مردی که درخت می کشید:فردریک بک به روایت خودش-قسمت آخر

ارسال شده توسط مهبد بذرافشان | در افراد, انیمیشن, تاریخچه, تصویر سازی | تاریخ ۱۰-۰۲-۱۳۸۷

۵

                     title3.jpg

بر حسب اتفاق من با موسسه ای بنام نورماندی-کانادا Normandie-Canada آشنا شدم که برای افرادی که تمایل داشتند،دوست مکاتبه ای پیدا میکرد. من مشخصات خودم را بعلاوه علاقه ام به هنر ها و همچنین کنجکاویم را در مورد کانادا را در یک فرم ویژه وارد کردم و به آدرس موسسه فرستادم. پس از مدتی نامه ای از یک خانم معلم جوان کانادایی بنام گیلین پاکوئین Ghylaine Paquin که علائق مشترکی با من داشت دریافت کردم.مکاتبات ما در قالب کارت پستال، نمونه های نقاشی های من، مباحثات هنری و کتابهای هنری به مدت دو سال تا سال ۱۹۴۸ ادامه پیدا کرد. در ماه می سال ۱۹۴۸ توسط دوستی مطلع شدم که یک کشتی ماهیگیری قرار است حدکثر تا دو هفته بعد از فرانسه به مقصد کانادا براه بیفتد. بدون معطلی چند تا از نقاشیهایم را فروختم، مقداری از پولی که بدست آوردم را به مادرم دادم و با قطار به سمت بوردو Bordeaux براه افتادم. از بوردو با یک اتوموبیل به بندر سنت لویی دو رون Saint-Louis-du-Rhône رفتم ، کشتی ماهیگیری را پیدا کردم و پس از مکالمه مختصری با کاپیتان، یک کابین فلزی کوچک را اجاره کردم. ناچار شدم چمدان و دوچرخه ام را از سقف کابین آویزان کنم. موشها همه جا بودند و اگر این کار را نمیکردم تا پایان سفر چیزی از چرم چمدان و لاستیک های تایر دوچرخه ام باقی نمیماند. بدین ترتیب سفر ۳۵ روزه پرماجرای من به سوی کانادا در میان لشکری از سوسکها و موشها، بعلاوه یک خرابی ۴۸ ساعته موتور کشتی و همچنین یک طوفان، آغاز شد. پس از پنج هفته ما به بندر سن پیر رسیدیم. در آنجا ویزای موقت من که در فرانسه تقاضا کرده بودم آماده بود و من وارد خاک کانادا شدم.

                              081.jpg

پس از چند روز من به مونترال Montreal رسیدم. در روز ورودم، ساعت ۱۱:۳۰ صبح با گیلین پاکوئین، کسی که دو سال پیاپی با او مکاتبه داشتم، قرار ملاقاتی گذاشته بودم. درست در ساعت مقرر، یک بانوی زیبا با لباسهایی بسیار بی نقص و لبخندی درخشان وارد شد و به من خوشامد گفت. او ترتیب همه چیز را داده بود. ابتدا به کنسولگری فرانسه رفتیم، سپس به ناشری سر زدیم که ویزای من به درخواست او آماده شده بود و نهایتا به خانه گیلین رفتیم، جایی که مورد استقبال گرم خانواده اش قرار گرفتم . پس از کمی استراحت آنها مرا به کلبه کوچک روستایی که در کنار رودخانه ای بود و آنرا برای من آماده کرده بودند بردند. تنها دارایی های من در آن روزها دوچرخه ام و حدود ۳۰ دلار پول نقد بود. به همین دلیل پس از سه روز به گیلین پیشنهاد ازدواج دادم و او پس از اینکه به من گوشزد کرد که من جوان آس و پاس و گستاخی بیش نیستم، پیشنهاد مرا پذیرفت! اما شرایط ازدواج ما بلافاصله مهیا نشد. من باید کاری پیدا میکردم و اقامت دائمی کانادا را بدست میاوردم. با کمکهای گیلین و نامه هایی که ماتورت مهوت به کانادا میفرستاد،من توانستم در یک مدرسه هنری شغلی با درامد سالیانه ۲۶۰۰ دلار بدست بیاورم وبالاخره در دوم جولای ۱۹۴۹ ما ازدواج کردیم ویکسال بعد در سپتامبر ۱۹۵۰ نخستین فرزند ما ، کریستینChristian به دنیا آمد.

