مصاحبه با کنراد ورنون کارگردان " هیولاها در مقابل بیگانگان"

ارسال شده توسط | در Uncategorized, افراد, انیمیشن, تاریخچه, تصویر سازی, مباحث تئوریک, مصاحبه, نقد | تاریخ ۱۵-۰۱-۱۳۸۸

۸

بالاخره بعد از یک دوره ی چهارده روزه ی تعطیلات مشقت بار توام با بیماری و خستگی ، امروز تصمیم گرفتم که نخستین مطلب سال ۸۸ را منتشر کنم. فیلم ” هیولاها بر علیه بیگانگان Monsters vs. Aliens“  آخرین کار استودیوی دریم ورکز به تازگی اکران شده است و بر اساس اخبار، از موفقیت در گیشه نیز برخوردار بوده است. به همین مناسبت مصاحبه ای را که سایت Animated Views با کارگردان این فیلم ، کنراد ورنون Conrad Vernon داشته است را انتخاب و ترجمه کردم که به دلیل طولانی بودن مصاحبه، آنرا در دو بخش تقدیم حضورتان می کنم تا خودم هم کم کم گرم بشوم و امیدوارم که بتوانم امسال نیز به روال سابق به روند ترجمه ی مطالب ادامه بدهم…

*******************************

از اسطوره ها تا سینما و از هیولاهای دریایی تا گودزیلا، هیولاها همیشه عاملی برای ایجاد ترس و وحشت از نابودی جهان بوده اند اما به تازگی و با فیلم جدید کمپانی دریم ورکز این سئوال مطرح می شود که آیا هیولاها میتوانند در نقش نجات دهندگان دنیا نیز خودنمایی کنند؟ این سئوالی است که میتوان از کنراد ورنون، خالق فیلم انیمیشن طنز آمیز و اکشن ” هیولاها بر علیه بیگانگان” ، دانش اموز سابق مدرسه ی کال آرت و طراح استوری بورد انیمیشنهایی چون مورچه ای بنام زی ، شرک، راهی به الدورادو و سنباد قهرمان هفت دریا و کارگردان شرک ۲ پرسید:

کنراد ورنون

چطور شد که به ایده ی ساختن این فیلم رسیدید؟

- این ایده زمانی که ما با فیلم شرک ۲ در فستیوال کن بودیم شکل گرفت. در آن زمان فیلمنامه ای به من داده شد بنام Rex Havoc که در باره ی یک شکارچی هیولاها بود. من آن فیلمنامه را خواندم ولی زیاد علاقمند نشدم، اما از ایده ی اولیه ی آن خوشم آمد. در نتیجه شروع کردم به کا ر کردن بر روی یک فیلمنامه ی جدید با حال و هوای ” هیولایی” که در دهه ی ۱۹۵۰ اتفاق می افتاد، چیزی شبیه به فیلمهای هیولایی ” اد وود” (کارگردان نه چندان موفق سینمای وحشت که تعدادی از بدترین فیلمهای تاریخ سینما را به او نسبت می دهند! تیم برتون فیلمی بر اساس زندگی این کارگردان ساخته است) در دهه ی پنجاه ، یعنی فیلمی که ترکیبی از تمهای ترسناک و کمیک در کنار یکدیگر باشد. سپس من شروع به گرد آوری اعضای تیمم کردم و جستجو برای شکل و شمایلی که برای هیولاهای فیلم در نظر داشتم و کمی بعد نیز دستیارم، راب لترمن Rob Letterman به ما پیوست. او به نزد جفری کاتزنبرگ رفت و گفت :” من میخواهم فیلمی با حال و هوای فیلم Dirty Dozen بسازم.” و جفری کاتزنبرگ پاسخ داد:” خب، تو باید کارها را با کنراد هماهنگ کنی، چرا که فیلم با ایده های او تبدیل به یک فیلم درخشان خواهد شد.” در نتیجه ما دو نفر ایده هایمان را رئی هم ریختیم و نهایتا به داستانی رسیدیم که امروز بصورت “هیولاها بر علیه بیگانگان ” دیده می شود.

چگونه داستانتان را بر اساس هیولاهایی که از فیلمهای علمی تخیلی ده ی پنجاه بیرون آمده بودند شکل دادید؟

- دریم ورکز بودجه ی کافی در اختیار ما گذاشت تا بتوانیم هر تعداد از فیلمهایی علمی تخیلی قدیمی را که نیاز داریم بخریم و ما چیزی حدود ۱۵۰ فیلم خریدیم! تمام این فیلمها از میان فیلمهای دهه های پنجاه، شصت و یا حتی هفتاد انتخاب شده بودند و حالا ما صاحب منبعی غنی بودیم که میتوانستیم در صورت نیاز به آن مراجعه کنیم. بجز این فیلمها ، ما میدانستیم که تعداد بسیار زیادی از کاراکترها و موجودات شاخص و به یاد ماندنی وجود دارند که در فیلمهای رده ی B در سالهای پنجاه و شصت استفاده شده اند. موجوداتی از قبیل آدمهای مگس شکل ، موجوداتی که از مردابهای تیره و سیاه بیرون میامدند، گودزیلا و زنان غول آسا… و ما تصمیم گرفتیم که نسخه مخصوص به خودمان را از این موجودات ارائه بدهیم چرا که میدانستیم هنوز بسیاری از مردم میتوانند ان هیولاهای قدیمی را بخاطر بیاورند و به آنها علاقمند هستند.

بعد از “کونگ فو پاندا” که از جهاتی بسیار متفاوتتر از تولیدات پیشین دریم ورکز بود، آیا می توان ” هیولاها بر علیه بیگانگان” را باز گشتی به سبک و سیاق آثار قبلی دریم ورکز و طنز و شوخی هایی که بر اساس مناسبات فرهنگی و اجتماعی شکل میگیرند ( مانند شرک) دانست؟

- من فکر می کنم که بیش از یک روش برای ساختن طنز و شوخی وجود داشته باشد. هر زمان که شما در حال ساختن یک شوخی یا یک طنز هستید ،بدون تردید در حال ارجاع دادن آن طنز به یک موضوع بخصوص، یک نکته ی اجتماعی، یک فرد و … هستید. شرک فیلمی بود که در آن داستانها و افسانه های قدیمی و فرهنگ عامیانه به سخره گرفته می شد و ما در ” هیولاها…” در حال به طنز کشیدن فیلمهای رده B و هیولاهای دهه ی پنجاه هستیم. ” کونگ فو پلاندا” در نوع خود به فیلمهای کونگ فویی و رزمی اشاره می کرد، اما آنها را به طنز نمی کشید.مرز باریکی میان به طنز کشیدن و تجدید بیعت کردن وجود دارد و “کونگ فو پاندا” در واقع تجدید بیعتی بود با فیلمهای رزمی. اما به هر حال حتی زمانی که شما چیزی را به طنز می کشید، به نوعی به آن چیز تعلق خاطری دارید. شما می خواهید در قالب طنز، چیزی شبیه به موضوعی بسازید که به نوعی شما را تحت تاثیر قرار داده است و تنها کاری که شما انجام می دهید این است که آن موضوع را بصورتی خنده دار و شاید جذاب تر ارائه می دهید.

