مردی که درخت می کشید:فردریک بک به روایت خودش

              title.jpg

فردریک بک Frederic Back، از معروف ترین و صاحب نام ترین انیماتورهای جهان است. او که صاحب آثار درخشانی چون مردی که درخت میکاشت The Man Who Planted Trees و کرکCrac است، تا کنون یک بار نامزد و دو بار برنده اسکار بهترین انیمیشن کوتاه شده است. او صاحب عنوان شوالیه و افتخار ملی از طرف دولت کاناداست. ترجمه بیوگرافی این استاد مسلم انیمیشن که از زبان خودش بیان میشود را در دو قسمت تقدیم شما می کنم:

من در هشتم آوریل 1924 در ساربروک Sarrebrück در کشورفرانسه متولد شدم (بعد ها این شهر به قلمرو آلمان اضافه شد) . پدر و مادرم در شهر سنت آرنولد St Arnuald با هم آشنا شدند. مادرم برای یک قلم ساز کور کار میکرد و پدرم نوازنده تیمپانی در تئاتر ساربروک بود. مادرم صدای خوبی داشت، خیلی خوب.او در گروه کر کلیسا آواز میخوند و زیاد اتفاق می افتاد که بعد از ظهر ها او و خواهر و برادرهاش برای اعضای فامیل برنامه اجرا کنند. اون زمانها شنیدن موسیقی یه چیز معمولی و هرروزه نبود و عابرین با شنیدن صدای آواز گروه خواهر و برادرها میامدند و به موسیقی گوش می کردند. اینطوری بود که پدرم ژان، صدای مادرم رو شنید و مجذوب سادگی و شخصیت او شد. اونا در 21 آوریل 1923 ازدواج کردند و بعدا در استراسبورگ Strasbourg در فرانسه اقامت کردند و خواهرم آنیتا Anita در اونجا متولد شد. استراسبورگ یه شهر نظامی بود و سربازخونه های زیادی داشت که یک عالمه مردای فرانسوی دوران سربازیشونو اونجا میگذروندند. بعلاوه هنگ هایی هم از سربازان مستعمره نشین از کشورهایی مثل مراکش، الجزایر، تونس، سنگال و ماداگاسکار اونجا بودند. اونا با اون یونیفورم های رنگارنگشون و همراهی یک ارکستر سازهای بادی ، همیشه رژه های دیدنی را اجرا میکردند. و اسبها…اون روزا اسبها در ارتش خیلی مهم بودند. برای کشیدن ارابه ها، توپها و برای مراسم سان و رژه ازشون استفاده میشد. اما برای من خیلی ناراحت کننده بود وقتی که میدیدم که مردم چطور با اون حیوونا مثل تراکتور رفتار میکردند. انگار که اون اسبا فقط یه وسیله بودند و نه یه موجود زنده.

           019.jpg

تا سالها مادرم نقاشی های منو که از دوسالگی به بعد کشیده بودم را یه جایی قایم کرده بود و نگه می داشت.دلقک های غمگین، خونه های روستایی با گاو و بز هایی که روی پشت بوم های پر از علف میچریدند، سیرک ساراسانی Sarasani با ارکستر سازهای بادی به رهبری بابام، کلاغ زاغی ها، گورخرا، شترا و فیلها، کابوی ها و سرخپوستا…ساعتها و ساعتها وقتمو با کشیدن این چیزا میگذروندم. از بالای صفحه شروع میکردم و وقتی که به پایین صفحه میرسیدم ، بالایی ها رو پاک میکردم و از اول شروع میکردم، بعدها لذت نقاشی کشیدن با گچ رنگی روی کف سیمانی پیاده رو را هم کشف کردم.!فکر میکنم تمرین خوبی بود برای نقشی که من بعدها در پر کردن شکم گنده و همیشه گرسنه تلوزیون داشتم . ما وضعمون زیاد خوب نبود. بابام اینور و اونور کار پیدا میکرد اما کارهای دائمی نبودند. مهمترین منبع درامد ما نوازندگی پدرم توی سالنهای سینما بود .اون زمانها که فیلما صامت بودن، معمولا یه نوازنده پایین پرده سینما می ایستاد و هماهنگ با نمایش فیلم بصورت بداهه مینواخت. پدرم این کارو میکرد. اما این کار هم زیاد طول نکشید . فیلمها ناطق شدند و نوازنده ها از سینما ها پرت شدن بیرون. حالا اونا باید کنار خیابون، یا توی کافه ها، یا حتی توی حباط خلوت خونه شون ساز میزدند به این امید که عابری چند تا سکه براشون پرت کنه. این منظره ای بود که من اغلب وقتی از مدرسه به خونه برمیگشتم، در حالیکه سردم بود و گرسنه بودم ، میدیدم.