                                091.jpg

در فاصله سالهای ۱۹۵۰ تا ۱۹۶۸، فردریک بک به تدریس در مدارس هنری، کار در ایستگاه تلوزیونی رادیو کانادا بعنوان طراح، نقاشی بصورت حرفه ای و سفرهایی به ایالات متحده امریکا و سرزمین مادریش، اروپا پرداخت. زندگی حرفه ای بک بعنوان یک انیماتور از سال ۱۹۶۸ آغاز میشود:

در سال ۱۹۶۸ من با هیوبرت تایسن Hubert Tison ، یک انیماتور شناخته شده که با کارهایش آشنا بودم ملاقات کردم. او در حال تاسیس یک استودیوی انیمیشن در شبکه تلوزیونی (رادیوکانادا) بود. یکی از دانش آموزان پیشین من در مدرسه هنری مونترال درآنجا سرپرست تیم طراحان بود و ترتیب استخدام مرا در استودیوی انیمیشن داد. در آنجا تعدادی از با استعدادترین هنرمندان حضور داشتند و من شروع به آموختن مراحل مختلف تولید یک فیلم انیمیشن کردم. از نخستین فیلمهایی که من متحرک سازی کردم، فیلمی بود بنام آفرینش پرندگان The Creation of Birds که با شیوه کات- اوت ساخته شد. من تمام روز را در استودیو در حال متحرکسازی قطعات مختلف بدن کاراکترها میگذراندم. فیلم به جشنواره هایی چون انسی،زاگرب و براتیسلاوا فرستاده شد و برنده یک جایزه هم شد. در سال ۱۹۷۳ من ساخت انیمیشن کوتاه ایلوژن Illusion را آغاز کردم. تکنیکی که من در طراحی استفاده کردم عبارت بود از استفاده از قلم های ماژیک برای اوت لاینها و رنگ گواش که بطور نامنظم و با فاصله از اوت لاینها برای رنگ کردن کاراکترها بکار گرفته میشد. بدین ترتیب بک گراندهای پاستلی از فاصله بین اوت لانها و رنگ گواش بدن کاراکترها پیدا بودند. فیلم به نخستین فستیوال بین المللی انیمیشن اوتاوا فرستاده شد و با موفقیت بزرگی روبرو شد. برونو بوزتو Bruno Bozzetto شخصا به من تبریک گفت و من به جشنواره براتیسلاوا دعوت شدم. ایلوژن در براتیسلاوا برنده جایزه دوم شد و من به پراگ رفتم تا با برتیسلاو پوجار ملاقات کنم. حالا من کم کم به چهره شناخته شده ای تبدیل مبشدم. در اکتبر ۱۹۷۵ ساخت فیلم کوتاه تاراتاتTaratata را آغاز کردم که در اعتراض به نابودی طبیعت و میراثهای ملی به بهانه توسعه و گسترش بود. این فیلم در سال ۱۹۷۹ برنده جایزه نخست در فستیوال کودکان لوزان شد. در همان سال فیلم انیمیشن کوتاه All Nothing ساخته شد. فیلم داستان خلقت بشر را بیان میکرد و حرص و عدم قناعت انسان را نشان میداد. در سال ۱۹۸۱ ، این فیلم کاندیدای دریافت اسکار شد، اما جایزه اسکار به فیلم انیمیشن دیگری بنام Fly رسید. اما در سال ۱۹۸۲ بزرگترین اتفاق زندگی حرفه ای من رخ داد و من اسکار بهترین انیمیشن کوتاه را بخاطر فیلم crac دریافت کردم. موفقیت فیلم کرک به من و دیگر دوستانم این دلگرمی را داد تا پروژه بعدی را شروع کنیم.فیلمی در مورد عشق به درختان وطبیعت. مردی که درخت میکاشت The Man Who Planted Trees  