آیا “کمپانی هیولاها” (دیزنی/پیکسار) نیز در گروه منابع الهام شما قرار می گرفت؟

-قبل از هرچیز بگذارید به شما بگویم که کپی کردن یا دزدیدن ایده ها آخرین چیزی است که ما ممکن است حتی به آن فکر کنیم. اما نکته ی اساسی این است که ما در حال ساختن فیلمی در مورد هیولاها بودیم و طبیعتا به فکر “کمپانی هیولاها” نیز افتادیم و به خودمان گفتیم : ” ما تمام تلاشمان را می کنیم تا کاری متفاوت و کاملا به دور از کمپانی هیولاها انجام بدهیم”. ما اصرار داریم که منحصر به فرد و صاحب سبک باشیم و چیزی را به بینندگانمان نشان بدهیم که پیش از آن ندیده باشند، این بزرگترین هدف ماست.من فکر می کنم که وقتیکه شما به هیولاهای فیلم ما و هیولاهای کمپانی هیولاها فکر می کنید به وضوح متوجه تفاوتها خواهید شد. هیولاهای فیلم ما کابوسهایی نیستند که از درون گنجه ی اتاق بچه ها به بیرون پریده باشند.

علیرغم تمام ارجاعات و اشاراتی که فیلم شما به فیلمهای هیولایی دهه ی پنجاه دارد، ” هیولاها بر علیه بیگانگان”  برای تماشاگران ، به شدت مدرن و امروزین جلوه می کند. چگونه به چنین توازنی دست یافتید؟

- ایده ی اولیه ما در آغاز این بود که فیلم باید حال و هوای فیلمهای دهه ی پنجاه و شصت را به خاطر بیاورد، اما در عین حال ما نمی خواستیم چیزی قدیمی بسازیم. اینکه در آن سالها چه اتفاقاتی رخ می داده یا مردم چگونه لباس می پوشیدند یا چه کسانی درآن سالها آدمهای مهمی بوده اند جزء اولویتهای ما نبود. ما نمی خواستیم جزء به جزء فضای بصری دهه ی پنجاه را کپی کنیم. برعکس، من به نخستین چیزی که فکر کردم این بود که کارتونیست ها و کاریکاتوریست های ده ی پنجاه چگونه عمل می کرده اند و سبک تصویری آنها چه بوده است؟ من یکی از طرفداران پروپاقرص مجله ی کمیک MAD هستم و به خودم گفتم که مجله ی MAD میتواند منبع بسیار خوبی برای ما باشد. بنابراین ما به این مجله و چیزهای دیگری مانند پوسترهای فیلمهای وحشتناک و علمی تخیلی آن دوران مراجعه کردیم ، از آنها الهام گرفتیم اما فضای بصری و تصویری خاص خودمان را خلق کردیم. ما بسیار تحت تاثیر کارهای کارتونیست معروف Mad ، جک دیویس Jack Davis قرار گرفتیم چرا که در آثار او علاوه بر حس طنز آمیز و کارتونی بسیار قوی، روح خاصی جاریست که به شخصیتهایش حالتها و عواطف بشری و انسانی نیز می دهد و من فکر می کنم که با الهام از اثار او بود که ما توانستیم شخصیتهای انسانی مان را خلق کنیم .  عناصری مانند اتوموبیلها و کلیه مظاهر تکنولوژی در فیلم نیز ظاهری معاصر و امروزی دارند. بعنوان مثال اگر قرار بود که ما در فیلممان از کامپیوترهای رایج دهه ی شصت استفاده کنیم باید آن دستگاههای غول آسا و آن حلقه نوارهای بزرگ را به تصویر می کشیدیم و این چیزی بود که ما از آن پرهیز داشتیم. ما تاکید داشتیم که خیلی از عناصر فیلم باید چهره ای مدرن و امروزی داشته باشند. اتوموبیلها، رستورانها، ساختمانها، تکنولوژی و همه چیز باید به شما یاد اوری میکرد که در حال دیدن فیلمی معاصر هستید.

آیا شیوه ی ساخت و رندر فیلم به روش جدید ۳D ، در نحوه ی داستانگویی شما نیز تاثیر گذاشت یا ۳D تنها یک شیوه برای جذابتر کردن داستان بود؟

پاسخ این است: ترکیبی از هردو. وقتی که ما برای اولین بار تصمیم گرفتیم که تصاویر را به شیوه ی ۳D رندر کنیم، من، دستیارانم، تهیه کنندگان و خود جفری کاتزنبرگ می دانستیم که ما نمیخواهیم با استفاده از تکنولوژی ۳D ، تنها باعث شویم که تصاویر روی سر تماشاچیان به پرواز در آیند و تماشاچیان فریاد واحیرتا سر دهند. ما می خواستیم این تکنولوژی را در خدمت روایت داستان بکار گیریم. از این دیدگاه، تکنولوژی تغییری در آنچه که ما میخواستیم انجام دهیم نداد. اما زمانی که ما وارد مرحله ی Pre-viz شدیم ،از خودمان پرسیدیم:” بسیار خوب، آیا این تصاویر واقعا داستان ما را بهتر و سیالتر از آنچه که پیش از این بوده به نمایش در خواهند آورد؟ آیا داستانگویی ما را تحت تاثیر قرار نخواهند داد و آنرا تخریب نخواهند کرد؟” در نتیجه ما تصمیم گرفتیم که این تکنولوژی را بصورت یکنواخت در فیلم استفاده نکنیم. صحنه هایی را طولانی تر گرفتیم، در به جلوه در آوردن سه بعدی برخی نما ها تاکید بیشتری کردیم و در بعضی نما ها از این تکنولوژی بصورت نامحسوس تر استفاده کردیم و در واقع آنرا در خدمت پردازش داستان بکار گرفتیم.

