پیتر سان

ارسال شده توسط | در انیمیشن | تاریخ ۱۱-۰۳-۱۳۸۸

۷

زمانی که درآخرین فیلم استودیوی پیکسار، یعنی UP ، بینندگان با پیرمرد بدخلق بادکنک فروشی مواجه می شوند که خانه اش را بوسیله صدها بادکنک در آسمان شناور می کند، قبلا توسط انیمیشن کوتاهی بنام نیمه ابری Partly Cloudy ساخته ی “پیترسان Peter Sohn” برای یک ماجراجویی بزرگ آسمانی آماده شده اند. در فیلم “نیمه ابری” ، ابرها نه تنها خودشان مطابق معمول مرتبا تغییر شکل می دهند و به شکل حیوانات مختلف در می آیند، بلکه در سرزمین دست نیافتنی خود، شغلی نیز دارند و به شدت سرگرم درست کردن بچه هایی واقعی هستند! ولک لک هایی نیزاین بچه ها را به خانواده شان تحویل می دهند.
یکی از ابرها به نام “گاس Gus” در ساخت بچه های زیبا ولی به شدت خطرناک چیره دست شده است. بچه هایی از قبیل کروکودیل ها، خارپشت ها و از این قبیل جانوران خطرناک! “گاس” این بچه ها را به “پک” لک لک میدهد تا آنها را از سرزمین ابرها به زمین بیاورد و به پدر و مادرهایشان تحویل بدهد.
هنگامی که “سان” ایده خود را درباره سرزمین ابرها ولک لک ها به “جان لستر John Lasseter“رئیس قسمت نو آوری و آفرینش دیزنی/پیکسار ارائه داد.با استقبال “جان لستر” روبرو شد و در نتیجه مقام او از نویسنده هنری به کارگردان ارتقا یافت تا مستقیما کارگردانی فیلمی با مضمون ایده ای که در ذهن داشت را بر عهده بگیرد. او که نه سال پیش به عنوان طراح هنری در فیلم” شگفت انگیزان“به کارگردانی “براد برد Brad Bird” در پیکسار استخدام شده بود، به دلیل اینکه این فیلم هنوز در مرحله ی پیش تولید قرار داشت، کار خود را در بخش هنری فیلم”در جستجوی نیمو” آغاز کرد.
“سان” می گوید: ازمن خواسته شد که شخصیت مشتری ها را در صحنه ی دندانپزشکی طراحی کنم. ولی من نمی خواستم مردم عادی ای را طراحی کنم که به دندانپزشکی می روند.برای همین یک سناریوی کوچک برای آنها در نظر گرفتم.چیزی که در ذهن من بود ، بچه هایی بودند که مجذوب آکواریوم ماهی ها می شدند و نسبت به ابزار و ادوات دندانپزشکی واکنش نشان می دادند. اندرو استنتون Andrew Stanton کارگردان و دیگران با دیدن سناریو و طراحی های “سان” ، برای ادامه کاراو را به بخش “داستان نویسی” سکانس سوم فیلم درجستجوی نیمو منتقل کردند. پس از آن ، وقتی که “سان” به گروه ساخت “شگفت انگیزان” پیوست بیشتر نقش “نویسنده هنری ” و”انیماتور” را ایفا میکرد تا یک “طراح هنری” . تجربه بعدی او در فیلم “راتاتوئی” تا حدی متفاوت تر به نظر می رسید. اینبار “سان” به عنوان” طراح استوری بورد”- “انیماتور” و”صدا پیشه” ایفای نقش می کرد.در این فیلم، صدا پیشگی “امیل” برادر “رمی” به عهده او گذاشته شد. “سان” معتقد است که صداپیشگی “امیل” خیلی اتفاقی به او داده شد. برای ضبط یک ساند افکت از او خواسته شد که صدای خراشیدن وخاراندن را ایجاد کند.او به حدی در این کار موفق بود که همه را تحت تاثیر قرار داد ، به طوری که تصمیم گرفتند از صدای او در فیلم استفاده کنند.