                          10.jpg

مردی که درخت میکاشت ساخته شد و جایزه بزرگ فستیوال انسی را بطور مشترک با یک فیلم بلغاری بنام A Crushed World دریافت کرد و بالاخره در سال ۱۹۸۸ من دومین اسکار زندگیم را برای فیلم مردی که درخت میکاشت دریافت کردم. کمپانی دیزنی از من دعوت کرد تا برای ملاقاتها و سخنرانی هایی به استودیوی دیزنی بروم. فیلمهای من حالا دیگر بعنوان (کلاسیک)و (سرمایه های ملی ) شناخته میشدند و در دانشگاههای بسیاری از کشور های دنیا نمایش داده میشوند و مورد بحث قرار میگیرند. و تمام اینها بسیار فراتر از آن چیزی است که من در زندگی آرزو و انتظارش را داشتم…

                        112.jpg

در اینجا بیوگرافی فردریک بک تا سال ۱۹۹۳ پایان میپذیرد. ادامه زندگینامه بک از سال ۱۹۹۳ تا به امروز ، در وبسایت شخصی او  فعلا (در دست تهیه/ under construction) است.

ترجمه و تخلیص مهبد بذرافشان

منبع: http://www.fredericback.com/biographie 

مردی که درخت می کشید:فردریک بک به روایت خودش-قسمت دوم

ارسال شده توسط مهبد بذرافشان | در افراد, انیمیشن, تاریخچه | تاریخ ۰۷-۰۲-۱۳۸۷

۱۲

                         title2.jpg

پس از مدتی مادرم به ملاقات من آمد و من را با خودش به استان بریتانی Brittany و شهر رن Rennes برد. در آنجا پدرم ( که با ارکستر ملی به آنجا منتقل شده بود) و خواهرم منتظر ما بودند. مادرم من را در مدرسه هنر رن ثبت نام کرد. از آنجایی که مدرسه درآن شرایط جنگی تبدیل به بیمارستان ارتش شده بود،ما در موزه ی شهر درس میخواندیم. یکی از وظایف ما در مدرسه پایین آوردن تابلوهای بزرگ نقاشی، جدا کردن آنها از بوم و قاب، لوله کردن و فرستادنشان به مکانی امن و به دور از جنگ بود. من درآنجا بود که تابلوهایی چون شکارچیان شیر اثر روبنس را دیدم. جنگ به نفع آلمانیها پیش میرفت. سربازان فرانسوی و انگلیسی بیش از آن نامنظم و بی هدف بودند که بتوانند از شهرها دفاع کنند. در شهر های مرزی، یکی پس از دیگری به مردم دستور میدادند که شهرها را تخلیه کنند و مدتی بعد آلمانی ها وارد میشدند. در روستاها گاوهایی که میباید روزی دوبار دوشیده میشدند، امیدوارانه دسته های سربازان درحال عقب نشینی را تعقیب میکردند به این امید که سربازی شیر آنها را بدوشد. هزاران گاو دیگر در نهر ها و رودخانه ها دراز میکشیدند تا بلکه درد پستانهای آماس کرده شان کمی التیام پیدا کند و نهایتا همانجا از تب و درد جان میدادند. و بالاخره در ماه ژوئن ۱۹۴۱، یک روز پس از آنکه دسته های سربازان فرانسوی، مست و مایوس ، غرق در گرد و خاک شهر را ترک کردند، سربازان آلمانی خنده کنان سوار بر کامیون و موتورسیکلت، در حالیکه فریاد میزدند: Raus da! Ihr Affengesichter ( برید کنار میمونهای بد ترکیب) وارد رن شدند. مردم نومیدانه ورود آنها را نگاه میکردند، سربازی با خشم شمشیرش را بر روی زانویش شکست و سالهای وحشت و ترس و بزدلی آغاز شدند.