پایان قسمت اول

مترجم: مهبد بذرافشان

منبع: http://animated-views.com

بعد از تحریر : آقای مجید داوودی عزیز در کامنتی چنین نوشته اند :

فکر می کنم «هیولا در مقابل بیگانگان» برداشت صحیح تری از عنوان «Monsters Vs. Aliens» باشد… چون در این انیمیشن بیگانگان به شهر حمله می کند و هیولاها در مقابل آنها جبهه گیری می کنند… در حالی که به کار بردن کلمه ی «علیه» این معنا را در ذهن خواننده ایجاد می کند که هیولا ها به جنگ بیگانگان می رودند و این خلاف داستان فیلم است…

با تشکر از آقای داوودی و به پیشنهاد ایشان ، عنوان مطلب را از ” عیولاها بر علیه بیگانگان” به ” هیولاها در مقابل بیگانگان” تغییر می دهم. ۸۸/۱/۱۶

خزندگان آسمان!

ارسال شده توسط | در افراد, انیمیشن, نقد | تاریخ ۲۲-۰۹-۱۳۸۷

۶

خزندگان آسمان The Sky Crawlers ،آخرین فیلم انیمیشن بلند مامورو اوشی Mamoru Oshi کارگردان معروف ژاپنی، اقتباسی است از رمانی به همین نام نوشته ی هیروشی موری Hiroshi Mori . خزندگان آسمان داستان خلبانی بنام  یوئیچی کانامی Yuichi Kannami را تعریف میکند که در واقع یک مرگباز* Kildren است:  مرگباز ها موجوداتی هستند که از طریق مهندسی ژنتیک متولد و ساخته میشوند، ظاهری انسانی و سن و سالی برابر با یک جوان بالغ را دارند بی آنکه واقعا در ساخت آنها ( سن) تعریف شده باشد. وظیفه ی آنها جنگیدن است و کشته شدن! روستوک و لاترن دو کمپانی هستند که در رهبری جنگی که نه آغازی دارد و نه پایان شریک هستند. آنها این جنگ را و مرگبازها را فقط برای سرگرمی! مردم به راه انداخته اند!!! یک بازی بی رحمانه و به شدت واقعی… قهرمان داستان، یعنی خلبان کانامی یوئیچی با فرمانده ی ارشد خود، کوساناگی سوئیتو Suito Kusanagi، که زنی است بظاهر سرد و بی احساس دوست میشود و به تدریج که پیوند میان ایندو محکمتر می شود، کانامی یوئیچی لحظات تلخ و شیرینی را تجربه می کند و به مرور پی میبرد که در موقعیت ناخواسته ای قرار گرفته که گریزی از آن نیست….

داستان آخرین فیلم مامورو اوشی، خزندگان آسمان، بیش از آن بیانگر صلح است که مناسب یک فیلم جنگی باشد. داستان فیلم گام به گام و به آرامی در طی ۱۲۲ دقیقه به پیش میرود. زمان زیادی از فیلم صرف به نمایش در آوردن اروپایی متفاوت و غیر متعارف می شود که کانامی یوئیچی و سایر همقطاران و دوستان خلبانش در آن زندگی می کنند. کارگردان به وضوح علاقه و احترام زیادی نسبت به نویسنده ی رمان ( هیروشی موری) داشته است و سعی داشته نسبت به فضاهای تعریف شده در کتاب تا حد امکان وفادار بماند. زیبایی ساده اما تکان دهنده ی مناظر روستایی، سایه های ساکت و سنگین بناهای شهری و محدوده ی محصور خانه ی قدیمی اربابی ، همه در قالب تصویرگری واقع گرا و موسیقی و صدا های شفاف فیلم تشدید میشوند.

و البته…نبردهای فیلم…

فیلمهای مامورو اوشی، همه بخاطر ورود ناگهانی و تکان دهنده ی فیلم به حیطه ی خشونت مشهور هستند. در این رابطه، خزندگان آسمان نیز مستثنی نیست. عنوان فیلم خود تا حدودی بیانگر جانمایه ی فیلم نیز هست: این خلبانان، حشراتی هستند که در فضای لا یتنهای و عمیق آسمان میخزند و به اینسو و آنسو میروند . در حالیکه در مقایسه با خشونت موجود در نخستین صحنه های فیلم قبلی اوشی : روح در کالبد Innocence ، خزندگان آسمان کمتر به نمایش بصری خشونت میپردازد، اما در همین حال با توان و صراحت بیشتری به عدم توازن و کیفیت پوچ و نامتعادل موجود در نبردهای هوایی اشاره می کند: اگر یوئیچی در نبرد هوایی نجات پیدا میکند، صرفا و به سادگی به این دلیل است که او خلبان خوبیست. او نه جاه طلب است و نه میخواهد تواناییهایش را به نمایش بگذارد. هیچ عملیات خارق العاده ای انجام نمیدهد و هواپیمایش نیز وسیله ی خاص و خارق العاده ای نیست. فیلم در این رابطه تکلیفش را خیلی زود با بیننده روشن میکند و به بیننده میفهماند که قرار نیست به تماشای فیلمی از قماش Top Gun با آن نمایشهای هوایی و آن مدل شخصیتها بنشیند. تنها نکته ای که بر آن تاکید میشود تجربه و مهارت یوئیچی است.

بتدریج که فیلم به پیش میرود تماشاچیان بیشتر و بیشتر به درک شخصیت یوئیچی بعنوان یک مرگباز میرسند. تماشاچیان در میابند که در در ورای ظاهر مرگبازها، چیزی بیشتر از یک موجود ژنتیکی همیشه جوان و بدون سن و سال که برای کشته شدن آفریده شده وجود دارد. همزمان با درک بینندگان از شخصیت یوئیچی، او  خود نیز به آرامی و با به هم چسبانیدن قطعات مختلف داستان، پی به رموز زندگیش میبرد.  نتیجه گیری و جان کلام پایان فیلم بطور غافلگیر کننده ای در مقایسه با سایر فیلمهای مامورو اوشی امیدوار کننده است: جاودانگی لزوما به معنای زندگی ابدی نیست، بلکه میتواند به معنی شانسی برای آغازی دوباره نیز باشد.

