در اهمیت ” اسکواش و استرچ” : قسمت اول

اسکواش و استرچ Squash and Stretch “  بعنوان یکی از اصول و مبانی اصلی انیمیشن ،بارها در کتابها و مقالات مختلف شرح داده شده. اما از آنجایی که همیشه علاقمندانی پیدا می شوند که نسبت به این موضوع نا آشنا باشند، شرح دوباره ی آن بی مناسبت نیست. در اینجا من سعی خواهم کرد که مبحث مورد نظر را از آغاز و به طور کامل شرح دهم. مبنای اولیه ی ” اسکواش و استرچ/ کش آمدن و فشرده شدن) بر این اصل استوار است که هر موجود زنده ، هر جسم غیر سخت و تقریبا هر چیزی که در یک فیلم انیمیشن دیده می شود، دارای مقدار مشخصی انعطاف پذیری است و همین انعطاف پذیری سبب می شود که شکل این اشیاء و کاراکترها در هنگام حرکات مختلف، به صورتهای مختلف تغییر کند، این اشیاء و شخصیتها در برابر نیروهای خارجی واکنشهای مناسب فیزیکی نشان دهند و حالتهایشان تغییر کند. مثال توپ لاستیکی، از نخستین مثالهایی است که علاقمندان به انیمیشن در هنگام آشنایی با مبحث اسکواش و استرچ با آن روبرو می شوند. تصویر زیر به بهترین شکل ممکن نشان می دهد که چگونه یک جسم نرم و صاف مانند یک توپ لاستیکی، در هنگام سقوط به سمت زمین، تحت تاثیر نیروی جاذبه کش می آید ( استرچ)، و پس از آن در هنگام برخورد به زمین ، بسته به شدت ضربه، فشرده میشود ( اسکواش).

پس از آشنایی با مفهوم اولیه ی “اسکواش و استرچ” ، شما یاد خواهید گرفت که چگونه این مفهوم را در قالب موجودات متحرک زنده نیز پیاده کنید. زمانی که کاراکترهای زنده از مکانی به مکان دیگر جابجا می شوند و کارهای مختلفی را انجام می دهند، کل بدنشان، اعضای مختلف بدنشان، حتی لباسها و موهایشان تحت تاثیر نیروی حاصل از مقاومت ماهیچه ها در برابر عوامل خارجی نظیر جاذبه، باد و مقاومت هوا قرار می گیرند، و این تحت تاثیر قرار گرفتن، بصورت کش آمدن یا فشرده شدن اعضا خودش را نشان می دهد.بعلاوه این کش آمدن و فشرده شدنها می تواند تحت تاثیر نیروهای خارجی ناگهانی و خارج از کنترل کاراکتر نیز صورت بگیرند(مانند له شدن صورت کاراکتر پس از برخوردی ناگهانی و شدید با یک سطح سخت مانند پیاده رو).

گاهی برای تاکید بیشتر بر حالتهای کاراکترها، تاکید بیشتری در اجرای ” اسکواش و استرچ” به کار گرفته می شود. کاراکتر افسرده ای که روی یک چهارپایه نشسته است، میتواند بصورت ساکن، بی حالت و بدون القای احساس خاصی به بیننده به نظر آید. اما همین کاراکتر اگر با کمی فشردگی( اسکواش) بیشتر به تصویر کشیده شود، چنین به نظر می رسد که جاذبه ی زمین فشاری بیش از حد معمول بر او وارد می کند و او باری سنگین بر شانه هایش حس می کند.احساس افسردگی این کاراکتر به هر دلیل که باشد، با اعمال اندکی اسکواش بیشتر، به نظر خواهد رسید که عامل افسردگی او، علاوه بر فشار روحی، فشار فیزیکی و جسمانی زیادی نیز بر این شخصیت وارد می کند.حالا اگر همین کاراکتر بصورتی ناگهانی تغییر حالت دهد و حالتی شاد و قامتی افراشته به خود بگیرد، شما میتوانید با افزودن اندکی کشش ( استرچ) بیشتر، به او حالتی با سینه ی جلو داده و سر رو به بالا بدهید گویی که به راحتی بر جاذبه زمین غلبه می کند. او هم اینک میتواند به راحتی بر پنجه های پایش تکیه کند و به ایستد، چرا که ناگهان فکری به ذهنش رسیده که روح او را شاداب و او را از دردسری که گرفتارش بوده خلاص کرده است. حالا او باید نقطه ی مقابل حالت اسکواش ( فشردگی) چند لحظه قبل باشد.