البته استخدام “سان ” در پیکسار اصلا اتفاقی نبود.بلکه تلاش زیاد او وپدر و مادرش و همچنین عشق شدید او به انیمیشن باعث به حقیقت پیوستن رویای او شد.
“سان” در محله ی “برونکس ” در نیویورک ، یعنی شهری که پدرش در آن یک مغازه ی بقالی داشت به دنیا آمد و بزرگ شد. “سان” می گوید : وقتی پدر ومادرم از کره به نیویورک آمدند. پدرم روی گاری هات داگ می فروخت.او کم کم با پولی که از این راه پس انداز کرده بود یک مغازه خواروبار فروشی خرید.
پدر و مادر “سان” از پنج صبح تا ده شب کار می کردند. در نتیجه راهروی مغازه، پس از تعطیل شدن مدرسه، محل بازی “سان” وبرادر کوچک او بود. “سان” می گوید: اقوامی نداشتیم که از ما مراقبت کنند و تلویزیونی هم در مغازه خوار وبارفروشی نبود.پس من و برادرم برای سرگرم کردن خودمان برج هایی از قوطی های صابون می ساختیم.علاوه بر این من همیشه نقاشی می کشیدم و داستان هایی برای خودم می ساختم.
بعضی روزها مادر “سان” که باید برای پس انداز درآمد مغازه در بانک به مرکز شهر می رفت، سان و براد کوچکترش را نیز با خود می برد. آنها سوار قطار می شدند و به شهر می رفتند.”سان” می گوید: اگر زمان مناسب بود ما به سینما می رفتیم.مادر من عاشق سینما بود. او حتی زمانی که در کره زندگی می کرد پوستر فیلم ها را به صورت دستی طراحی میکرد (به دلیل نبود پوستر های چاپی). از آنجاییکه مادر “سان” به زبان انگلیسی زیادمسلط نبود ، فیلم های دیزنی را برای دیدن انتخاب می کرد!”سان” میگوید: این فیلمها به اندازه ای واضح بودند که دیگر نیازی به ترجمه نداشتند.مادرم فیلم های “پیتر پن ” و”دامبو ” را می فهمید.
و در نهایت یک روز “سان” مردی را ملاقات کرد که به او نشان داد که هنرمندان چگونه این فیلم ها را می سازند.”سان” می گوید: در آن موقع من خیلی بچه بودم وصورت آن مرد را به یاد نمی آورم.ولی کاغذ های پوستی و روش ساخت این فیلم ها را هنوز به خاطر دارم.این جریان به حدی مرا متحیر کرد که از آن به بعد به دنبال این بودم که چیزهای جدیدی در این باره کشف کنم و یاد بگیرم.
زمانیکه ” سان” به کلاس هشتم رفت، تغییر بزرگی در زندگی او رخ داد. دوران سختی از لحاظ اقتصادی بود و پدر ” سان” تصمیم داشت تغییری در شغلش بدهد. او مغازه ی خوار و بار فروشی را فروخت، خانواده به مکان جدیدی نقل مکان کردند و پدر یک فروشگاه قابسازی و فروش قطعات هنری خرید. با اینکه تمرکز پدر در مغازه ی جدید، بیشتر بر ساخت قاب بود تا فروش قطعات هنری، اما با اینحال هنرمندان زیادی بودند که از روی کنجکاوی سری به درون مغازه می زدند و مادر “سان” که می دانست پسرش تا چه حد به مقوله ی انیمیشن علاقمند است، از این هنرمندان در مورد مدارس انیمیشن سئوال می کرد. بالاخره مادر مطلع شد که کلاسهای تابستانه ای برای آموزش انیمشن در یکی از مدارس هنری واقع در منهتن برگزار می شود.
پیتر سان می گوید :” معلمهای من فوق العاده بودند،آنها تعداد زیادی انیمیشنهای کوتاه و جذاب ساخته بودند.اما در همان زمانهایی که همکلاسیهای من با استفاده از شن، قطعات کاغذ و پارچه کارت پستال ، انیمیشنهای آبستره می ساختند من تلاش داشتنم تا حرکات حیوانات و فیگورهای انسانی را متحرکسازی کنم. معلمها با دیدن این تلاش به من گفتند که برای یاد گرفتن این چیزها باید به کالیفرنیا بروم چرا که آنها نمیتوانند چیز زیادی در این زمینه به من آموزش بدهند”. معلمها انستیتوی هنر کالیفرنیا ( کال آرتز) را به “سان” پیشنهاد دادند. او برای کال آرتز تقاضا نامه ای فرستاد و خوشبختانه پذیرفته شد. مادر “سان” مخالف رفتن او به کالیفرنیا بود اما او توانست مادر و پدرش را قانع کند و طولی نکشید که “سان ” خودش را در انستیتوی “کال آرتز” و در کنار کسانی یافت که با او علایق مشترکی داشتند. او می گوید” ما باید تا ساعت ۳ صبح کار می کردیم. من با مباحثی چون زمانبندی، طراحی و تست حرکت دست و پنجه نرم می کردم تا بتوانم مثلا کوتوله ای را طراحی کنم که از تنه درختی بیرون می پرید و دوست من در همان زمان در حال کلنجار رفتن با میمونی بود که از درخت بالا می رفت! در خلال همین دوران بود که من بهترین دوستانم را پیدا کردم”
پیتر سان در کال آرتز این فرصت را یافت تا با هریک از نه پیرمرد افسانه ای دیزنی که در آن زمان هنوز زنده بودند ملاقاتی داشته باشد. او همچنین توانست ملاقاتی نیز با براد برد داشته باشد که در آن زمان هنوز شهرتی نداشت و به تازگی انیمیشن The Family Dog از مجموعه تلوزیونی Steven Spielberg’s Amazing Stories کارگردانی کرده بود. در تابستان بعدی، براد برد بخشی از میانه زنی های انیمیشن ” غول آهنی The Iron Giant” را به پیتر سان محول کرد .
” این یکی از بهترین دوران کاری من بود، براد حدود ۹۰ ساعت در هفته را کار می کرد و ما همه از او می آموختیم”.
پس از پایان تحصیل “سان” کاری در شبکه تلوزیونی دیزنی پیدا کرد که حدود یکسال بطول انجامید، پس از آن به استودیوی وارنر رفت و نهایتا توسط براد برد که در استودیوی پیکسار مشغول کارگردانی فیلم” باورنکردنی ها” بود، به استودیوی پیکسار فرا خوانده شد و در آنجا بود که پیتر سان بالاخره خودش را در میان افراد قبیله اش یافت! امروزه اگرچه که “سان” بعنوان نویسنده، کارگردان و انیماتور در پیکسار فعالیت می کند، اما هنوز هم هروقت که فرصتی پیدا کند ، مثل دوران کودکیش و زمانی که در مغازه پدرش بازی می کرد، برای خودش قصه هایی می گوید و این قصه ها را با کمک همسرش که در کال آرتز با او آشنا شده بود تصویر سازی می کند.

