مردی که درخت می کشید:فردریک بک به روایت خودش-قسمت دوم
ارسال شده توسط مهبد بذرافشان | در افراد, انیمیشن, تاریخچه | تاریخ ۰۷-۰۲-۱۳۸۷
۱۲
پس از مدتی مادرم به ملاقات من آمد و من را با خودش به استان بریتانی Brittany و شهر رن Rennes برد. در آنجا پدرم ( که با ارکستر ملی به آنجا منتقل شده بود) و خواهرم منتظر ما بودند. مادرم من را در مدرسه هنر رن ثبت نام کرد. از آنجایی که مدرسه درآن شرایط جنگی تبدیل به بیمارستان ارتش شده بود،ما در موزه ی شهر درس میخواندیم. یکی از وظایف ما در مدرسه پایین آوردن تابلوهای بزرگ نقاشی، جدا کردن آنها از بوم و قاب، لوله کردن و فرستادنشان به مکانی امن و به دور از جنگ بود. من درآنجا بود که تابلوهایی چون شکارچیان شیر اثر روبنس را دیدم. جنگ به نفع آلمانیها پیش میرفت. سربازان فرانسوی و انگلیسی بیش از آن نامنظم و بی هدف بودند که بتوانند از شهرها دفاع کنند. در شهر های مرزی، یکی پس از دیگری به مردم دستور میدادند که شهرها را تخلیه کنند و مدتی بعد آلمانی ها وارد میشدند. در روستاها گاوهایی که میباید روزی دوبار دوشیده میشدند، امیدوارانه دسته های سربازان درحال عقب نشینی را تعقیب میکردند به این امید که سربازی شیر آنها را بدوشد. هزاران گاو دیگر در نهر ها و رودخانه ها دراز میکشیدند تا بلکه درد پستانهای آماس کرده شان کمی التیام پیدا کند و نهایتا همانجا از تب و درد جان میدادند. و بالاخره در ماه ژوئن ۱۹۴۱، یک روز پس از آنکه دسته های سربازان فرانسوی، مست و مایوس ، غرق در گرد و خاک شهر را ترک کردند، سربازان آلمانی خنده کنان سوار بر کامیون و موتورسیکلت، در حالیکه فریاد میزدند: Raus da! Ihr Affengesichter ( برید کنار میمونهای بد ترکیب) وارد رن شدند. مردم نومیدانه ورود آنها را نگاه میکردند، سربازی با خشم شمشیرش را بر روی زانویش شکست و سالهای وحشت و ترس و بزدلی آغاز شدند.
درماه سپتامبر مدرسه ها دوباره باز شدند. کاروانهای اسرای جنگی برای کار اجباری در کارخانه ها به آلمان فرستاده میشدند و دو معلم نقاشی و حکاکی ما و همچنین یک همکلاسی بنام اودت ویل Odette Weil که یهودی بودند نیز در شمار همین اسرا به آلمان فرستاده شدند. درزمستان ۱۹۴۱ ما شنیدیم که ماتورین مهوت Mathurin Méheut، هنرمند شناخته شده ای که کتابهای طراحی او از مناظر دریا و جنگل در کتابخانه مدرسه همیشه مورد تحسین ما واقع میشد، برای تدریس به مدرسه باز میگردد. روزی ما در حال نقاشی روی شیشه بودیم که بطور کاملا ناگهانی مردی کوتاه قد که کلاهی به سر داشت وارد شد، با اولین دانش آموز شروع به صحبت کرد و نقاشی او را اصلاح کرد. همینطور ردیف دانش آموزان را ادامه داد تا به من رسید. قلم را از من گرفت و با چند رنگ روشن و سبک نقاشی مرا اصلاح کرد و توضیح داد که تکنیک هرگز نباید بر نقاشی مسلط شود،بلکه باید در خدمت آن باشد. او ماتورین مهوت بود. او نسبت به تمام دانش آموزان علاقه و توجه یکسانی نشان میداد و به من آموخت که شجاع تر و مستقل تر عمل کنم. او به ما نقاشی روی چینی، قالب سازی، حکاکی روی شیشه و لینوکات را آموخت . مارا به بیرون از مدرسه میبرد تا ار طبیعت ،گیاهان،حیوانات و مردم طراحی کنیم. او به ما میگفت علیرغم سختی هایی که ما بخاطر جنگ تحمل میکتیم، این امتیاز را داریم که شاهد زمانه ای باشیم که در آن زندگی میکنیم و از ما میخواست تا این زمانه را ببینیم و ثبت کنیم. او ضمنا از ما میخواست که هرگز طراحی های خودمان را نفروشیم ” آنها را نگه دارید. بعدها منابع الهام خوبی برای خودتان میشوند”