سومین مبحثی که به نظر من کاربرد “اسکواش و استرچ ” را بخوبی نشان می دهد، استفاده از این تکنیک در نشان دادن حالات چهره، احساسات و افکار کاراکترهاست.بدون ” اسکواش و استرچ” عملا بازیگری در انیمیشن بدون معنی می شد. “اسکواش و استرچ” عملا و در حقیقت تنها راه ممکن برای نشان دادن تغییرات در حالتهای چهره و بدن کاراکترها، برای بیان افکار و احساسات آنهاست.وقتی که شما کاراکترتان را مجبور می کنید که از یک حالت اسکواش( فشردگی) به حالت استرچ( کشیدگی) و برعکس تغییر حالت بدهد، به وضوح تغییرات ناشی از افکار و احساسات را در چهره ی او خواهید دید.

مورد اخیر، نکته ایست که اغلب در هنگام طراحی استوری بورد نادیده گرفته می شود. اگر شما در حال طراحی استوری بورد یک سکانس هستید و متوجه می شوید که انیماتورهابا کاراکتر و آنچه که او انجام می دهد ارتباط بر قرار نمی کنند، و یا برای بینندگان واضح نیست که چه فکری در سر کاراکتر می گذرد و او چه احساسی دارد، احتمالا به این دلیل است که شما از تغییرات بین اسکواش و استرچ و برعکس به درستی برای نشان دادن تغییرات در احساسات و افکار کاراکتر استفاده نکرده اید.اغلب لازم نیست تغییرات مابین اسکواش و استرچ را بصورت اغراق آمیز و بسیار واضح نشان دهید. گاهی یک تغییر ظریف و نامحسوس هم میتواند تاثیرات قابل توجهی از خود بجا بگذارد.همه ی ما ، هنرپیشه ها و یا شخصیتهای کارتونی را دیده ایم که ابرویی به بالا میبرند، لبهایشان را به هم میفشارند یا شانه هایشان را به پایین شیب می دهند.همین تغییرات جزئی ( فشردگی یا کش آمدن اعضا) بیش از هر حرکت دیگری می تواند در القای احساسات و افکار کاراکتر موثر باشد.

مترجم: مهبد بذرافشان

منبع : http://sevencamels.blogspot.com

PrintFriendly

” فرانکن وینی” ، مخلوق تازه ی تیم برتون

تازه ترین فیلم ” استاپ موشنتیم برتون، به نام ” فرانکن وینی  Frankenweenie ” مراحل پایانی ساخت خود را می گذراند. این فیلم که بصورت ۳D فیلمبرداری می شود ، حال و هوای فیلمهای دهه ی ۱۹۵۰ را دارد و به صورت سیاه و سفید، ساخته شده است و داستان پسر کوچکی بنام “ویکتور” را روایت می کند که سگ خانگیش را بیش از هرچیز دیگری در دنیا دوست دارد.درنتیجه زمانی که سگ بر اثر یک سانحه می میرد، “ویکتور” تلاش می کند تا با استفاده از دانشش، او را مجددا به زندگی برگرداند!

از سال ۱۸۱۸ ، که ” مری شلی Mary Shelley “، نویسنده ی انگلیسی با خلق شخصیت فرانکنشتین ، باب تازه ای را در آفرینش هیولاهای دستکاری شده گشود، شخصیتهای اغلب دانشمند، اما مجنون احوال، همچنان در داستانها و فیلمها دست به بازسازی موجودات مهیب با بدنهای بخیه شده و خلق و خوی شیطانی می زنند و شخصیت فیلم تازه ی تیم برتون نیز از این قاعده مستثنی نیست.خیلی ها می دانند که ” تیم برتون” در سال ۱۹۸۴ بخاطر ساختن نسخه ی زنده ی همین فیلم، یعنی ” فرانکن وینی”، از استودیوی دیزنی اخراج شد. چرا که تهیه کننده معتقد بود که “برتون” پول و امکانات استودیو را صرف ساخت فیلمی سیاه و وحشتناک و غیر قابل استفاده برای کودکان کرده است. حقیقت ماجرا و نکات پنهان آن، اکنون در این مقاله آشکار خواهند شد!

