید و دوست من در همان زمان در حال کلنجار رفتن با میمونی بود که از درخت بالا می رفت! در خلال همین دوران بود که من بهترین دوستانم را پیدا کردم”
پیتر سان در کال آرتز این فرصت را یافت تا با هریک از نه پیرمرد افسانه ای دیزنی که در آن زمان هنوز زنده بودند ملاقاتی داشته باشد. او همچنین توانست ملاقاتی نیز با براد برد داشته باشد که در آن زمان هنوز شهرتی نداشت و به تازگی انیمیشن The Family Dog از مجموعه تلوزیونی Steven Spielberg’s Amazing Stories کارگردانی کرده بود. در تابستان بعدی، براد برد بخشی از میانه زنی های انیمیشن ” غول آهنی The Iron Giant” را به پیتر سان محول کرد .
” این یکی از بهترین دوران کاری من بود، براد حدود 90 ساعت در هفته را کار می کرد و ما همه از او می آموختیم”.
پس از پایان تحصیل “سان” کاری در شبکه تلوزیونی دیزنی پیدا کرد که حدود یکسال بطول انجامید، پس از آن به استودیوی وارنر رفت و نهایتا توسط براد برد که در استودیوی پیکسار مشغول کارگردانی فیلم” باورنکردنی ها” بود، به استودیوی پیکسار فرا خوانده شد و در آنجا بود که پیتر سان بالاخره خودش را در میان افراد قبیله اش یافت! امروزه اگرچه که “سان” بعنوان نویسنده، کارگردان و انیماتور در پیکسار فعالیت می کند، اما هنوز هم هروقت که فرصتی پیدا کند ، مثل دوران کودکیش و زمانی که در مغازه پدرش بازی می کرد، برای خودش قصه هایی می گوید و این قصه ها را با کمک همسرش که در کال آرتز با او آشنا شده بود تصویر سازی می کند.
مترجم: پروا رستمی ( با تشکر فراوان از ایشان)
منبع: http://features.cgsociety.org/story_custom.php?story_id=4996&page=1

خیلی وقتها پیش می آید که در جریان اینترنت گردی های روزانه به انیمیشنهای کوتاه و دیدنی بر می خورم که باعث می شوند تا نام و پیشینه ی سازندگانشان را جستجو کنم. در تقریبا 90% موارد ، سازندگان این انیمیشنها دارای وبلاگ یا وبسایت شخصی ( یا حتی هردو) هستند که آدم میتواند با خیال آسوده چشم و دلش را با دیدن کارهایی ( اغلب خوب و بهتر از خوب) سیر کند. همیشه بعد از دیدن آثار این آدمها به خودم می گویم : باید مطلبی در مورد این آدم بنویسم، باید کارهایش را معرفی کنم…اما متاسفانه در بیشتر مواقع و در موازنه بین معرفی یک هنرمند شاید گمنام و ترجمه مطلبی در مورد یک فیلم “روز”، این هنرمند بی نواست که به عقب رانده میشود و در آرشیو ( بماند برای بعد) های من جا خوش می کند و …
مدتی پیش دوست نازنینی به دلیلی از سایر دوستان خواست تا هزار درنای کاغذی بسازیم به نیت سلامتی برای عزیزی دیگر، درناهای کاغذی نمیدانم بالاخره به هزار رسیدند یا نه، اما نیت خیری که در عزم برای ساختن هزار درنای کاغذی پنهان بود ظاهرا به گوش آنکه باید برسد رسید و سلامتی هم حاصل شد. حالا دو سه روزیست که با دیدن و دوباره دیدن فیلم/کلیپ کوتاه Anchored از هنرمند جوان امریکایی، خانم لیندسی الیورزLindsey Olivares، علاوه برلذت بردن از این اثر جمع و جور زیبا، باز هم به یاد درنا های کاغذی افتاده ام…متاسفانه هنوز نتوانسته ام بیوگرافی کاملی از این هنر مند به دست بیاورم. ظاهرا در امریکا زندگی می کنند و Anchored هم پروژه ی پایان نامه ی تحصیلی ایشان بوده است…عجالتا از شما دعوت می کنم Anchored و همینطور چند Demo reel دیگر ، بعلاوه بخشهایی از طراحی ها و نقاشیهای خانم لیندسی الیورز را ببینید تا بعد…
برای دیدن Anchored اینجا را کلیک کنید
برای دیدن Lip sink اینجا را کلیک کنید
برای دیدن دمو ریل A Sofa Story اینجا را کلیک کنید
وبلاگ شخصی لیندسی اولیورز را هم اینجا میتوانید ببینید
اگر احتمالا هنگام باز کردن لینکهای بالا با پیام مسخره ای روبرو شدید که به شما می گوید: دیدن این ویدیو در کشور شما مقدور نمی باشد! کافیست که اسم خانم لیندسی اولیورز را در Google Videos جستجو کنید و ویدیو های مربوطه را ببینید.











