نورشتاین و روزهای زمستانی ، قسمت اول
روزهای زمستانی (Winter days) یک انیمیشن بلند 105 دقیقه ای اپیزودیک محصول سال 2003 ژاپن است. فیلم محصول درخشانی است از همکاری 35 کارگردان بزرگ انیمیشن دنیا از کشورهایی چون ژاپن، چین، بلژیک، جمهوری چک ، انگلیس، هلند و کانادا . روزهای زمستانی بر اساس قطعه شعری به همین نام از شاعر بزرگ ژاپنی باشو Basho ساخته شده . سبک شعر رنکو Renku است. هررنکو تشکیل شده از مجوعه ای از اشعار کوتاه که توسط افراد مختلف سروده میشود.در رنکوی روزهای زمستانی بجر باشو که شعر را آغاز میکند، شعرای دیگری مانند:یاسویی ، جوگو، توکوکو و شوهی قطعاتی دارند . انیمیشن روزهای زمستانی هم بر همین اساس توسط کارگردانهای مختلفی شکل گرفته است. رهبری یا کارگردانی کل مجموعه به عهده کیهاچیرو کاواموتو Kihachiro Kawamoto ، بزرگترین کارگردان پاپت انیمیشن ژاپن بوده است. روزهای زمستانی علیرغم اینکه مجموعه بینظیری است از بهترین و شتاخته شده ترین کارگردانان انیمیشن جهان-از جمله یوری نورشتاین ، الکساندر پتروف، برتیسلاو پوجار، مارک بیکر و…- فقط نمایش محدودی در تعدادی جشنواره داشته و البته جوایزی هم کسب کرده اما ظاهرا تهیه کنندگان آن اصراری بر تبلیغ یا نمایش گسترده آن نداشته اند. مصاحبه ای که خواهید خواند، گفتگویی است با یوری نورشتاین، به بهانه اولین اپیزود روزهای زمستانی بنام Mad verse: In the withering gusts a wanderer، که نورشتاین کارگردانی کرده است. به دلیل طولانی بودن مصاحبه، آنرا در دو یا سه قسمت تقدیم شما میکنم.
تذکر: دربخشهایی از مصاحبه، نورشتاین و مصاحبه گر بحث در مورد انیمیشن را تقریبا به کنار میگذارند ومباحثات فلسفی و مذهبی را آغاز میکنند که بسیار هم طولانی است. خواندنش برای خودم جذاب بود-اینکه بدانیم کسی که دستپرورده نظام مارکسیستی است و قسمت عمده عمرش را در آن نظام زیسته ، تا این حد مذهبی است که میتواند یک مصاحبه تخصصی انیمیشن را به سوی زندگی قدیسان مسیحی بکشاند-اما در ترجمه برای وبلاگ ترجیح دادم که این قسمت ها را حذف کنم . به هر حال در پایان مطلب لینک منبع را خواهم داد. دوستانی که مسلما انگلیسیشان از من بهتر است میتوانند متن اصلی را بخوانند و حتما لذت خواهند برد.