                               052.jpg

درماه سپتامبر مدرسه ها دوباره باز شدند. کاروانهای اسرای جنگی برای کار اجباری در کارخانه ها به آلمان فرستاده میشدند و دو معلم نقاشی و حکاکی ما و همچنین یک همکلاسی بنام اودت ویل Odette Weil که یهودی بودند نیز در شمار همین اسرا به آلمان فرستاده شدند. درزمستان ۱۹۴۱ ما شنیدیم که ماتورین مهوت Mathurin Méheut، هنرمند شناخته شده ای که کتابهای طراحی او از مناظر دریا و جنگل در کتابخانه مدرسه همیشه مورد تحسین ما واقع میشد، برای تدریس به مدرسه باز میگردد. روزی ما در حال نقاشی روی شیشه بودیم که بطور کاملا ناگهانی مردی کوتاه قد که کلاهی به سر داشت وارد شد، با اولین دانش آموز شروع به صحبت کرد و نقاشی او را اصلاح کرد. همینطور ردیف دانش آموزان را ادامه داد تا به من رسید. قلم را از من گرفت و با چند رنگ روشن و سبک نقاشی مرا اصلاح کرد و توضیح داد که تکنیک هرگز نباید بر نقاشی مسلط شود،بلکه باید در خدمت آن باشد. او ماتورین مهوت بود. او نسبت به تمام دانش آموزان علاقه و توجه یکسانی نشان میداد و به من آموخت که شجاع تر و مستقل تر عمل کنم. او به ما نقاشی روی چینی، قالب سازی، حکاکی روی شیشه و لینوکات را آموخت . مارا به بیرون از مدرسه میبرد تا ار طبیعت ،گیاهان،حیوانات و مردم طراحی کنیم. او به ما میگفت علیرغم سختی هایی که ما بخاطر جنگ تحمل میکتیم، این امتیاز را داریم که شاهد زمانه ای باشیم که در آن زندگی میکنیم و از ما میخواست تا این زمانه را ببینیم و ثبت کنیم. او ضمنا از ما میخواست که هرگز طراحی های خودمان را نفروشیم ” آنها را نگه دارید. بعدها منابع الهام خوبی برای خودتان میشوند”

                               062.jpg

مهوت من را ترغیب کرد تا در کالج هنر های زیبا در پاریس ثبت نام کنم. من در امتحان ورودی پذیرفته شدم. اما امکانات مالی به من اجازه اقامت در پاریس را نمیداد. بعلاوه اینکه نمونه آثاری که از این مدرسه دیده بودم مرا قانع نمیکرد که پاریس مناسب ترین مکان برای آموختن اصول و مبانی هنر باشد. پس از پایان دوران مدرسه، من به STO (اردوگاه کار اجباری) برای کار کردن در کارخانه ها در آلمان فرا خوانده شدم. بسیار مایوس و درمانده بودم. در همین زمان یک کشیش پیر روستایی که ضمنا عاشق هنر نیز بود به من پیشنهاد داد تا من را در کلیسایش پنهان کند. در عوض من میباید برای کلیسا تعدادی نقاشی میکشیدم. سقفی با تصاویر قدیسین، پرتره ای از مریم مقدس، مقادیری تعمیرات و یک محراب.من معامله را پذیرفتم و کار من در کلیسا شروع شد. کشیش یک کتابخانه ارزشمند داشت و من موفق شدم در زمانهای بیکاری کتاب بخوانم. از نبرد تروا تا سیرانو دو برژراک و از راسین تا مولیر . بدین ترتیب من دانش خودم را در زمینه ادبیات تکمیل کردم. همزمان مهوت برای من قرار دادی را برای تصویر گری یک کتاب فراهم کرد. من باید محتاطانه با دوچرخه به رنه میرفتم تا از منابع کتابخانه شهری استفاده کنم،سپس طراحی هایم را برای مهوت پست میکردم و او اصلاحیات خودش را در طراحی ها انجام میداد. سر انجام در ششم ژوئن ۱۹۴۴،دوران تبعید من در کلیسای کوچک پایان یافت. نیروهای متفقین وارد شدند و آلمانی ها پس از خراب کردن پلها و راهها در پشت سر، عقب نشینی کردند. من به رن برگشتم و به پدرم و دیگر مردم در جمع آوری اجساد آلمانی ها ، فرانسوی ها و امریکایی ها از خیابانهای شهر کمک کردم. کلیسای شهر و بخش اعظمی از شهر تبدیل به ویرانه ای شده بود.آخرین باز مانده ها از وحشت و حماقت بزرگی بنام جنگ.