مهوت من را ترغیب کرد تا در کالج هنر های زیبا در پاریس ثبت نام کنم. من در امتحان ورودی پذیرفته شدم. اما امکانات مالی به من اجازه اقامت در پاریس را نمیداد. بعلاوه اینکه نمونه آثاری که از این مدرسه دیده بودم مرا قانع نمیکرد که پاریس مناسب ترین مکان برای آموختن اصول و مبانی هنر باشد. پس از پایان دوران مدرسه، من به STO (اردوگاه کار اجباری) برای کار کردن در کارخانه ها در آلمان فرا خوانده شدم. بسیار مایوس و درمانده بودم. در همین زمان یک کشیش پیر روستایی که ضمنا عاشق هنر نیز بود به من پیشنهاد داد تا من را در کلیسایش پنهان کند. در عوض من میباید برای کلیسا تعدادی نقاشی میکشیدم. سقفی با تصاویر قدیسین، پرتره ای از مریم مقدس، مقادیری تعمیرات و یک محراب.من معامله را پذیرفتم و کار من در کلیسا شروع شد. کشیش یک کتابخانه ارزشمند داشت و من موفق شدم در زمانهای بیکاری کتاب بخوانم. از نبرد تروا تا سیرانو دو برژراک و از راسین تا مولیر . بدین ترتیب من دانش خودم را در زمینه ادبیات تکمیل کردم. همزمان مهوت برای من قرار دادی را برای تصویر گری یک کتاب فراهم کرد. من باید محتاطانه با دوچرخه به رنه میرفتم تا از منابع کتابخانه شهری استفاده کنم،سپس طراحی هایم را برای مهوت پست میکردم و او اصلاحیات خودش را در طراحی ها انجام میداد. سر انجام در ششم ژوئن ۱۹۴۴،دوران تبعید من در کلیسای کوچک پایان یافت. نیروهای متفقین وارد شدند و آلمانی ها پس از خراب کردن پلها و راهها در پشت سر، عقب نشینی کردند. من به رن برگشتم و به پدرم و دیگر مردم در جمع آوری اجساد آلمانی ها ، فرانسوی ها و امریکایی ها از خیابانهای شهر کمک کردم. کلیسای شهر و بخش اعظمی از شهر تبدیل به ویرانه ای شده بود.آخرین باز مانده ها از وحشت و حماقت بزرگی بنام جنگ.
یکسال بعد جنگ کاملا تمام شد و مردم فرصتی یافتند تا فارغ از وحشت به التیام زخمهای روحی و جسمیشان بپردازند. من نیز فرصتی یافتم تا به آینده ام فکر کنم. مدتها بود که تصویری از کشور کانادا، از میان صفحات کتابهای جک لندن Jack London و نقاشی های کلرنس گگنون Clarence Gagnon در ذهن من شکل گرفته بود. با خودم فکر کردم که چرا از این آزادی تازه بدست امده برای سفری به کانادا استفاده نکنم؟ به سفارت کانادا رفتم اما متوجه شدم که هنرمندان چندان مورد استقبال واقع نمیشوند! آنها در جستجوی متخصصین، مخترعین و کشاورزان بودند. کسانی که بتوانند در مهاجرت به کانادا سودمند باشند.
پایان قسمت دوم
ترجمه و تخلیص : مهبد بذرافشان






عجب پس این هم درد من رو توی مهاجرت داره .
خیلی داره جالب تر میشه مهبد جان ممنونم
[پاسخ]
سلام از ماست … سرنوشت ها چقدر جالبناکه …
… چه راحت با دست خودمون متخصصامون رو روانه دیار فرنگ می کنیم!!!!!
یه سرگذشت جالب هم سرگذشتهایی است که توی وبلاگ فایز علیدوستی است وقتی خوندم خیلی برام جالب بود و در عین حال سوزناک
[پاسخ]
دستت دردنکنه مهبد. خیلی باحاله.بقیه اش رو کی ایشالا…؟
[پاسخ]
لطف داری سیروس جان، راستی با کمال شرمندگی هنوز وقت نکردم که لینک اون دانشگاهو چک کنم
ممنون پیمان خان، حق با شماست…واقعا با دست خودمون چه کارها که نمیکنیم
مرسی مهرداد، فردا قسمت آخرشو میذارم.سه روز یکبار آپدیت میکنم دیگه
[پاسخ]
مهبد جان بابت این مطلب خوبت خیلی ممنون…اسکچ هاشون خیلی بامزه است!جدا از مسائل فنی گفتم!
[پاسخ]
خبر نمایشگاهمون رو هم تو وبلاگم زدم.
[پاسخ]
زنده باد مهبد دوست داشتنی…بی شک علمی ترین و آکادمیک ترین وبلاگ انیمیشن ایرانی در حال حاضر مال توست…اگر وقت کنی و اخبار روزانه داشته باشی خیلی پر بیننده تر میشه…البته همین حالا هم از سرمون زیاده!!!…به امید دیدار واقعی(نه virtual !!!)
[پاسخ]
زنده باد مهبد دوست داشتنی…بی شک علمی ترین و آکادمیک ترین وبلاگ انیمیشن ایرانی در حال حاضر مال توست…اگر وقت کنی و اخبار روزانه داشته باشی خیلی پر بیننده تر میشه…البته همین حالا هم از سرمون زیاده!!!…به امید دیدار واقعی(نه virtual !!!)
[پاسخ]
[پاسخ]
زنده باد مهبد دوست داشتنی…بی شک علمی ترین و آکادمیک ترین وبلاگ انیمیشن ایرانیa در حال حاضر مال توست…اگر وقت کنی و اخبار روزانه داشته باشی خیلی پر بیننده تر میشه…البته همین حالا هم از سرمون زیاده!!!…به امید دیدار واقعی(نه virtual !!!)
[پاسخ]
قربانت مهبد جان….ضمنا” من برای گذاشتن کامنت دو سه بار سعی کردم و error میداد …حالا نتیجه اش شده این شلوغی که می بینی!!!
شرمند ه ام والله !!!
[پاسخ]
[پاسخ]