ساختار اصلی داستان فیلم، بسیار استاندارد و قابل پیشبینی بود : داستان قدیمی و همیشگی ” پسربچه و سگ محبوبش ” را بردار و آنرا تبدیل به یک ماجرای کمدی/ترسناک بکن. تیم برتون در این رابطه می گوید : ” ما سعی داشتیم ایده ی اصلی یک رابطه ی ساده و خالصانه را در فیلم ( هر دو نسخه ی قدیمی و جدید) بگنجانیم و چه رابطه ای خالصانه تر از رابطه ی یک پسر بچه و نخستین سگش؟” تیم برتون درحالیکه با دهان بسته می خندد ، ادامه می دهد : ” ما این ایده ی اولیه را با افسانه ی “فرانکنشتاین ” در هم آمیختیم و دردسر از همینجا شروع شد!”.  قلب تپنده ی داستان ( بغیر از آن قلبی که قرار است در سینه ی ” فرانکن وینی” بتپد!” این حقیقت تلخ است که تقریبا همیشه، ما بیشتر از حیوانات خانگی دوران کودکیمان عمر می کنیم و خداحافظی با این دوستان می تواند تلخ ترین لحظات زندگیمان باشد. پس ایده ی بازگرداندن این دوستان مرده به زندگی ، میتواند ایده ی منطقی باشد. تیم برتون اضافه می کند :” این ایده ی کودکانه می تواند نکات مثبت و البته عواقب خاص خودش را داشته باشد، که البته ما سعی می کنیم تا جنبه های مثبت ماجرا و روابط دوستانه مابین پسربچه و سگ را (کمی) پررنگ تر جلوه دهیم”.

خود شخصیت ” فرانکن وینی”، با اینکه یک موجود  علمی تخیلی وصله پینه شده ی عجیب و غریب است، با اینحال هنوز میتوان او را یک هیولای کوچک بامزه نیز تلقی کرد. شیوه ی نامگذاری او نیز بر این اساس انجام شد تا به بیننده حس بی آزار بودن او القا شود . تیم برتون اشاره می کند : ” اسمش مثل اسم هر حیوون کوچولوی خونگی دیگه است. یه اسمی که آدم روی هر سگ کوچولویی ممکنه بذاره”. زمانی که تیم برتون نسخه ی سال ۱۹۸۴ را ارائه داد، فیلم به مدت ده سال بایگانی شد، چرا که مدیران دیزنی آنرا بیش از حد وحشتناک تشخیص دادند. اماسرانجام پس از موفقیت ” کابوس پیش از کریسمس” و ” عروس مرده” ، خیلی چیزها عوض شدند و فیلمی که زمانی باعث اخراج تیم برتون از استودیوی دیزنی شد، اکنون در حال بازسازی مجدد، بعنوان یکی از مهمترین تولیدات سال آینده ی دیزنی معرفی می شود. سئوالی که همواره مطرح می شود این است که در سال ۱۹۸۴ چه اتفاقی رخ داد؟ تیم برتون پاسخ می دهد : ” نمیدونم، لابد اونا وحشت زده شده بودند ! اونا بالاخره به من اجازه دادند تا فیلممو بسازم- با اینکه خیلی شک داشتم که آیا بالاخره فیلم اجازه نمایش میگیره یا نه- اما در نهایت من  این فیلمو ساختم و این واقعا یه تجربه ی عالی بود، خیلی ارزشمند بود، نمیتونستم شکایتی داشته باشم”. نسخه ی اولیه ی ” فرانکن وینی” با اینکه هرگز به نمایش در نیامد، اما نقطه ی آغازی شد برای ساخته شدن نخستین فیلم بلند تیم برتون یعنی “ماجرای بزرگ پی وی Pee-Wee’s Big Adventure ” و پس از آن ، فیلمهای بعدی.

