مردی که درخت می کشید:فردریک بک به روایت خودش-قسمت آخر
۰۲٫۱۰٫۸۷ - ۰۱:۲۳ب.ظ
بر حسب اتفاق من با موسسه ای بنام نورماندی-کانادا Normandie-Canada آشنا شدم که برای افرادی که تمایل داشتند،دوست مکاتبه ای پیدا میکرد. من مشخصات خودم را بعلاوه علاقه ام به هنر ها و همچنین کنجکاویم را در مورد کانادا را در یک فرم ویژه وارد کردم و به آدرس موسسه فرستادم. پس از مدتی نامه ای از یک خانم معلم جوان کانادایی بنام گیلین پاکوئین Ghylaine Paquin که علائق مشترکی با من داشت دریافت کردم.مکاتبات ما در قالب کارت پستال، نمونه های نقاشی های من، مباحثات هنری و کتابهای هنری به مدت دو سال تا سال ۱۹۴۸ ادامه پیدا کرد. در ماه می سال ۱۹۴۸ توسط دوستی مطلع شدم که یک کشتی ماهیگیری قرار است حدکثر تا دو هفته بعد از فرانسه به مقصد کانادا براه بیفتد. بدون معطلی چند تا از نقاشیهایم را فروختم، مقداری از پولی که بدست آوردم را به مادرم دادم و با قطار به سمت بوردو Bordeaux براه افتادم. از بوردو با یک اتوموبیل به بندر سنت لویی دو رون Saint-Louis-du-Rhône رفتم ، کشتی ماهیگیری را پیدا کردم و پس از مکالمه مختصری با کاپیتان، یک کابین فلزی کوچک را اجاره کردم. ناچار شدم چمدان و دوچرخه ام را از سقف کابین آویزان کنم. موشها همه جا بودند و اگر این کار را نمیکردم تا پایان سفر چیزی از چرم چمدان و لاستیک های تایر دوچرخه ام باقی نمیماند. بدین ترتیب سفر ۳۵ روزه پرماجرای من به سوی کانادا در میان لشکری از سوسکها و موشها، بعلاوه یک خرابی ۴۸ ساعته موتور کشتی و همچنین یک طوفان، آغاز شد. پس از پنج هفته ما به بندر سن پیر رسیدیم. در آنجا ویزای موقت من که در فرانسه تقاضا کرده بودم آماده بود و من وارد خاک کانادا شدم.
پس از چند روز من به مونترال Montreal رسیدم. در روز ورودم، ساعت ۱۱:۳۰ صبح با گیلین پاکوئین، کسی که دو سال پیاپی با او مکاتبه داشتم، قرار ملاقاتی گذاشته بودم. درست در ساعت مقرر، یک بانوی زیبا با لباسهایی بسیار بی نقص و لبخندی درخشان وارد شد و به من خوشامد گفت. او ترتیب همه چیز را داده بود. ابتدا به کنسولگری فرانسه رفتیم، سپس به ناشری سر زدیم که ویزای من به درخواست او آماده شده بود و نهایتا به خانه گیلین رفتیم، جایی که مورد استقبال گرم خانواده اش قرار گرفتم . پس از کمی استراحت آنها مرا به کلبه کوچک روستایی که در کنار رودخانه ای بود و آنرا برای من آماده کرده بودند بردند. تنها دارایی های من در آن روزها دوچرخه ام و حدود ۳۰ دلار پول نقد بود. به همین دلیل پس از سه روز به گیلین پیشنهاد ازدواج دادم و او پس از اینکه به من گوشزد کرد که من جوان آس و پاس و گستاخی بیش نیستم، پیشنهاد مرا پذیرفت! اما شرایط ازدواج ما بلافاصله مهیا نشد. من باید کاری پیدا میکردم و اقامت دائمی کانادا را بدست میاوردم. با کمکهای گیلین و نامه هایی که ماتورت مهوت به کانادا میفرستاد،من توانستم در یک مدرسه هنری شغلی با درامد سالیانه ۲۶۰۰ دلار بدست بیاورم وبالاخره در دوم جولای ۱۹۴۹ ما ازدواج کردیم ویکسال بعد در سپتامبر ۱۹۵۰ نخستین فرزند ما ، کریستینChristian به دنیا آمد.