مترجم: پروا رستمی ( با تشکر فراوان از ایشان)

منبع: http://features.cgsociety.org/story_custom.php?story_id=4996&page=1


دیدگاه‌ها (۷)

ممنون .. خیلی استفاده کردیم :)

[پاسخ]

A.jafari پاسخ در تاريخ خرداد ۱۲م, ۱۳۸۸ ۷:۳۰ ق.ظ:

thanks alot for your site and all your update news

[پاسخ]

مهبد پاسخ در تاريخ خرداد ۱۲م, ۱۳۸۸ ۸:۱۱ ق.ظ:

نظر لطف شماست

[پاسخ]

thanks alot for your site and all your update news

[پاسخ]

مهبد پاسخ در تاريخ خرداد ۱۲م, ۱۳۸۸ ۸:۱۰ ق.ظ:

تشکر فراوان از شما دوست عزیز

[پاسخ]

مرسی از استاد خوبم برای فرصتی که به من دادند.

[پاسخ]

مهبد پاسخ در تاريخ خرداد ۱۲م, ۱۳۸۸ ۸:۰۹ ق.ظ:

اختیار دارید خانم رستمی، تلاش شما قابل تقدیر و تحسین است

[پاسخ]

دیدگاه خود را بنویسید

free hit counter
hit counter