                           071.jpg

یکسال بعد جنگ کاملا تمام شد و مردم فرصتی یافتند تا فارغ از وحشت به التیام زخمهای روحی و جسمیشان بپردازند. من نیز فرصتی یافتم تا به آینده ام فکر کنم. مدتها بود که تصویری از کشور کانادا، از میان صفحات کتابهای جک لندن Jack London و نقاشی های کلرنس گگنون Clarence Gagnon در ذهن من شکل گرفته بود. با خودم فکر کردم که چرا از این آزادی تازه بدست امده برای سفری به کانادا استفاده نکنم؟ به سفارت کانادا رفتم اما متوجه شدم که هنرمندان چندان مورد استقبال واقع نمیشوند! آنها در جستجوی متخصصین، مخترعین و کشاورزان بودند. کسانی که بتوانند در مهاجرت به کانادا سودمند باشند.

پایان قسمت دوم

ترجمه و تخلیص : مهبد بذرافشان

منبع: http://www.fredericback.com/biographie

مردی که درخت می کشید:فردریک بک به روایت خودش

ارسال شده توسط مهبد بذرافشان | در افراد, انیمیشن, تاریخچه | تاریخ ۰۴-۰۲-۱۳۸۷

۴

              title.jpg

فردریک بک Frederic Back، از معروف ترین و صاحب نام ترین انیماتورهای جهان است. او که صاحب آثار درخشانی چون مردی که درخت میکاشت The Man Who Planted Trees و کرکCrac است، تا کنون یک بار نامزد و دو بار برنده اسکار بهترین انیمیشن کوتاه شده است. او صاحب عنوان شوالیه و افتخار ملی از طرف دولت کاناداست. ترجمه بیوگرافی این استاد مسلم انیمیشن که از زبان خودش بیان میشود را در دو قسمت تقدیم شما می کنم:

من در هشتم آوریل ۱۹۲۴ در ساربروک Sarrebrück در کشورفرانسه متولد شدم (بعد ها این شهر به قلمرو آلمان اضافه شد) . پدر و مادرم در شهر سنت آرنولد St Arnuald با هم آشنا شدند. مادرم برای یک قلم ساز کور کار میکرد و پدرم نوازنده تیمپانی در تئاتر ساربروک بود. مادرم صدای خوبی داشت، خیلی خوب.او در گروه کر کلیسا آواز میخوند و زیاد اتفاق می افتاد که بعد از ظهر ها او و خواهر و برادرهاش برای اعضای فامیل برنامه اجرا کنند. اون زمانها شنیدن موسیقی یه چیز معمولی و هرروزه نبود و عابرین با شنیدن صدای آواز گروه خواهر و برادرها میامدند و به موسیقی گوش می کردند. اینطوری بود که پدرم ژان، صدای مادرم رو شنید و مجذوب سادگی و شخصیت او شد. اونا در ۲۱ آوریل ۱۹۲۳ ازدواج کردند و بعدا در استراسبورگ Strasbourg در فرانسه اقامت کردند و خواهرم آنیتا Anita در اونجا متولد شد. استراسبورگ یه شهر نظامی بود و سربازخونه های زیادی داشت که یک عالمه مردای فرانسوی دوران سربازیشونو اونجا میگذروندند. بعلاوه هنگ هایی هم از سربازان مستعمره نشین از کشورهایی مثل مراکش، الجزایر، تونس، سنگال و ماداگاسکار اونجا بودند. اونا با اون یونیفورم های رنگارنگشون و همراهی یک ارکستر سازهای بادی ، همیشه رژه های دیدنی را اجرا میکردند. و اسبها…اون روزا اسبها در ارتش خیلی مهم بودند. برای کشیدن ارابه ها، توپها و برای مراسم سان و رژه ازشون استفاده میشد. اما برای من خیلی ناراحت کننده بود وقتی که میدیدم که مردم چطور با اون حیوونا مثل تراکتور رفتار میکردند. انگار که اون اسبا فقط یه وسیله بودند و نه یه موجود زنده.