                          024.jpg

با این وجود، از اونجایی که من میدیدم که مادرم خیلی مهربون و سخاوتمنده و همیشه برای ما و سگها و گربه ها غذا به اندازه کافی هست، یه روز پنج تا نوازنده بیکار رو از توی خیابون برداشتم و بردم خونه! چشمای مادرم گرد شده بود، اما نه او و نه پدرم هیچی نگفتن. مادرم با چند تا دونه سیب زمینی و تخم مرغ که تنها ذخیره ما بود برای اونا غذایی درست کرد و بعد اونا با پدرم نشستند و در مورد وضعیت نامناسبی که همه گرفتارش بودیم صحبت کردند. در مدرسه وضع چندان بهتر نبود. من به یک مدرسه مذهبی میرفتم و زبان فرانسوی و آلمانی رو همزمان یاد میگرفتم. معلم ما یک ناسیونالیست آلمانی و جدایی طلب بود. به کمک ضربات خط کش او روی دستهایم بود که هجی کردن و لهجه آلمانی من خوب شد! هر اشتباه ، منجر به یک ضربه خط کش میشد. با شروع ضربه ها، معلم شعر مورد علاقه اش را به زبان آلمانی سر میداد: “Raus mit der Maus, in die Frühlingsluft” ( موش کوچولو، بیرونه، توی هوای بهاری) و توی این (هوای بهاری) دیدن پسر بچه های بیچاره ای که 20 تا 30 اشتباه در هجی کردن یا لهجه داشتند و خط کشی که روی دستهاشون بالا و پایین میرفت منظره دردآوری بود.

بسیاری از وابستگان مادر من در شهر ساربروک زندگی میکردند. این شهر در اصل متعلق به آلمان بود اما پس از جنگ جهانی اول 1914-1918 بعنوان غرامت جنگی به تصرف فرانسه درآمده بود. پس از پانزده سال همه پرسی در این شهر برگزار شدن تا مشخص شود که آیا مردم دوست دارند فرانسوی بمانند یا آلمانی ؟ در جریان این همه پرسی، تبلیغات نازی ها خون ناسیونالیستی مردم شهر را به جوش آورده بود. همه جا میشد پرچم های صلیب شکسته را دید. نتیجه همه پرسی واضح بود. ساربروک به آلمان برگشت. این نخستین پیروزی هیتلر حتی پیش از شروع جنگ جهانی دوم بود. کسی در آن روزها تصوری از وقایع سیاه بعدی نداشت. هنوز میشد بیوه ها و ومعلولین باقی مانده از جنگ اول را دید. جنگی که برای (پایان دادن به همه جنگها ) براه افتاده بود. کسی تصور نمیکرد که جنگی دیگر در راه باشد.