در فیلم ، داستان نسبت به تصاویر و سانتی مانتالیزم ( احساسات گرایی) نهفته در آنها در مکان دوم قرار میگیرد. اما حتی همین داستان نیز سرشار است از نمادها و گزینه های مورد علاقه ی مامورو اوشی : داستانی رویایی که به خاطرات، هویت و نقش ارتش در زمان صلح میپردازد و در خلال بیان این دغدغه ها، اوشی ما را به تماشای یک عاشقانه ی سوزناک ، فضاهایی به شدت تاثیرگذار و به یاد ماندنی و نمادهای آشنای دنیای انیمه ی ژاپن میبرد. داستان ما را به تماشای یک جهان متفاوت و ناشناس نمی برد، اگرچه که جهان محور اصلی داستان است. خوشبختانه اوشی در ساخت این آخرین فیلمش از نمایش بیش از حد درگیری های ذهنی شخصیتها ( که در فیلمهای قبلی محور اصلی داستان بود) پرهیز کرده است، به صدور بیانیه و نطقهای طولانی مدت نمیپردازد و بطور شگفت انگیزی از حضور گابو ( سگ شکاری مورد علاقه ی اوشی) خبری نیست. البته گابو را در فیلم میبینیم، اما فقط بعنوان یک سگ و نه بعنوان یک شخصیت محوری… در نهایت میتوان گفت که مامورو اوشی در آخرین فیلمش، کمتر پراکنده گویی میکند و خالق یک اثر هنری جمع و جور، سرگرم کننده و به یاد ماندنیست.

* امیدوارم که مرگباز معادل صحیحی برای کلمه ی Kildren=killed+Children باشد.در ساخت عبارت معادل،نتوانستم عبارت مناسبی با استفاده ار کلمه ی (بچه) بسازم.

*  ۸۷/۹/۲۶ -دوست عزیزم ،آقای سعید ضامنی واژه ی مرگزاد را بجای مرگباز پیشنهاد کرده اند که فکر می کنم معادل صحیح تر و با معنی تری باشد.

ترجمه و تخلیص : مهبد بذرافشان

منبع:http://www.fpsmagazine.com

رایحه چای

ارسال شده توسط مهبد بذرافشان | در افراد, انیمیشن, تصویر سازی, مباحث تئوریک, نقد | تاریخ ۳۰-۱۱-۱۳۸۶

۶

              00b.jpg

The Aroma Of Tea یا رایحه چای نام آخرین انیمیشن مایکل دودک Michael Dudok de wit و محصول سال ۲۰۰۶ است. دو روز پیش این فیلم حدودا سه دقیقه ای (سه دقیقه و بیست و دو ثانیه) را دیدم و اعتراف میکنم که تاثیر زیادی بر من گذاشت. این انیمیشن را مطلقا نباید با شاهکار های پیشین دودک مانند پدر و دختر Father and Daughter و یا راهب و ماهی Monk and the Fish مقایسه کرد. این انیمیشن یک اثر کاملا آبستره است که با همراهی موسیقی زیبای آرکانجلو کورلی Arcangelo Corelli و فضا سازی انتزاعی دودک غنا میابد. مایکل دودک تمام این اثر را با چای نقاشی کرده است و به نظر میرسد که شاید ایده این فیلم، آنگونه که نام آن تداعی میکند، هنگام نوشیدن یک فنجان چای و شنیدن موسیقی کورلی شکل گرفته باشد. فیلم داستان خاصی ندارد و اگرچه سرشار از روح انیمیشن و هر آنچه که فقط با پدیده انیمیشن شکل میگیرد است، نباید در آن از تحرک شادمانه و فیزیک انیمیشن سراغی گرفت. The Aroma Of Tea ، دگردیسی و تعالی یک ذره را روایت میکند. ذره ای که در ابتدای فیلم از هزار توی رحم گونه ای جدا میشود و در مسیری پیش میرود که دهها ذره مانند خودش را ملاقات میکند…چند تن خواب آلود، جمعی ناهشیار…ذره هایی که یا ساکن و خواب زده اند ، یا بیهوده گرد خود و یا گرد چیزی دیگر حلقه زده اند. او همه را پشت سر میگذارد، از تو در توها میگذرد و حتی با جریان حرکت صدها ذره ای که در مسیری افقی رهسپارند همراه نمیشود. به بالا حرکت میکند، همه را پشت سر میگذارد و نهایتا به نور میرسد و در نور گم میشود…

              01b.jpg

The Aroma Of Tea شاید شخصی ترین و خصوصی ترین فیلم دودک باشد.ملهم از نوعی فلسفه شرقی و شاید تاثیر گرفته از تصویرگری های شرق دور. بسیاری از آنهایی که فیلم را دیده اند آنرا دوست نداشته اند و یا اصولا آنرا نفهمیده اند. به نظر نمیرسد که دودک هم اصراری در فهمانیدن فیلمش به مخاطب داشته است. کسانی هم که مثل من این فیلم را دوست داشته اند،هریک برداشت شخصی خود را داشته اند. حتی بعضی برداشتها از این فیلم بسیار اروتیک بودند!، نکته ای که بنظر من اصولا و مطلقا در لایه های این فیلم نهفته نیست. دوست دارم هربار که این فیلم را میبینم تصور کنم که به نمایشگاهی رفته ام و در حال شنیدن موسیقی به یک تابلوی آبستره نگاه میکنم . اینطور شاید درک بهتری از حس مایکل دودک به هنگام ساخت این فیلم پیدا کنم . حسی که شاید در عطر یک فنجان چای نهفته باشد.

فیلم را میتوانید از اینجا ببینید، البته دیدن فیلم با یک کیفیت خوب بسیار اثر گذارتر است.

              002b.jpg

              05b.jpg

              06b.jpg

              07b.jpg
مهبد بذرافشان

مادام توتلی پوتلی

ارسال شده توسط مهبد بذرافشان | در افراد, انیمیشن, مباحث تئوریک, نقد | تاریخ ۲۷-۱۰-۱۳۸۶

۲۷

51091_04.jpg

من این شاهکار ۱۷ دقیقه ای را دیشب از اینترنت دزدیدم (متاسفانه بعضی وقتها دانلود کردن چنین آثاری، بدون پرداخت حتی یک دلار حق کپی رایت به هنرمندانی که خالق چنین آثاری هستند، حسی شبیه به دزدیدن یک چیز گرانبها را به من میدهد- اما مگر در شرایط فعلی گزینه دیگری هم برای ما ساکنان این مرزپرگهر وجود دارد؟)- داشتم میگفتم، من این شاهکار ۱۷ دقیقه ای را دیشب از اینترنت دزدیدم ، امروز صبح ساعت ۸ برای اولین بار آنرا دیدم، و بعد از آن دیگر تا حالا( دقیقا ۴:۲۱ بعد از ظهر) هنوز گیج هستم!!!فیلم حاصل بیش از ۳ سال تلاش برای تولید ۱۷ دقیقه جادوییست که بیننده را به زانو در می آورد و تولیدی است از موسسه ملی فیلم کانادا NFB. بگذارید کمی در مورد داستان فیلم بگویم.