یک پیرمرد و یک پسر بچه ی 8 ساله در حالیکه خانه شان را حمل می کنند، به درون جنگل پای می گذارند. در شرایطی دیگر ممکن بود تصور شود که این جمله نخستین خط از یک لطیفه باشد، اما در واقع و همانطور که اکنون همه می دانند این صحنه ایست از فیلم بعدی پیکسار، UP . پس از سرو کله زدن با اسباب بازیها، هیولاها، ماهیها ، ماشینها ، ابرقهرمانها ، موشها و بالاخره روباتها، اینبار تیم خلاق و حرفه ای پیکسار تصمیم گرفته اند که داستانی با محوریت یک پیرمرد فروشنده ی بادکنک بد اخم غرغرو بنام کارل فردریکسن Carl Fredricksen را در قالب نخستیم فیلم 3ِD * شان تعریف کنند.
پیت داکتر Pete Docter (کارگردان) می گوید : ” ما لیستی از شخصیتهایی که همیشه می خواستیم از آنها در فیلمهایمان استفاده کنیم داشتیم و یک پیرمرد غرغروی بد اخلاق حالا دیگر در صدر این لیست قرار داشت”. در واقع ایده ی ساخت یک کاراکتر بد اخم و غرغرو که بتواند برای بینندگان جذاب و دوست داشتنی باشد، همواره جزء آرزوهای پیت داکتر و دستیارش باب پیترسون Bob Peterson بوده است. در ابتدای فیلم، کارل فردریکسون که به تازگی بیوه! شده است، خودش را در خانه اش حبس و ارتباطش را با دیگران قطع می کند. وقتی که دادگاه رای بر این میدهد که او باید خانه اش را ترک کند و به خانه ی سالمندان برود، کارل تصمیم می گیرد که بوسیله ی صدها بادکنک خانه اش را به پرواز در آورد و به سمت جنگلهای “پارادایز فالز“*در آمریکای جنوبی پرواز کند. او از زمان کودکی آرزوی رفتن به امریکای جنوبی و اکتشاف سرزمینهای بکر را در سر می پرورانده است. در طول سفر، پیرمرد غرغروی ما با کاراکترهای جورواجور و کمی خل و چل دیگری ( از جمله پسر بچه ی 8 ساله ی خپلی بنام راسل Russell و سگ احمقی بنام داگ Dug ) همراه می شود و این همراهی باعث می شود که پوسته ی سخت و نفوذ ناپذیر پیرمرد چموش ترک بر دارد و او متحول می شود.
برای طراحی شخصیت پیرمرد(کارل فردریکسن) ، پیت داکتر با طراح تولید فیلم ، ریکی نیروا Ricky Nierva ، دست به کار شدند و تصمیم گرفتند از فرمهای بسیار ساده برای طراحی شخصیتها استفاده کنند. نیروا بطور واضح و آشکاری مربع ها و دایره ها ( یا مکعبها و کره ها در محیط سه بعدی ) را برای طراحی به کار گرفت.
کارل

کارل شخصیت محوری فیلم است در نتیجه طراحی شخصیتهای فیلم با کاراکتر کارل آغاز شد و به دلیل اینکه کارل خیلی مصمم و لجوج است ، طراحان تصمیم گرفتند او را بوسیله فرمهای مربع/مکعبی شکل به بینندگان معرفی کنند.همه چیز او به نوعی مربعی شکل است، از عینک و صورتش گرفته تا انگشتان و قوزک پایش . در صحنه ای از فیلم، کارل را میبینیم که بر روی صندلی آسانسوریش نشسته و از پلکان خانه اش سر می خورد و پایین می آید. طراحان در طراحی بک گراند و فورگراندهای این صحنه به شیوه ای عمل کردند که تمام این عناصر در خدمت معرفی شخصیت و تاکید بر خلق و خوی کارل باشند. ریکی نیروا می گوید :” پردازش نمادها و نشانه های تصویری در این صحنه به گونه ای بود که در حالی که کارل از پله ها پایین می آید، عکسها و تصاویر روی دیوار، زندگی و منش او را برای تماشاچیان روایت کنند. وقتی که تماشاچیان تصویری از کارل را می بینند، این تصویر در یک قاب مربعی شکل قرار گرفته است و هر زمان که تصویری از الینور، همسر کارل، دیده میشود، این تصویر در قابی بیضی شکل است و در نهایت هر وقت که هردو را با هم میبینیم،عکس در قابی مربعی با گوشه های منحنی شکل قرار دارد”. در نتیجه تمام این عناصر به بیننده کمک می کنند که دنیای کارل را در توازنی میان مربعها و دایره ها درک کند.
راسل