علیرغم عجیب و غریب بودن داستان و شخصیت ” فرانکن وینی”، یکی از ریشه های اصلی این داستان، به زندگی واقعی خود تیم برتون برمیگردد و سگی که او در دوران کودکی داشت :” رابطه ی بدون قید و شرطی داشتیم.خیلی از بچه ها چنین چیزی رو تجربه کرده اند. من هم این تجربه رو با اولین سگم، که اولین حیوون خونگیم بود داشتم و این تجربه دیگه هرگز در طول زندگیم تکرار نشد. خیلی خالصانه و به یاد موندنی بود. اسم سگم “پیپ” بود. ما توی یه محله ی اسپانیایی نشین زندگی می کردیم ، سگم خیلی کج خلق و بداخلاق بود و انتظار هم نمی رفت که چند سالی بیشتر زندگی کنه. اما با اینحال انقدری زندگی کرد تا بتونه الهام بخش افسانه ی ” فرانکن وینی” باشه . نژاد عجیب و غریبی هم داشت. ترکیبی بود از یه کمی “مات mutt ” ، یه کمی ” تریر terrier ” و یه کمی هم یه چیز دیگه! دقیقا نمیدونم چی بود! خیلی قاطی پاتی بود ! خب همین خصوصیتش هم بخشی از شخصیت “فرانکن وینی ” رو ساخت”.

“فرانکن وینی” با صدا پیشگی کسانی چون “وینونا رایدر”، ” مارتین شورت” ،” کاترین اوهارا” و ” مارتین لندو” در تاریخ پنجم اکتبر ۲۰۱۲ بر روی پرده خواهد رفت.

مترجم: مهبد بذرافشان

منبع : http://insidemovies.ew.com

PrintFriendly

کانسپتهایی از “گربه چکمه پوش”، فیلم جدید “دریم ورکز”

اصل این تصاویر، توسط استودیوی “دریم ورکز” برای فروش در اینترنت قرار داده شده است.

PrintFriendly

این یک شکست نبود، واقعا نبود…”جان لستر و ماشینها۲ “

جان لستر John Lasseter ، پیش از آنکه در مورد فشارها و سختیهای کارگردانی کردن یک دنباله ی عظیم و پرخرج مانند “ماشینها ۲ ” توضیح دهد، برای دو یا سه دقیقه فکر کرد و سپس گفت : ” این قضیه، میدونید، کمی مثل اینه که شما یک بند باز باشید و بخواهید از روی طنابی عبور کنید که می دونید زیرش نه تنها هیچ تور محافظی وجود نداره، بلکه اون پایین، تیغه های برنده ی زهر آلود هم کار گذاشته شده!”

جان لستر، ۵۴ ساله، یکی از بنیانگذاران استودیوی “پیکسار” و مدیر بخش خلاقه این استودیو، بطور مستقیم اشاره ای به واکنش منتقدین پس از دیدن ” ماشینها۲″ نکرد، اما با توجه به نقدهای تند و تیز بسیاری از منتقدین در مورد پنجمین تجربه ی کارگردانیش ، فهمیدن منظور او از ورای جملاتش کار چندان مشکلی نبود. برخی از معروف ترین و تاثیر گذار ترین منتقدین ، فیلم را تحسین کردند. اما تعداد بسیار زیادی از آنها نظرات منفی در مورد ” ماشینها۲ ” داشتند. فراموش نکنید که آنها سالها منتظر چنین فرصتی بودند تا بتوانند یکی از فیلمهای پیکسار را بکوبند و حالا… “بی مزه، آشغال، درجه دو” اینها حداقل کلامی بودند که این منتقدین در مورد قسمت دوم ماشینها می توانستند بگویند. استودیوی پیکسار و ” جان لستر” که تا کنون فقط به شنیدن تحسینهای پر شور و شعف عادت کرده بودند، اکنون ناچار بودند در سکوت تن به شلاق انتقاد بدهند و فقط خرسند از این باشند که ظاهرا تماشاچیان اهمیتی به نقدهای منفی نمی دهند. ” ماشینها۲ ” موفق شد به فروش جهانی برابر با ۵۵۱ میلیون دلار دست یابد که حدود ۲۰ درصد بیشتر از فروش جهانی قسمت اول همین فیلم بود! تماشاچیان همچنین در نظر سنجیها ، به فیلم رتبه ی A را دادند و آنرا در جایگاهی برابر با سایر فیلمهای پیکسار قرار دادند. اما حالا، تقریبا همزمان با انتشار دی وی دی این فیلم، و در حالیکه به نظر می رسد این فیلم شانس بالایی برای تصاحب اسکار امسال را داشته باشد، ” جان لستر” بالاخره سکوتش را می شکند.