فیلم داستان بظاهر ساده ای دارد: زنی ( خانم توتلی-پوتلی) با انبوهی از خرت و پرت های عجیب و غریب در ایستگاه قطار ایستاده است. قطار سریع السیر از راه میرسد و زن جوان سوار میشود. در کوپه ای که او نشسته چهار مرد دیگر و یک بچه هم هستند. زن برخوردهای مختلفی با همسفرانش دارد. شب که از راه میرسد قطار در میان جنگل متوقف میشود و زن جوان اتفاقاتی را تجربه میکند که نه برای او و نه برای بیننده مرز بین توهم و یا واقعی بودن آن حوادث مشخص نمیشود. نهایتا آنچه که زن جوان میبیند( یا تصور میکند که میبیند) منجر به فرار او از کوپه و دویدن او در راهرو های قطار میشود( قطار حالا با سرعت به راه افتاده است). زن جوان وارد رستوران قطار میشود و در آنجا با دیدن شاپرکی که در حال پرواز است به آرامش میرسد. شاپرک به سوی نوری که از انتهای قطار به چشک میخورد میرود و زن نیز اورا تعقیب میکند و نهایتا او و شاپرک در نوری شدید و سفید رنگ یکی میشوند و سپس محو میشوند.

                 011.JPG

اگر به وجود مقوله ای بنام فیلم معناگرا-که ظاهرا این روزها بسیار مد شده است!-اعتقاد داشته باشیم، مادام توتلی پوتلی را میتوان یکی از بهترین انواع این ژانر! دانست. فیلمی در باره یک استحاله، پذیرش مرگ، سفری توام با رنج و وحشت که نتیجه اش رهایی و خلاصی از همان رنجها و ترسهاست. فیلمی که به زیباترین وجه و بدون هیچ خودنمایی و عرفان زدگی بازاری، پوست انداختن و بریدن از فلاکت ها و خنزر پنزرهای چسبناک و رنج آور زندگی را نشان میدهد. نه شعار می دهد و نه بیننده را به سالن سخنرانی در باره مرام نامه اش دعوت میکند. تنها یک فیلم است و بسیار غنی از تمام لذات بصری یک فیلم خوب…یک فیلم بسیار خوب… دوباره وچند باره دیدنش، نه دلزده تان میکند و نه خسته…تنها ظرافتهایش را هر بار بیشتر و بیشتر به رخ میکشد.

فیلم با یک پن نسبتا طولانی بر روی ردیف وسایل کهنه و درب و داغان خانم توتلی پوتلی در ایستگاه مه گرفته قطارشروع میشود. وسایلی که طیف گسترده ای از اشیاء را در بر میگیرند. از چتر و چمدان ( که برای حمل توسط یک مسافر ،عادی هستند) تا گرامافونی که صفحه اش بدون نواختن آهنگ در حال چرخیدن است، میز و آیینه قدی و قاب عکس و دهها بسته کوچک و بزرگ که بیشتر آدم را به یاد یک اسباب کشی می اندازند تا یک سفر معمولی. چیزی که بیننده را بیشتر درگیر میکند نه تنها انبوه وسایل، که کهنگی و پوسیدگی آنهاست و سرانجام برای تکمیل بصری میزانسن، وقتی که دوربین به صاحب این وسایل- خانم توتلی پوتلی- که خود او هم زیر انبوهی از کیف و چمدان خم شده میرسد، در میابیم که این خانم بظاهر جوان هم علاوه بر چهره ای چروکیده (منهای دو چشم درخشان)، پوششی قدیمی،خاک گرفته و در آستانه پوسیدگی به تن دارد. حسی که در این صحنه جاریست بیش از آنکه یاد آور سفری دنیوی باشد، القا کننده آغاز سفری ماورایی و اخروی است. کمی اگر دقت کنیم متوجه میشویم که وسایل این خانم هم گویی شامل هرآنچه که در طول یک عمر مورد استفاده واقع میشوند هستند. با رسیدن پر سر و صدای قطار، زن را میبینیم که درون کوپه نشسته و مشغول ورق زدن مجله ایست. در اینجا ما فرصت بیشتری برای (دیدن) او داریم. تعمدی که در پوشانیدن زیبایی و ظرافت ذاتی او ، با ساختار در هم فروریخته و زمخت پیشانی،گونه ها و چانه اش وجود داشته، از این پس و در طول فیلم، دلیل منطقی تری پیدا میکند.چشمهای او اما در چهره اش دو جزء کاملا متفاوت و زنده هستند. ۹۹% حالات و برون ریزی افکار او توسط چشمهای به شدت واقعی و زنده اش صورت میگیرد. با تکانی که قطار میخورد تصویر چهره خانم توتلی پوتلی به نمایی از یک صفحه باز شده شطرنج با مهره های چیده شده کات میخورد. در اثر تکان قطار مهره ها به هم میریزند و ما متوجه دو مرد جوان میشویم که هریک در درون چمدان باز شده ای و در میان سایر بارهای زن جوان( در بالای سر او) نشسته اند و مشغول بازی شطرنج هستند. با هر تکان قطار، چیدمان مهره ها به هم میریزد اما مردان اهمیت نمیدهند و به بازی با چیدمان جدید ادامه میدهند و سر انجام هم نتیجه بازی نه توسط آنها ، که توسط تکان بعدی قطار مشخص میشود! یکی از مردان کیش و مات شده و دیگری سرخوش از شادی دست تکان میدهد.از همین سکانس، بیننده نخستین هشدار ملموس را مبنی بر غیر واقعی بودن مشاهدات زن جوان دریافت میکند. مردانی که از درون چمدان سر برآورده اند و به بازی شطرنجی مشغولند که مسیر آنرا تکانهای قطار/سرنوشت مشخص میکند، در واقع بخشی از خاطرات گذشته زن جوان هستند که شاید بر سر عشق زن جوان به بازی نشسته اند.