در فاصله سالهای ۱۹۵۰ تا ۱۹۶۸، فردریک بک به تدریس در مدارس هنری، کار در ایستگاه تلوزیونی رادیو کانادا بعنوان طراح، نقاشی بصورت حرفه ای و سفرهایی به ایالات متحده امریکا و سرزمین مادریش، اروپا پرداخت. زندگی حرفه ای بک بعنوان یک انیماتور از سال ۱۹۶۸ آغاز میشود:
در سال ۱۹۶۸ من با هیوبرت تایسن Hubert Tison ، یک انیماتور شناخته شده که با کارهایش آشنا بودم ملاقات کردم. او در حال تاسیس یک استودیوی انیمیشن در شبکه تلوزیونی (رادیوکانادا) بود. یکی از دانش آموزان پیشین من در مدرسه هنری مونترال درآنجا سرپرست تیم طراحان بود و ترتیب استخدام مرا در استودیوی انیمیشن داد. در آنجا تعدادی از با استعدادترین هنرمندان حضور داشتند و من شروع به آموختن مراحل مختلف تولید یک فیلم انیمیشن کردم. از نخستین فیلمهایی که من متحرک سازی کردم، فیلمی بود بنام آفرینش پرندگان The Creation of Birds که با شیوه کات- اوت ساخته شد. من تمام روز را در استودیو در حال متحرکسازی قطعات مختلف بدن کاراکترها میگذراندم. فیلم به جشنواره هایی چون انسی،زاگرب و براتیسلاوا فرستاده شد و برنده یک جایزه هم شد. در سال ۱۹۷۳ من ساخت انیمیشن کوتاه ایلوژن Illusion را آغاز کردم. تکنیکی که من در طراحی استفاده کردم عبارت بود از استفاده از قلم های ماژیک برای اوت لاینها و رنگ گواش که بطور نامنظم و با فاصله از اوت لاینها برای رنگ کردن کاراکترها بکار گرفته میشد. بدین ترتیب بک گراندهای پاستلی از فاصله بین اوت لانها و رنگ گواش بدن کاراکترها پیدا بودند. فیلم به نخستین فستیوال بین المللی انیمیشن اوتاوا فرستاده شد و با موفقیت بزرگی روبرو شد. برونو بوزتو Bruno Bozzetto شخصا به من تبریک گفت و من به جشنواره براتیسلاوا دعوت شدم. ایلوژن در براتیسلاوا برنده جایزه دوم شد و من به پراگ رفتم تا با برتیسلاو پوجار ملاقات کنم. حالا من کم کم به چهره شناخته شده ای تبدیل مبشدم. در اکتبر ۱۹۷۵ ساخت فیلم کوتاه تاراتاتTaratata را آغاز کردم که در اعتراض به نابودی طبیعت و میراثهای ملی به بهانه توسعه و گسترش بود. این فیلم در سال ۱۹۷۹ برنده جایزه نخست در فستیوال کودکان لوزان شد. در همان سال فیلم انیمیشن کوتاه All Nothing ساخته شد. فیلم داستان خلقت بشر را بیان میکرد و حرص و عدم قناعت انسان را نشان میداد. در سال ۱۹۸۱ ، این فیلم کاندیدای دریافت اسکار شد، اما جایزه اسکار به فیلم انیمیشن دیگری بنام Fly رسید. اما در سال ۱۹۸۲ بزرگترین اتفاق زندگی حرفه ای من رخ داد و من اسکار بهترین انیمیشن کوتاه را بخاطر فیلم crac دریافت کردم. موفقیت فیلم کرک به من و دیگر دوستانم این دلگرمی را داد تا پروژه بعدی را شروع کنیم.فیلمی در مورد عشق به درختان وطبیعت. مردی که درخت میکاشت The Man Who Planted Trees
مردی که درخت میکاشت ساخته شد و جایزه بزرگ فستیوال انسی را بطور مشترک با یک فیلم بلغاری بنام
A Crushed World دریافت کرد و بالاخره در سال ۱۹۸۸ من دومین اسکار زندگیم را برای فیلم مردی که درخت میکاشت دریافت کردم. کمپانی دیزنی از من دعوت کرد تا برای ملاقاتها و سخنرانی هایی به استودیوی دیزنی بروم. فیلمهای من حالا دیگر بعنوان (کلاسیک)و (سرمایه های ملی ) شناخته میشدند و در دانشگاههای بسیاری از کشور های دنیا نمایش داده میشوند و مورد بحث قرار میگیرند. و تمام اینها بسیار فراتر از آن چیزی است که من در زندگی آرزو و انتظارش را داشتم…
در اینجا بیوگرافی فردریک بک تا سال ۱۹۹۳ پایان میپذیرد. ادامه زندگینامه بک از سال ۱۹۹۳ تا به امروز ، در وبسایت شخصی او فعلا (در دست تهیه/ under construction) است.
ترجمه و تخلیص مهبد بذرافشان








ممنون از ترجمه ی هیجان انگیزت. لذت بردم. بی صبرانه منتظر مطلب های بعدیت هستم… ظاهرا روزهای آخر پروژته. من مطمئنم که بهترینی.
لطف داری سروش جان
روزای اخرش نیست هنوز، تا برسه به آخرش من دیگه فسیل شدم
با سلام وباعلیکم …
عجب جالب بود !!! فن ترجمه ات هم خوبه ها!!! آدمی همذات پنداری میکنه !!!چه دورانی بوده !!! نمی دونم چرا دارم به قدیما علاقمند میشم …نمی دونم قدیمی شدم یا ؟!!! حس و حال جالبی بوده …انگار هر چی میریم جلو یه جورایی تصنعی بودن بیشترمیشه … مثلا وقتی یه کار دوبعدی قدیمی (سه بعدی فعلا به کنار)رو با یه کار جدید که خیلی هم از نظر موضوع وهم تکنیک و هم شیوه اجرا مقایسه می کنم … قدیمیه روح داره ؟!! دارم به این موضوع که کاردستی روح هنرمند رو منتقل میکنه اعتقاد پیدا میکنم!!!
مهبد جان مثل همیشه عالی بود . واقعا سرگذشت عبرت انگیزی بود . خیلی برام جالب بود .
پیمان خان با شما موافقم و معتقدم که تا چند وقت دیگه صنعت انیمیشن تغییرات خاصی می کنه و سعی میشه که دوباره کار دست رو بیشتر کنند . من به شخصه وقتی با نرم افزارهایی مثل مایا کار می کنم هیچ وقت احساس هنریی رو که مداد و کاغذ بهم میده ندارم .
درود مهبد بذر افشان.
پروژه در چه حاله؟
پروژه ی من بدک نیست وضعش ولی به کمکت احتیاج دارم.
اگه تونستی به میل ام دلیل ساخت انیمیشن های سریالی این چند وقت اخیر….کارایی که جنبه ی آرتیستیک اش کمتره رو بگو….
چرا کسی مثل برو بچه های زاگرب دیگه کار نمی کنه….چرا خیلی از انیماتور ها از اون فضا دور شدن؟