در خلال یک مصاحبه ی دو ساعته در هنگام صرف نهار در یک رستوران، جان لستر بارها و بارها از یک انسان درونگرا و موقر، به یک آدم بسیار آتشین مزاج و پرهیاهو تبدیل شد تا بتواند احساسات و علاقه ی شدید خودش را نسبت به “ماشینها۲″ نشان دهد.او تمایل چندانی به صحبت در مورد موضوعاتی از این قبیل که چرا تعداد کارگردانان زن در ” پیکسار” نزدیک به صفر است، ویا چرا تعداد قهرمانان زن در فیلمهای این استودیو بسیار کم است نشان نداد. اما نکته ی مهم این بود که او بطور ضمنی در مورد این شایعه که فیلم ” ماشینها۲″ ، حاصل فشارهای استودیوی ” دیزنی ” بر ” پیکسار” ، و در نتیجه ی فروش بالای محصولات جانبی قسمت اول بوده است، صحبت کرد :

” نمیدونم چی باید بگم! خب راستش میدونم، این موضوع حقیقت نداره! اونایی که حقیقت رو نمیدونند، همیشه به خودشون اجازه میدن که در مورد همه چی قضاوت کنند. من جایگاه خودمو توی استودیوی دیزنی خوب میشناسم، اما بذارید بهتون بگم که شغل من، تمرکز من و عمیق ترین آرزوهای من همیشه این بوده که با ساختن فیلمهای عالی مردم رو سرگرم کنم و میدونم که ما با ساختن ” ماشینها۲″ این کارو انجام دادیم”. اگرفیلمی مورد علاقه ی منتقدین نباشد، بخصوص که بسیار هم پرفروش باشد، نمیتواند وجهه و نام ” پیکسار” را خدشه دار کند. اما همین عدم پذیرش از سوی منتقدین و نقدهای منفی آنان، به هر حال ضربه ی روحی بدی بر اعضای استودیویی وارد کرد که همیشه به سیل خدشه ناپذیر نقدهای تحسین آمیز عادت کرده بودند. ” جو مورگنشترن Joe Morgenstern ” منتقد “ وال استریت جورنال” در نقدی بر ” ماشینها۲″ نوشت : این دنباله ی آشفته و شوریده حال، به ندرت از حد یک فیلم متوسط فراتر می رود”. شاید این جمله بیانگر این دیدگاه پنهانی باشد که شعله ی خلاقیت تیمی که یازده شاهکار پرفروش ( از جمله ۳ قسمت داستان اسباب بازی) را خلق کرد، در حال کم فروغ شدن باشد. استودیوی پیکسار که تقریبا در حال وارد شدن به بیست و پنجمین سالگرد تاسیس خود است،همواره یکی از مورد احترام ترین استودیو های تولید انیمیشن در تاریخ هالیوود بوده است، اما همیشه این بیم وجود داشته است که این استودیو ممکن است روزی از مسیر اصلی خود منحرف شود. با نگاهی دوباره به نقد های منفی، این موضوع روشن خواهد شد که تیغ گزنده ی منتقدین بیش از آنکه متوجه ساختار فیلم باشد، حاکی از رنجشی است که آنان از روند ” دنباله سازی” پیکسار به دل گرفته اند. جان لستر می گوید : ” پیکسار همیشه جلو تر از زمان حرکت کرده و سعی کرده هیچوقت درجا نزنه. میدونید مکان استودیو کجاست؟ ” امری ویل”، کالیفرنیای شمالی ! ما همیشه مفتخریم که حتی مکان استودیو هم در جهت مخالف هالیووده!”.