               02.JPG

بعد از مردان شطرنج باز زن جوان متوجه مسافرانی میشود که روبروی او نشسته اند. پیر مردی در خواب ، پسر بچه ای که مشغول خواندن کتابی با عنوان چگونه با دشمنانمان مقابله کنیم است ( و عنوان و نوع کتاب بسیار بزرگتر از سن و سال بچه مینمایند) و نهایتا مردی میانسال با چهره ای خبیث و هراس آور. تمام این شخصیت ها منهای سن و سال، چهره پردازی بسیار خشن با خطوط و زوایای خشک و در هم کوبیده دارند. زن به راحتی از پیرمرد و بچه عبور میکند.اما در برخورد با مرد میانسال بد قیافه بسیار هراسان و وحشتزده میشود. مرد رو به زن خم میشود، با نگاهی به پاهای برهنه زن، با دستانش اشارات رکیک و خشونت باری به زن میکند که هم برای زن و هم برای بیننده فیلم ، تداعی کننده تجاوزی است که ظاهرا زمانی از سوی مرد نسبت به زن صورت گرفته است.زن با دست پاهایش را میپوشاند و از پنجره به بیرون خیره میشود.همه این شبه خاطرات، انبوه خرت و پرتهای زن، حالتهای وحشتزده، گوش به زنگ و مضطرب زن ، بعلاوه قطاری که مسافرش را به سوی ناکجا آبادی میبرد، این سئوال را بوجود میاورد که آیا زن در سفری بسوی مرگ است؟ آیا او مرده و اکنون در برزخ رهایی از پیوندهایش به دنیا دست و پا میزند؟و یا نه، آنچه که ما توهم میپنداریم ، واقعیاتی هستند که در سفری شوریده وار برای زن رخ میدهند؟ اوج فضا سازی کابوس گونه فیلم، در نیمه شب رخ میدهد. زمانی که قطار در جنگل توقف کرده، همه مسافران بجز زن در خواب هستند و او، ترسیده و بی پناه، از سویی در بیرون قطار با منظره آدمهایی آویزان به سیمهای برق روبروست، و از سویی دیگر شاهد سایه افرادیست که در راهروی قطار، گازی سبز رنگ را به لوله تهویه قطار تزریق میکنند. زن وحشتزده از خواب میپرد و کوپه را کاملا خالی میابد! نه مسافران هستند و نه بارهای او! اما پیش از آنکه با تصور اینکه آنچه را که دیده است خوابی بیش نبوده نفسی به راحتی بکشد، شبح مرد متجاوز را بر روی صندلی مقابلش میبیند که کشته شده و دستی درحال پاره کردن شکم و دزدیدن کلیه های اوست!!! قطار حالا با سرعتی دیوانه وار به حرکت درآمده و خط آهن را به آتش میکشد.تمام اینها دیگر مافوق توان و تحمل زن است، او از کوپه به بیرون میدود و در راهرو های خالی قطار شروع به دویدن میکند. دوربین به شیوه فیلمبرداری روی دست، و به روانی و سیالی که برای یک فیلم استاپ موشن حیرت آور است از زاویه های مختلف و با سرعت او را تعقیب میکند. بیش از ۲۵ نمای منقطع، با تدوین و ضرباهنگ مناسب، زاویه های متفاوت و بالانس بسیار مناسب نور و سایه ، همزمان اضطراب، تعلیق و شتاب را به بیننده منتقل میکنند. زن وارد رستوران قطار میشود و در آنجا به زمین می افتد.

             051.JPG

بلافاصله بعد از ورود زن به رستوران، کلیه صداهای آزار دهنده، اعم از صدای حرکت قطار و یا صدای موزیک هراس آور فیلم قطع میشوند. اینجا نوعی آرامش بر فضا حاکم است. تنها صدایی که شنیده میشود صدای نفسهای زن است و صدایی زنگوله مانند. زن سرش را بلند میکند و شاپرکی را میبیند که درحال پرواز است. موسیقی آغازین فیلم مجددا شنیده میشود، آداجیو گونه ولطیف. شاپرک به سوی زن میرود و بعد از او دور میشود. گویی زن را به همراهی میخواند. زن از جا بلند میشود ، ابتدا لرزان و نامطمئن و بعد محکم و مصمم. چنین انسجامی رابرای نخستین بار در طول فیلم از او میبینیم. دوربین بر گامهای ابتدا لرزان و سپس محکم و مصمم زن تاکید دارد. زن شاپرک را تعقیب میکند، از درگاهی که دوپنجره شیشه ای در دو سو دارد عبور میکند. بر روی شیشه ها دو درخت به شیوه مینیاتورهای ژاپنی حکاکی شده اند. تاکید خاصی بر این درگاه شیشه ای و درختها نمیشود. در حد جزئی از میزانسن و نه بیشتر. اما همین دو درخت شیشه ای تنها عناصر لطیف و دلنشین فیلم از آغاز تا دقیقه چهاردهم هستند و با عبور زن از میان آنها و تعقیب شاپرک، گویی ارتباط زن با زندگی و کابوسهای پیشینش به یکباره گسسته میشود. دوربین پاهای زن که بر روی فرش آبی رنگ گام بر میدارد و ازمیان پایه های میزها میگذرد را تعقیب میکند. زن هماهنگ با موسیقی و به شیوه ای آیینی گام بر میدارد. مانند عروسی که از میان نیمکت های کلیسا، بسوی جایگاه عقد به پیش میرود. حالا فقط شاپرک را میبینیم ( از زاویه دید زن) که بسوی منبع نوری که هر لحظه شدیدتر میشود پرواز میکند و نهایتا شاپرک به منبع نور که نورافکن بسیار قوی و پرنوری است برخورد میکند و بال بال میزند .حالا زن دیگر مرگ را ، یا رهایی را، پذیرفته است و به استقبال نور میرود.در فضای سفید رنگ و مه آلود، کم کم اندام شاپرک به اندام زنی با بالهای پروانه وار استحاله میشود و تصویر فید اوت میشود. نمای پایانی فیلم، تیلت از آسمان ابری به پایین و به درختان جنگل است در حالی که در دوردستها روشنایی آغازین صبح خودنمایی میکند.

                 061.JPG

دوست داشتم که از تکنیک و پردازش تصاویر هم صحبت کنم.اما فکر میکنم که صحبت کردن در این مورد بحثی جداگانه و حرفه ای را می طلبد.در مجالی دیگر و شاید وقتی دیگر…

در پایان میپردازم به شناسنامه فیلم و لیستی از جوایزی که این فیلم درخشان تا کنون نصیب خود کرده است.