                      038.jpg

در سال 1937 ما به پاریس اسباب کشی کردیم. پدرم در یک ارکستر کاری پیدا کرده بود. من از دیدن بزرگی و شلوغی پاریس غافلگیر شده بودم. ما در یک آپارتمان کوچک اقامت کردیم که حمام و توالت مشترک با بقیه همسایه ها داشت. در پاریس عمه اورسولا Aunt Ursula به دیدن ما اومد. او تنها خواهر پدرم بود و در اپرای برلین معلم رقص بود. او منو به موزه لوور میبرد و منو با امپرسونیست ها و نقاشیهاشون آشنا کرد. درواقع او نخستین معلم هنری من بود. من هرگز اونو فراموش نمیکنم . در سقوط برلین در پایان جنگ دوم ، عمه اورسولا زخمی شد و بر اثر کزاز از دنیا رفت. در سال 1938 مادرم منو به مدرسه ای برد که اونجا نقاشی، صحافی و چاپ سنگی رو یاد گرفتم. ما چاپ 3 رنگ و 4 رنگ رو کار میکردیم و بعد از مدتی اجازه داشتیم که موضوعات مورد علاقه مون را برای چاپ انتخاب کنیم. کمی بعد در همون سال پدرم به بسیج عمومی فراخوانده شد. هیتلر اتریش و چک را ضمیمه خاک آلمان کرده بود و تنها دلیلی که او هنوز به لهستان حمله نکرده بود این بود که انگلیس و فرانسه هشدار داده بودند که در صورت حمله به لهستان آنها وارد جنگ با آلمان خواهند شد. در سال 1939 من به آلزاس فرستاده شدم تا در کار مزرعه(که عاشقش بودم) به پسر خاله هام کمک کنم.اما جنگ نزدیک بود و ما مدام سربازای پیاده نظام فرانسوی رو میدیدیم که با مشقت و پای پیاده از جاده های اطراف آلزاس عبور میکردند. در همون حال، آلمانیها از نوشته های ژنرال فرانسوی ( مارشال دوگل) ، مبنی بر سرعت بالا در شرایط جنگی، الهام میگرفتند و سربازانشون را با کامیون به جبهه ها میفرستادند و آرایش جنگی متغیرشون را بر اساس ماشین آلات تنظیم میکردند. هیتلر نقشه های آینده اش را خیلی واضح در روزنامه ها منتشر میکرد و دیپلماتهای فرانسوی و انگلیسی با بلاهتی باور نکردنی قادر به تشخیص نیرنگهای او نبودند. در برگشت به پاریس مادرم به من گفت که به دلیل شرایط جنگی مجبورم با معلمین و بقیه دانش آموزان پاریس را به قصد ولایات اطراف ترک کنم. ما با صدها بچه دیگر در قصری که در میان پارکی زیبا قرار داشت سکنی داده شدیم و از فردای اون روز، وظیفه ما این بود که در جستجوی شیر و نان کافی برای سیر کردن شکم خودمون و بقیه بچه ها به روستاهای اطراف بریم. تنها مزیت این کار این بود که من با انواع مختلفی از زندگی روستایی آشنا میشدم. بالاخره آنچه که همه از آن میترسیدیم و منتظرش بودیم رخ داد. هیتلر به لهستان حمله کرد و جنگ جهانی دوم رسما آغاز شد. تمام عمو زاده ها و خاله زاده های من در آلمان، چه پسر و چه دختر، مجبور به پوشیدن لباس جنگ شدند و به جبهه فرستاده شدند.

                      042.jpg

پایان قسمت اول

ترجمه و تخلیص: مهبد بذرافشان

منبع: http://www.fredericback.com/biographie

۴ نظر

سیروساردیبهشت ۴م, ۱۳۸۷ در ۹:۴۷ ب.ظ

ممنون مهبد جان خوندم ولی خوب راستش موضوع خاصی دستگیرم نشد تا اینجاش که زندگی نامه بچگیش بود فکر کنم از شروع زندگی هنریش شروع کنی بهتر باشه چون اینجوری انرژی زیادی مصرف می کنی . قربانت

aliاردیبهشت ۵م, ۱۳۸۷ در ۹:۵۷ ق.ظ

kheili mamnoon

kambizاردیبهشت ۵م, ۱۳۸۷ در ۱:۲۲ ب.ظ

ممنون از زحماتی که میکشید

مهبداردیبهشت ۵م, ۱۳۸۷ در ۳:۰۰ ب.ظ

سیروس جان، بیوگرافیه دیگه، فکر میکنم همین قسمت اولشم برای خیلیا جالب و جذاب باشه. همیشه فکر میکردم که فردریک بک چطوری انقدر قشنگ در فیلم crac زندگی روستایی را میشناخته؟ حالا میفهمم چرا…اما چشم، به زندگی حرفه ایشم میرسی.

علی جان و کامبیز خان،ممنون از لطف هردوی شما دوستان… کامبیز جان،مرتب به سایتت سر میزنم و از مطالبت استفاده میکنم. لینکهای جالبی هم داری، بخصوص این اواخر از آرشیو مینیاتورها که معرفی کرده بودی خیلی خوشم اومد. موفق باشی

نظر شما چیست

نظر شما

Free Counter
Free Counter