راسل، پسربچه ی سرشار از انرژی و مشتاق برای کشف سرزمینهای ناشناخته، بطور اتفاقی خودش را در دالان خانه ی در حال پرواز کارل میابد! او شخصیت جوان ، گرد و لطیفی است که در برابر شخصیت خشن و لجوج و مربع گونه ی کارل قرار داده شده.پیت داکتر در شرح شخصیت راسل می گوید:” این پسربچه ی خجالتی پوشیده از مدال و علائم که در آرزوی دریافت نشان “کاشف برتر” می سوزد، بیشتر شبیه به یک درویش در حال رقص سماء است. او می چرخد و به اینسو و آنسو میرود. در نتیجه ما او را شبیه به یک دوک نخ ریسی یا یک بادکنک طراحی کردیم”. ریکی نیروا می گوید :”طراحی های اولیه او به نحوفریبنده ای پیچیده به نظر می رسیدند اما نهایت تلاش خودمان را می کردیم تا او را به ساده ترین شکل ممکن بسازیم . لباس و پوشش او از لایه های مختلفی تشکیل شده است که بصورت پی در پی روی یکدیگر قرار گرفته اند، ما باید تحقیق می کردیم تا بافت خاص و شیوه ی متحرکسازی هر بخش از لباس او را به دقت تحلیل کنیم”.
داگ*

کارل و راسل ، “داگ” را در جنگلهای “پارادایز فالز” پیدا می کنند. او سگی است که از گروه سگهایی که وظیفه ی جستجو و پیدا کردن پرندگان کمیاب را برعهده دارند جدا افتاده است. سایر سگها لاغر، ورزیده و ترسناک هستند اما “داگ” چاق و مهربان است. صاحب “داگ” او را با یک قلاده ی الکترونیکی مجهز کرده است که او را قادر میسازد تا افکارش را بصورت گفتاری بیان کند( تهیه کنندگان UP از ساخت و ساز حیواناتی که مانند انسانها حرف می زنند و در دهها فیلم انیمیشن دیگر دیده شده اند پرهیز داشته اند). ریکی نیروا میگوید که پیت داکتر “داگ” را روی اینترنت پیدا کرد: ” پیت داکتر در جستجوی سگی بود که بتواند الگوی ساخت “داگ” باشد و بالاخره تصویر سگی( از نوعی که برای پیدا کردن شکار و مجروحین تربیت می شوند) را یافت که با مشخصاتی که ما از “داگ” در نظر داشتیم مطابقت داشت. برای درک و شناخت بهتر اینگونه سگها ما به مکانی رفتیم که مخصوص نگهداری و پرورش این سگهاست و تقاضا کردیم که سگهای چاق تر را ببینیم. طراحان میخواستند ببینند که سگهای چاق چطور حرکت می کنند و موها و شکمشان چگونه تکان می خورد”.
کوین Kevin

کوین نامی است که راسل به یک پرنده ی بسیار کمیاب 13 فوتی که قادر به پریدن نیست و او و کارل در جنگل پیدایش کرده اند می دهد. ریکی نیروا می گوید:” در تمام فیلمهای پیکسار کاراکتری وجود دارد که ساخت آن کاراکتر مشکلتر و پیچیده تر از سایر کاراکترهاست و “کوین” کاراکتر مشکل در فیلم UP بود. پیت داکتر در جستجوی یک کاراکتر واقعا مشکل بود، کاراکتری که آسیب پذیر، ترسناک، رنگارنگ و بزرگ باشد”. کاراکتر “کوین” بر اساس قرقاول بزرگ هیمالیایی شکل گرفت که یکی از رنگارنگ ترین پرنده های دنیاست. برای مطالعه ی رفتارها و چهره ی این پرنده ها، طراحان سفری داشتند به باغ وحش ساکرامنتو. آنها همچنین چند شتر مرغ را به محوطه ی استودیوی پیکسار آوردند، در نتیجه آنها به راحتی قادر بودند رفتار ها و حرکات این پرندگان را بررسی و مطالعه کنند. شتر مرغها همچنین الگوی خوبی برای تحلیل حرکات پرهای “کوین” بودند اما بزودی مشخص شد که متحرکسازی “کوین” چالش بزرگی برای انیماتورهای پیکسار خواهد بود. جزئیات بسیار زیاد در این کاراکتر، منجر به خلق تکنولوژی های تازه ای در استودیوی پیکسار شد.
مترجم: مهبد بذرافشان
منبع : http://www.nytimes.com
* وقتی همه می گویند 3D ، خب ما هم می گوییم 3D ! اصلا از این به بعد 3D به معنی همان فیلمهایی است که برای دیدنشان باید عینک مخصوص بزنید، نه فیلمهایی که با نرم افزار های خاص شاخته می شوند!
* می شد این اسم را ترجمه کرد” جنگل آبشارهای بهشتی”، شاعرانه تر هم بود. اما Paradise falls به هر حال یک اسم خاص است و بهتر است ترجمه نشود.
* برای دیدن کلیپی به نام Dug, the talking dog در مورد داگ و شخصیت او اینجا را کلیک کنید.