 

story and direction

Chris Lavis & Maciek Szczerbowski
of Clyde Henry Productions

special visual effects

Jason Walker

puppets, sets, animation

Chris Lavis & Maciek Szczerbowski

choreography

Laurie Maher

digital compositing

Peter George

production assistance

Kim Billing

Nikki Woolsey

Jonathan McCurley

Eric Goulem

costumes

Lea Carlson

Laurie Maher

character models

Laurie Maher

Eric Goulem

Tao Jiang

Terry Yasunaka

Maciek Szczerbowski

Chris Lavis

sound design, foley

David Bryant

music direction

Jean-Frédéric Messier

David Bryant

 

جوایز

Yoram Gross Award for Best Animation- with cash prize of 1,250$ AUD/Sydney, Australia

Special Jury Prize/Genzano, Italy

Jury Prize for Best Design/Tallinn, Estonia

Special Mention/Berlin, Germany

Grand Prize ex-aequo with “The Pearce Sisters” directed by Luis Cook- cash prize of 2000 euros/Espinho, Portugal

Alves Costa Prize/Espinho, Portugal

First Prize- Best Short Film with a cash prize of 9000 euros/Cordoba, Spain

Best Animation
New York City Short Film Festival

NFB Prize for Best Short Film- with a contribution of $1,000 towards next film (ex aequo with Dust Bowl Ha! Ha! by Sébastien Pilote)
The Festival du Nouveau Cinéma Montréal

Movieola Best Short Award
Calgary International Film Festival

Best Narrative Short Animation under 35 minutes
International Animation Festival/Ottawa, Canada

Best Canadian Short
Atlantic Film Festival

Best Animation Award – First Place – with a cash prize of 2,000$US
International Festival of Short Films/Palm Springs, USA

C.O.R.E. Digital Pictures Award for Best Animated Short – with a cash prize of $5,000
Worldwide Short Film Festival

Petit Rail d’Or for Best Short Film – given by a group of cinephiles railwaymen (Semaine de la Critique)
International Film Festival/Cannes, France

Canal+ Award for Best Short Film – with a one month stay at the Moulin d’Andé and 6,000Euros support in equipment for the shooting. (Semaine de la critique)/Cannes, France

 

مهبد بذرافشان

 

 

 

شتر مرغی بنام بیوولف

ارسال شده توسط مهبد بذرافشان | در انیمیشن, نقد | تاریخ ۰۱-۰۹-۱۳۸۶

۵

                             wintermovies_beowulfh2.jpg

حتما شما هم آن ضرب المثل معروف را شنیده اید که میگویند بیچاره شتر مرغ، که نه شتر است و نه مرغ!…حالا حکایت فیلمی است بنام بیو ولف
، ساخته کارگردان مطرحی بنام رابرت زمه کیس Robert Zemeckis. من واقعا در حیرتم که چطور کسی میتواند شاهکارهایی چون چه کسی برای راجر رابیت پاپوش دوخت ، فارست گامپ و یا حتی سه گانه های بازگشت به آینده را خلق کند، و بعد برسد به آش درهم جوشی مانند بیوو ولفBeowulf؟!!دیروز به یمن دزدان محترم سینمایی، یکی از نسخه های فیلمبرداری شده از روی پرده سینمای بیوولف را دیدم. باور کنید که کمتر از نیمی از فیلم را نتوانستم تحمل کنم . داستانی اسطوره ای و قدیمی که میتوانست یک فیلم جذاب باشد، تبدیل شده است به ترکیبی احمقانه و پر رنگ و لعاب از ۳۰۰، sin city ، Capitan sky و چه میدانم دهها فیلم متظاهرانه ای که به یمن تکنولوژی و جلوه های خیلیی خیلی ویژه !!!کرور کرور ملت را به سینماها میکشانند. اگر مساله فقط این بود که بیوولف فیلمی شناخته میشد که با ریخت و پاشهای آنچنانی از انواع و اقسام ترفند های سینمایی بخصوص موشن کپچر استفاده کرده، غمی نبود. اما داستان آنجایی غیر قابل تحمل میشود که آقایان محترم، بیوولف را در رده بندی انیمیشن میگنجانند و گند کار را تا آنجا بالا میاورند که حتی آنرا برای بخش بهترین انیمیشن بلند به اسکار معرفی میکنند!!! من واقعا مانده بودم که چه چیزی باعث میشود که یک نمایش درجه سه هالیوودی پر از جلوه های ویژه را انیمیشن خطاب کنیم؟ اگر بیوولف انیمیشن است پس سرکار خانم آنجلینا جولی و جنابان آنتونی هاپکینز و ری وینستون آن وسط چه کاره اند؟( البته واضح است که حضور خانم جولی کاملا درخشان و دیدنی بوده است!) و اگر فیلم است پس این قرار گرفتن در گروه انیمیشن ( که تقریبا در تمام سایتهای اینترنتی به آن اشاره شده) دیگر چه صیغه ایست؟آیا لازم است که در تعریف انیمیشن بازنگری کنیم؟ آیا موشن کپچر همان انیمیشن است؟ اگر موشن کپچر را برابر با انیمیشن بدانیم، پس انیماتور در این میان نقش هویج را ایفا میکند!!! کارگردان که کار خودش را انجام میدهد. بازیگر حرفه ای هم که از تمام توان و استعدادش مایه میگذارد. بازی بازیگر هم که توسط سیستم موشن کپچر به کاراکتر سه بعدی منتقل میشود. پس کار تمام است دیگر. رویای انیمشن در سه سوت به واقعیت پیوست. انیماتورهای محترم هم تشریفشان را ببرند و کشکشان را بسابند. باز اگر استفاده از موشن کپچر منحصر به مواردی مانند happy feet ، سولار اکسپرس یا فاینال فانتزی میشد هنوز قابل تحمل بود. چون چه بخواهیم یا نخواهیم ، سولار اکسپرس و فاینال فانتزی علیرغم تمام تلاش احمقانه شان برای نزدیک شدن به فیلم زنده ، هنوز انیمیشن هستند.به انیمیشن هایی مانند happy feet هم میتوان مدال افتخار برای استفاده بجا و زیرکانه از موشن کپچر را داد…اما بیوولف؟؟!واقعا نمیدانم که بیوولف را تصویری از آینده انیمیشن بدانم یا سینما؟ هرکدام که باشد دردناک و غم انگیز است.