اما در حقیقت ، حفظ شهرت ” مستقل” بودن و برخلاف جریان شنا کردن در زمانی که استودیو ، خواهی نخواهی بخشی اصلی از شالوده ی سینمای امریکا محسوب می شود کار آسانی نیست.مشکل دیگر اینکه تعدادی از مشهورترین کارگردانان استودیو مانند ” براد برد Brad Bird “( رتتویی/ شگفت انگیزان) و “ اندرو استنتون Andrew Stanton “( وال ئی/ در جستجوی نیمو) اکنون به کارگردانی فیلم زنده روی آورده اند. و در این میان چه خبر از خود ” جان لستر”؟ او وقتش را بطور موازی در دو استودیوی پیکسار و دیزنی می گذراند، بر عملکرد طراحان پارک تفریحات دیزنی نظارت دارد و سرپرستی بخش طراحی اسباب بازیها را نیز برعهده دارد. در جریان گردهمایی سالیانه ی D23 (گردهمایی برای طرفداران و مکانی برای مطلع شدن از آخرین اخبار و هرآنچه که به دیزنی مربوط می شود)،جان لستر آنچنان درگیر بود که ناچار بود به همراهی یک سخنگو و دو محافظ از غرفه ای به غرفه دیگر بدود. با دیدن این اوضاع، آیا باید به این نتیجه رسید که جان لستر آنچنان قدرتمند و صاحب نفوذ شده است که حتی مدیران ارشد دیزنی هم ترجیح می دهند بازتابهای منفی را به او انتقال ندهند؟ او این موضوع را به شدت رد می کند : ” پیکسار هرگز یک استودیوی مدیر محور نبوده، ما همه با هم صادق هستیم و همدیگه رو حمایت می کنیم. همه میدونیم که حتی بهترین متحرکسازی ها هم نمیتونند یه داستان بد و ضعیف رو نجات بدن. به همین دلیله که ما انقدر تلاش می کنیم که کارمون رو درست انجام بدیم.” او اضافه می کند: ” وقتی که پای یه عالمه پول در میون باشه، درست همونطوری که توی ساخت فیلم انیمشن دیده میشه، مردم معمولا تمایل دارند اون کاری رو انجام بدن که کم خطر ترین و ایمن ترین باشه. اما خیلی ساده بگم، ما چنین کاری نمی کنیم.”

در ” ماشینها ۲″ بار دیگر، ماشین مسابقه ی محبوب ، “ لایتنینگ مک کوئین Lightning McQueen ” و دوست ساده دل روستائیش یعنی “ میتر Mater ” جرثقیل ، در یک ماجرای جاسوسی/ جیمز باندی در کنار هم قرار می گیرند و در همان حال که ” مک کوئین” مشغول شرکت در مسابقات بزرگ اتوموبیل رانی در کشورهای مختلف است، “میتر” در یک توطئه ی جاسوسی گرفتار می شود. جان لستر قبلا گفته بود که ایده ی ” ماشینها۲″ ، در جریان یک تور دور دنیا برای نمایش قسمت اول ” ماشینها” به ذهن او رسیده بوده : ” من هروقت که ماشینهایم را در یکی از این پایتختهای عجیب و غریب تصور می کردم به خنده می افتادم.” مراحل تولید این فیلم با مشکلات و افت و خیزهای زیادی همراه بود. این اتفاقی است که (برخلاف تصور ) در استودیوی پیکسار به دفعات اتفاق می افتد. جان لستر در نیمه های راه ناچار شد کل پروژه را از ” برد لوئیس Brad Lewis ” کارگردان اول فیلم تحویل بگیرد و فیلم را به تنهایی جلو ببرد،همزمان با دردسرهای به اتمام رسانیدن یک فیلم نیمه کاره به تنهایی، جان لستر ناچار شد با مشکل از دست دادن پدر و شکستن بازویش نیز دست و پنجه نرم کند . قسمت اول ماشینها ، بجز در چند مورد استثنائی، با گرمی چندانی از سوی منتقدین طراز اول استقبال نشد، اما قسمت دوم، در حقیقت نخستین فیلم پیکسار محسوب می شود که با نقد های واقعا منفی و حتی تخریب کننده روبرو شد. “ ای.او. اسکات A. O. Scott ” در نیویورک تایمز در رابطه با فیلم چنین نوشت :” این فیلم بکلی فاقد هرگونه روح و بزرگی است”. اما آیا تمام این نقد های منفی توانستند “جان لستر” را دلسرد و ناراحت کنند؟ پاسخ او این بود : ” من عموما نقد ها رو نمیخونم، من فیلمهامو برای اون پسربچه های کوچولویی می سازم که عاشق این کاراکترها هستن و دوست دارن وقتی به سفر میرن، لباسهاشون رو توی چمدونهایی با عکس لایتنینگ مک کوئین بذارن . من برای ساختن این فیلم، عمیقا به درون خودم نگاه کردم و قبل از هر کس دیگه ای تونستم فیلم رو در درون خودم ببینم.پاسخ خودمو هم از واکنش تماشاچیا گرفتم. این فیلم برای من واقعا یه فیلم ویژه است”.