           019.jpg

تا سالها مادرم نقاشی های منو که از دوسالگی به بعد کشیده بودم را یه جایی قایم کرده بود و نگه می داشت.دلقک های غمگین، خونه های روستایی با گاو و بز هایی که روی پشت بوم های پر از علف میچریدند، سیرک ساراسانی Sarasani با ارکستر سازهای بادی به رهبری بابام، کلاغ زاغی ها، گورخرا، شترا و فیلها، کابوی ها و سرخپوستا…ساعتها و ساعتها وقتمو با کشیدن این چیزا میگذروندم. از بالای صفحه شروع میکردم و وقتی که به پایین صفحه میرسیدم ، بالایی ها رو پاک میکردم و از اول شروع میکردم، بعدها لذت نقاشی کشیدن با گچ رنگی روی کف سیمانی پیاده رو را هم کشف کردم.!فکر میکنم تمرین خوبی بود برای نقشی که من بعدها در پر کردن شکم گنده و همیشه گرسنه تلوزیون داشتم . ما وضعمون زیاد خوب نبود. بابام اینور و اونور کار پیدا میکرد اما کارهای دائمی نبودند. مهمترین منبع درامد ما نوازندگی پدرم توی سالنهای سینما بود .اون زمانها که فیلما صامت بودن، معمولا یه نوازنده پایین پرده سینما می ایستاد و هماهنگ با نمایش فیلم بصورت بداهه مینواخت. پدرم این کارو میکرد. اما این کار هم زیاد طول نکشید . فیلمها ناطق شدند و نوازنده ها از سینما ها پرت شدن بیرون. حالا اونا باید کنار خیابون، یا توی کافه ها، یا حتی توی حباط خلوت خونه شون ساز میزدند به این امید که عابری چند تا سکه براشون پرت کنه. این منظره ای بود که من اغلب وقتی از مدرسه به خونه برمیگشتم، در حالیکه سردم بود و گرسنه بودم ، میدیدم.

                          024.jpg

با این وجود، از اونجایی که من میدیدم که مادرم خیلی مهربون و سخاوتمنده و همیشه برای ما و سگها و گربه ها غذا به اندازه کافی هست، یه روز پنج تا نوازنده بیکار رو از توی خیابون برداشتم و بردم خونه! چشمای مادرم گرد شده بود، اما نه او و نه پدرم هیچی نگفتن. مادرم با چند تا دونه سیب زمینی و تخم مرغ که تنها ذخیره ما بود برای اونا غذایی درست کرد و بعد اونا با پدرم نشستند و در مورد وضعیت نامناسبی که همه گرفتارش بودیم صحبت کردند. در مدرسه وضع چندان بهتر نبود. من به یک مدرسه مذهبی میرفتم و زبان فرانسوی و آلمانی رو همزمان یاد میگرفتم. معلم ما یک ناسیونالیست آلمانی و جدایی طلب بود. به کمک ضربات خط کش او روی دستهایم بود که هجی کردن و لهجه آلمانی من خوب شد! هر اشتباه ، منجر به یک ضربه خط کش میشد. با شروع ضربه ها، معلم شعر مورد علاقه اش را به زبان آلمانی سر میداد: “Raus mit der Maus, in die Frühlingsluft” ( موش کوچولو، بیرونه، توی هوای بهاری) و توی این (هوای بهاری) دیدن پسر بچه های بیچاره ای که ۲۰ تا ۳۰ اشتباه در هجی کردن یا لهجه داشتند و خط کشی که روی دستهاشون بالا و پایین میرفت منظره دردآوری بود.