*******************************************************************************

مارک مایرسون Mark Mayerson از وبلاگ Mayerson on Animation نقدی بر بیوولف نوشته که خواندنی است . خودتان قضاوت کتید:

بیوولف فیلم ضعیفی است که موشن کپچر و جلوه های ویژه سه بعدی مانع از این میشوند که بیشتر بینندگان پی به تهی بودن آن ببرند. رابرت زمه کیس بقدری درگیر دوربینش بوده است که از کاراکترهایش غافل شده است. بعضی ها ممکن است به اشتباه تصور کنند که استفاده زمه کیس از موشن کپچر به دلیل تلاش او برای نزدیک شدن هرچه بیشتر به واقع گراییست. اما این طرز تفکر اشتباه است. موشن کپچر در دستان زمه کیس فقط ابزاری بوده است برای کنترل هرچه بیشتر بر مراحل تولید فیلم. و متاسفانه این کارگردان درجه دو حتی کنترل درست و حسابی هم بر فیلمش نداشته! تصورش را بکنید که زمه کیس با نهایت وسواس و ریز نگری به منافذ پوست ، موها و اجزای بدن کاراکترهای سه بعدیش پرداخته اما فکری به حال نحوه تنفس آنها و بخاری که قانونا باید از دهان آنها ،هنگامی که در میان برف و سرما ایستاده اند بیرون بیاید نکرده است! بیوولف داستان مردان قدرتمندیست که در برابر شیطان قرار میگیرند اما نمیخواهند به شکستشان اعتراف کنند. این داستان میتوانست دستمایه یک درام قوی قرار گیرد اما فیلم نتوانسته از حد یک اجرای دبیرستانی از نمایش مکبث بالاتر برود. زمه کیس به دو دلیل از موشن کپچر استفاده کرده است: نخست برای پرهیز از استفاده از لوکیشن های واقعی و دوم برای تسلط و کنترل بهتر بر دوربین و فیلمبرداری( در کل برای پایین اوردن هزینه) و متاسفانه هیچ کدام از این اهداف در خدمت کیفیت فیلم قرار نگرفته اند!

لوکیشن به بازیگر کمک میکند که بهتر بازی کند. لوکیشن به بازیگر اطلاعات مفید میدهد. فیلم کلاسیک لورنس عربستان Lawrence of Arabia را در نظر بگیرید. این فیلم اگر تماما در استودیو فیلمبرداری میشد ، هرگز اینچنین ماندگار و جاودانه نمیشد. مگر اینکه بخواهید بگویید که گرمای صحرا، وسعت و گستره دید بیابان و ماسه های رونده ای که به درون هر شکاف و روزنه ای نفوذ میکنند هیچ تاثیری بر بازی بازیگران نداشته اند! اما حالا بازیگران بینوای فیلم بیوولف باید در برابر پرده سبز احساس کنند که در یک قلعه قرون وسطایی انگلیسی هستند! و همه اینها برای چه؟ برای اینکه زمه کیس میخواسته تسلط بهتری بر صحنه داشته باشد.!!!
زمه کیس بیش از یک دانشجوی سال اول رشته سینما مسحور و شیفته کاراکترهای سه بعدی و حرکات عجیب و غریب دوربین شده است. او نمیتواند از پرتاب کردن اجزای مختلف تصویر به سمت تماشاگر و یا حرکات طولانی دوربین به سمت یک هدف ( گاهی به طول چندین مایل) خودداری کند. بطور کلی دوربین همه جا مثل یک ناظر خارجی و یک مراقب عمل میکند تا جزئی از فیلم. بیشترین آزار دهندگی این حرکات دوربین در زمانی صورت میگیرد که بین بیوولف و گرندلGrendel ، درحالیکه برهنه هستند، نبرد آغاز میشود. زمه کیس بقدری مشغول طراحی حرکات دوربین، به نحوی که اندامهای برهنه قهرمانان فیلم پوشیده بمانند بوده، که به بیننده اجازه نمیدهد روحا درگیر این صحنه نبرد بشود. در صحنه ای از نبرد، اندام تناسلی بیوولف در پشت شمشیری که در زمین فرو رفته از دید تماشاگر پنهان میماند! و نتیجه؟ هرهر خنده نوجوانان ۱۲ ساله ای که پایینترین حد مخاطب سنی فیلم هستند و قرار است که از دیدن این صحنه نبرد بر خود بلرزند!!!

زمانی که در مورد موشن کپچر و موفقیت این سیستم در فیلم بیوولف صحبت میشود ، بیش از پیش درمیابیم که بحث بیهوده ای را در پیش گرفته ایم. در حالیکه جلوه های ویژه فیلم برای بیننده ای که درگیر دیدن خون و ناله و هیولاهای ترسناک بر پرده است بی عیب ونقص جلوه میکند، نمیتوان چشم را بر این واقعیات بست که بیوولف یک فیلم ابلهانه است، کاراکتر ها ساده لوح هستند، درام اصلا بیننده را با خود همراه نمیکند ، فیلم پر است از اشتباهات فاحش تصویری و کارگردانی آنچنان زمخت است که تمام جلوه های ویژه دنیا هم نمیتوانند فیلم را از حد متوسط بالاتر بیاورند. فقط مقایسه کنید صحنه های نبرد این فیلم را با صحنه نبرد لارنس الیویه Olivierدر فیلم هنری پنجم Henry V، مقایسه کنید با صحنه های نبرد در ارباب حلقه ها Lord of the Rings، مقایسه کنید با صحنه های نبرد در الکساندر نوسکی Alexander Nevskyاثر آیزنشتاین ، مقایسه کنید با شخصیت های محکم و کامل شین Shane اثر جورج استیونس George Stevens… در هر مقایسه ای که انجام بدهید،بیوولف یک سقوط کامل است.

بحثهای زیادی بر سر این موضوع درگرفته است که آیا بیوولف یک انیمیشن است یا خیر؟ آیا این فیلم واجد شرایط لازم برای اسکار بهترین فیلم انیمیشن هست یا نه؟ بگذارید دیگران به بحث های جنون آمیزشان ادامه دهند. اصلا مهم نیست. آنچه که مهم است این است که فیلمی مانند بیوولف، خواه انیمیشن باشد یا فیلم زنده، ارزش تلف کردن وقت را ندارد. تکنیک و نوآوری هرگز کافی نیستند.من از یک فیلم بسیار بیشتر از سوراخهای پوست، حرکات عجیب دوربین و نیزه هایی که به سمت دماغم پرتاب میشوند انتظار دارم. فیلم باید روح و جسم داشته باشد و بیوولف هیچکدام را ندارد.

مترجم: مهبد بذرافشان

منبع: http://mayersononanimation.blogspot.com

free hit counter
hit counter