مترجم: مهبد بذرافشان

منبع : http://www.nytimes.com

PrintFriendly

“شیرشاه” پس از هفده سال- به بهانه ی نمایش مجدد

از همان لحظات آغازین فیلم، زمانی که خورشید طلوع می کند و ما آوای همسرایی آفریقائیان را می شنویم، ” شیر شاه” تمام حواس بینندگان را معطوف به خود می کند. این فیلم، با داستانی که ترکیبی است از افسانه های قدیمی و تراژدی های یونانی، لایه های زیرین و نهفته ای دارد که بسیاری از انیمیشنهای بلند دیزنی فاقد آن هستند. استودیوی دیزنی پیش از این هم ” مرگ والدین” را دستمایه ی کارهایش کرده بود، اما نه به آن صورت که در “شیر شاه” دیده می شود. در این فیلم ما با دنیایی از حوادث حقیقی سر و کار داریم، یعنی همان چیزی که پایه و بنیان بسیاری از افسانه های کودکان است و در عین حال ، این همان چیزی است که تفاوت اصلی “شیرشاه” را با سایر فیلمهای دیزنی رقم می زند. در سکانس آغازین، ما شاهد فراخوانده شدن تمام حیوانات به پای صخره ی بزرگ هستیم تا شاهزاده ی تازه متولد شده ، سیمباSimba ، به آنها معرفی شود. شاه ” موفاسا Mufasa “، پدر سیمبا، به او می آموزد که چگونه یک رهبر و یک فرمانده باشد.او همچنین برای “سیمبا” شرح می دهد که چرخه ی حیات شامل شیرهایی می شود که غزالها را می خورند و زمانی که این شیرها می میرند، جسدشان تبدیل به غذایی برای علفها می شود و علفها ، به نوبه خود خوراک غزالها می شوند. چیزی که ” سیمبا” هنوز نیاموخته است این است که در این بین، موجوداتی هم هستند که به دلیل دیگری بجز “غذا” دست به قتل دیگر موجودات می زنند و این، دقیقا همان شیوه ایست که عموی فریبکار ” سیمبا” ، یعنی ” اسکار Scar ” در پیش گرفته است. او برادر زاده ی کوچک خود را به چشم مانعی برای رسیدن خود به تاج و تخت می بیند. در توطئه ای برای قتل ” سیمبا”، عمویش ” اسکار” او را ترغیب می کند تا به ” قبرستان فیلها” که مکان ممنوعه ای است برود. در ” قبرستان فیلها” ، کفتارها که دوستان صمیمی ” اسکار” هستند به کمین سیمبا نشسته اند. و در کشاکش این توطئه، تراژدی بزرگ اتفاق می افتد. شاه “موفاسا” کشته می شود و عمو، برادرزاده را قانع می کند که دلیل اصلی مرگ پدرش بوده است. دیزنی، پیش از این با مرگ مادر “بامبی” قلبها را شکسته بود، اما اشک تماشاچیان با مرگ ” موفاسا” حقیقتا جاری شدند.” سیمبا” آواره ی دشت و بیابان می شود و در آنجا با دو دوست ناهمگن و خنده دارش یعنی ” تیمون” و ” پومبا” آشنا می شود . آنها زندگی بی دغدغه و شادی را شروع می کنند و سیمبا موفق می شود احساس گناهش را فراموش کند…