بسیاری از وابستگان مادر من در شهر ساربروک زندگی میکردند. این شهر در اصل متعلق به آلمان بود اما پس از جنگ جهانی اول ۱۹۱۴-۱۹۱۸ بعنوان غرامت جنگی به تصرف فرانسه درآمده بود. پس از پانزده سال همه پرسی در این شهر برگزار شدن تا مشخص شود که آیا مردم دوست دارند فرانسوی بمانند یا آلمانی ؟ در جریان این همه پرسی، تبلیغات نازی ها خون ناسیونالیستی مردم شهر را به جوش آورده بود. همه جا میشد پرچم های صلیب شکسته را دید. نتیجه همه پرسی واضح بود. ساربروک به آلمان برگشت. این نخستین پیروزی هیتلر حتی پیش از شروع جنگ جهانی دوم بود. کسی در آن روزها تصوری از وقایع سیاه بعدی نداشت. هنوز میشد بیوه ها و ومعلولین باقی مانده از جنگ اول را دید. جنگی که برای (پایان دادن به همه جنگها ) براه افتاده بود. کسی تصور نمیکرد که جنگی دیگر در راه باشد.

                      038.jpg

در سال ۱۹۳۷ ما به پاریس اسباب کشی کردیم. پدرم در یک ارکستر کاری پیدا کرده بود. من از دیدن بزرگی و شلوغی پاریس غافلگیر شده بودم. ما در یک آپارتمان کوچک اقامت کردیم که حمام و توالت مشترک با بقیه همسایه ها داشت. در پاریس عمه اورسولا Aunt Ursula به دیدن ما اومد. او تنها خواهر پدرم بود و در اپرای برلین معلم رقص بود. او منو به موزه لوور میبرد و منو با امپرسونیست ها و نقاشیهاشون آشنا کرد. درواقع او نخستین معلم هنری من بود. من هرگز اونو فراموش نمیکنم . در سقوط برلین در پایان جنگ دوم ، عمه اورسولا زخمی شد و بر اثر کزاز از دنیا رفت. در سال ۱۹۳۸ مادرم منو به مدرسه ای برد که اونجا نقاشی، صحافی و چاپ سنگی رو یاد گرفتم. ما چاپ ۳ رنگ و ۴ رنگ رو کار میکردیم و بعد از مدتی اجازه داشتیم که موضوعات مورد علاقه مون را برای چاپ انتخاب کنیم. کمی بعد در همون سال پدرم به بسیج عمومی فراخوانده شد. هیتلر اتریش و چک را ضمیمه خاک آلمان کرده بود و تنها دلیلی که او هنوز به لهستان حمله نکرده بود این بود که انگلیس و فرانسه هشدار داده بودند که در صورت حمله به لهستان آنها وارد جنگ با آلمان خواهند شد. در سال ۱۹۳۹ من به آلزاس فرستاده شدم تا در کار مزرعه(که عاشقش بودم) به پسر خاله هام کمک کنم.اما جنگ نزدیک بود و ما مدام سربازای پیاده نظام فرانسوی رو میدیدیم که با مشقت و پای پیاده از جاده های اطراف آلزاس عبور میکردند. در همون حال، آلمانیها از نوشته های ژنرال فرانسوی ( مارشال دوگل) ، مبنی بر سرعت بالا در شرایط جنگی، الهام میگرفتند و سربازانشون را با کامیون به جبهه ها میفرستادند و آرایش جنگی متغیرشون را بر اساس ماشین آلات تنظیم میکردند. هیتلر نقشه های آینده اش را خیلی واضح در روزنامه ها منتشر میکرد و دیپلماتهای فرانسوی و انگلیسی با بلاهتی باور نکردنی قادر به تشخیص نیرنگهای او نبودند. در برگشت به پاریس مادرم به من گفت که به دلیل شرایط جنگی مجبورم با معلمین و بقیه دانش آموزان پاریس را به قصد ولایات اطراف ترک کنم. ما با صدها بچه دیگر در قصری که در میان پارکی زیبا قرار داشت سکنی داده شدیم و از فردای اون روز، وظیفه ما این بود که در جستجوی شیر و نان کافی برای سیر کردن شکم خودمون و بقیه بچه ها به روستاهای اطراف بریم. تنها مزیت این کار این بود که من با انواع مختلفی از زندگی روستایی آشنا میشدم. بالاخره آنچه که همه از آن میترسیدیم و منتظرش بودیم رخ داد. هیتلر به لهستان حمله کرد و جنگ جهانی دوم رسما آغاز شد. تمام عمو زاده ها و خاله زاده های من در آلمان، چه پسر و چه دختر، مجبور به پوشیدن لباس جنگ شدند و به جبهه فرستاده شدند.