بخش بزرگی از جذابیت فیلم بر دوش شخصیتهای متعدد آن است. از جمله “زازو Zazu “( با صدای روان اتکینسون- مستر بین) ، پرنده ای که نقش مشاور ارشد ” موفاسا” و گاهی هم دایه ی ” سیمبا” را ایفا می کند. ” نالا” ، بهترین دوست ” سیمبا” و همسر آینده ی او، ” رافیکی” میمون دانای پیر، و بالاخره ” سارابی“، مادر سیمبا که با بزرگواری سختیهای زندگی تحت سلطه ی ” اسکار” را تحمل می کند.  تمام این شخصیتها از طریق یک متحرکسازی خارق العاده ، شخصیت و زندگی باورپذیری یافته اند. به شیوه ی راه رفتن ” اسکار” دقت کنید: او در حقیقت راه نمی رود، بلکه در هماهنگی کاملی با شخصیت فریبکارش مانند یک مار می خرد. شیوه ی گام برداشتن ” اسکار” در تضاد کاملی با روش راه رفتن ” موفاسا” قرار دارد : گامهایی بلند و موزون که رهبری و قدرت او را به رخ می کشند. یکی از دلایلی که بیننده از دیدن کفتارها احساس ناراحتی می کند نیز، شیوه ی راه رفتن آنهاست. گامهای کوتاه، جهشهای ناگهانی و حرکات غیرمنتظره ی آنها این حس را به ما منتقل می کنند که گویی هر لحظه باید انتظار حمله ای را از سوی آنها داشته باشیم. صحنه ی رمیدن گاوهای وحشی، چنان قوی و حقیقی کار شده است که مانند کابوسی وحشت آور جلوه می کند و صحنه ی نبرد ما بین شیرها نیز به یک صحنه ی مستند بیشتر شبیه است تا یک نبرد انیمیشنی.

کارگردانان فیلم، ” راجر الرز” و ” راب منکوف” Roger Allers and Rob Minkoff ، با الهام از آثار ” شکسپیر” توانسته اند توازنی کامل و بی عیب و نقص را مابین کمدی و تراژدی برقرار کنند.بدون تردید ساختن فیلمی در مورد قتل یک پادشاه، و ترکیب آن با مشکلات نفخ معده ی یک گراز! مهارت و استعداد بالایی را طلب می کند. در کنار تحسین فراوانی که کار بی نظیر گروه انیماتورهای جوان این فیلم برانگیخت، ماحصل همکاری دو استعداد دیگر یعنی ” هانس زیمر Hans Zimmer ” و ” التون جان Elton John ” توانست اسکاری را برای ترانه ی ” امشب میتوانی عشق را احساس کنی؟  Can You Feel the Love Tonight ” به ارمغان بیاورد. ترانه های دیگر فیلم یعنی ” چرخه ی حیات Circle of Life ” و ” هاکونا ماتاتا Hakuna Matata ” نیز نامزد دریافت اسکار شدند ( در سال ۱۹۹۴ هنوز اسکار مستقلی برای بهترین فیلم انیمیشن بلند در نظر گرفته نشده بود) هریک از این ترانه ها، لحظه های درخشان و احساسات عمیقی را برای فیلم رقم زدند.

با نمایش نسخه ی ۳D شده ی فیلم، و فتح دوباره ی گیشه توسط آن، جذابیتهای عمیق فیلم پس از ۱۷ سال بار دیگر رونمایی شدند.والدین، نسل جدیدی از تماشاچیان را با خود به تماشای این اثر کلاسیک مدرن می برند.حرف اصلی را در موفقیت دوباره ی این فیلم، ” کیفیت” آن می زند. وقتی که شما در حال تعریف کردن داستانی هستید و تنها مخاطب داستان خود را کودکان نمی دانید، میتوانید به ساخته شدن یک ” فیلم خانوادگی” امیدوار باشید. از سوی دیگر، ” شیر شاه” ثابت می کند که فیلمهای انیمیشن می توانند راه مطمئنی برای به تصویر کشیدن تراژدیهای عمیق باشند. خانواده هایی در زمان نمایش ” بامبی” برآشفتند و بر علیه آن برخاستند، چرا که فکر می کردند کودکانشان با دیدن صحنه هایی چون صحنه مرگ مادر بامبی دچار آسیب روحی خواهند شد. همان کودکان  بعدها به فرزندانشان اجازه دادند تا به تماشای تراژدی مرگ ” موفاسا” بنشینند. نمیخواهم بگویم که یک فیلم به تنهایی توانسته است چنین تغییری را در دیدگاهها ایجاد کند، اما به هر حال این ایده ایست که میتوان عمیقتر به آن اندیشید. کودکان بسیار قوی تر از آن چیزی هستند که ما فکر می کنیم، کافی است به “سیمبا” نگاه کنید.

مترجم : مهبد بذرافشان

منبع : http://www.awn.com

PrintFriendly
O2 Simplicity
Visitors Statistics