                      042.jpg

پایان قسمت اول

ترجمه و تخلیص: مهبد بذرافشان

منبع: http://www.fredericback.com/biographie

یک قاشق پر از شکر

ارسال شده توسط مهبد بذرافشان | در انیمیشن, تاریخچه, تصویر سازی | تاریخ ۰۱-۰۲-۱۳۸۷

۳

                      logo1.jpg

مری پاپینز Mary Poppins از ماندگار ترین فیلمهای دیزنی است. فیلمی موزیکال که یکی از بهترین نمونه های ترکیب انیمیشن و فیلم زنده را ارائه داد و در این زمینه تا سالها هیچ فیلمی نتوانست به استاندارد های مری پاپینز برسد . خود والت دیزنی یکی از کسانی بود که سالها در تلاش برای کسب اجازه از نویسنده کتاب مری پاپینز، یعنی خانم پملا لیندن تریورس Pamela Lyndon Travers استقامت ورزید و سر انجام زمانی که موفق شد حق برگرداندن کتاب به فیلم را از نویسنده بگیرد، ثابت کرد که هیچکس پس از خواندن کتاب از دیدن فیلم پشیمان نخواهد شد. آب آیورکزUb Iwerks ، که دوستی و همکاری پرفراز و نشیب او با والت دیزنی بصورت بخشی از تاریخ استودیوهای دیزنی در آمده است،سهم عمده ای را در طراحی جلوه های ویژه این فیلم ایفا کرد. از او بخصوص برای طراحی شیوه ای که بازیگران زنده را وارد دنیای انیمیشن میکرد یاد می کنند. در قسمتی از فیلم، مری پاپینز( با بازی جولی اندروز) ترانه ای میخواند به این مضمون که: به یک قاشق پر از شکر فکر کن و داروهاتو قورت بده… تماشای یک فیلم انیمیشن خوب برای من، همیشه همان قاشق پر از شکری بوده که تلخی های زندگی را کمی شیرین کرده است. دیدن تعدادی از فضا سازیهای ویژه این فیلم خاطرات شیرینی را برای من زنده کرد و امیدوارم که برای شما هم خالی از لذت نباشد.

                0.jpg

                19.jpg

                26.jpg

                3.jpg

                4.jpg

                 5.jpg

                6.jpg

                7.jpg

                8.jpg

free hit counter
hit counter