***********************************************************************
ایده ساخت یک فیلم بر اساس یک مجموعه از اشعار باشو،نخستین بار به ذهن چه کسی رسید؟
نورشتاین: در واقع ایده ساخت چنین فیلمی بر اساس یک زنجیره اشعار یا به زبان ژاپنی رنکو(شعر زنجیره ای-شعر پیوسته)، از خود ژاپنی ها بود. این رنکو از 36 قطعه تشکیل شده بود و هدف این بود که هر قطعه رابه یک کارگردان بدهند. کارگردانها محدودیتی در شیوه و سبک ساخت نداشتند در نتیجه هر کارگردان دقیقا بر اساس احساس و ادراک شخصیش، یک قطعه کوتاه انیمیشن میساخت واین قطعات بعدا به هم میپیوستند. ژاپنی ها میخواستند که این یک پروژه بین المللی باشد.در نتیجه کارگردانانی را از کشورهایی چون کانادا،چین،بلژیک ، روسیه و البته خود ژاپن دعوت کردند.هر کارگردان موظف بود که یک قطعه 30 ثانیه ای بسازد، بعدا کارگردان هنری مجموعه کیهاچیرو کاواموتو قطعات را در کنارهم قرار میداد و بوسیله یک راوی که اشعار را میخواند، بین قطعات ارتباطی برقرارمیشد. من برای ساخت انیمیشن بر اساس سه قطعه شعرآغازین روزهای زمستانی انتخاب شده بودم. چیزی که بلافاصله به ذهنم رسید یک پسر بود که روی یک منقل در حال پختن غذاست. او چند قطعه زغال را در منقل می اندازد. در بک گراند شما میتوانید کوهستان را ببینید و هوا که برفی است و تپه هایی زنگار گرفته. پسر به منقل پشت میکند. با نگاهی تحسین آمیز به منظره خیره میشود .غذا کمی میسوزد. پدر(یا هر بزرگتر دیگری) وارد میشود و احساس میکند که غذا درحال سوختن است. درحال ناسزاگقتن یک قوری برمیدارد و روی غذا آب میریزد و همزمان به پسر ضربه ای میزند. پسر وحشتزده میشود. پدر همچنان که ناسزا میگوید سرش را بلند میکند و با دیدن منظره برفی روبرو خشکش میزند. آب همچنان از قوری بر روی منقل میریزد…
اما تهیه کننده با شنیدن این داستان به من گفت: به چی فکر میکنی؟ داستان از پاییز شروع میشود! زمستان بعدا از راه میرسد!!!و من ناچار شدم به صحنه دیگری فکرکنم و به جزئیات دیگر…
شعر زنجیره ای (linked verse) دقیقا به چه معناست؟ رنکوچیست؟
نورشتاین: کل رنکو گرد یک دایره میچرخد و از یک شاعر به شاعر دیگر انتقال میابد. نفر اول سه قطعه نخست را میسراید، بعد نفر دوم دو قطعه بعدی را و نفر سوم دو قطعه بعدی را و همینطور نفر چهارم و پنجم و…الی آخر . بعد از شاعر نخست که 3 قطعه اول را میسراید، از شاعر دوم به بعد، هر شاعرابتدا آخرین قطعه از شعر قبلی را تکرار میکند و سپس دو قطعه به آن می افزاید. به این ترتیب مفهوم شعر زنجیره ای شکل میگیرد. مفهوم نهفته در شعر به تدریج شکل میگیرد و از یک شاعر به بعدی منتقل میشود تا نهایتا توسط یکی از شعرا کامل شود. تکمیل کننده حتی ممکن است همان نخستین شاعر باشد. در روزهای زمستانی ، باشو نخستین سه قطعه را آغاز میکند.او معلم و گرداننده بازیست. انرژی نهفته در سه شعر نخست ، تا آخرین قطعه را تغذیه میکند . ترجمه شعر هرگز نمیتواند به اندازه شعر اصلی اثرگذار باشد چراکه در فرهنگهای مختلف وزن ها متفاوتند و درنتیجه ریتم شعر نیز متفاوت است. شعر روسی و ژاپنی ساختمان کاملا متفاوتی دارند. یک ترجمه تحت الفظی از شعر گاهی کاملا نامفهوم از آب در میاید. ورا مارکواVera Markova، کسی که اشعار باشو را ترجمه کرد، شاعر بسیارخوبیست.خنده دار است که بگوییم کسی که شاعر نیست میتواند شعر ژاپنی را ترجمه کند. همین موضوع در مورد اقتباس از شعر ژاپنی به فیلم هم مصداق دارد. گاهی این اقتباس بسیار ناامید کننده میشود،بخصوص که بیش از30 ثانیه زمان در اختیار نداشته باشی. جدا میگویم که بسیار ساده انگارانه است اگر تصور کنیم که یک قطعه فیلم 30 ثانیه ای ، حتی قابل مقایسه با یکی از اشعار باشو است. فقط زمانی که تمام قدرت یک قطعه شعر در کوتاهی و موجز بودن آن شعر خلاصه شود، یک قطعه فیلم 30 ثانیه ای ممکن است بتواند به آن شعر نزدیک شود. اما در این مورد خاص ( روزهای زمستانی) ما در یک موقعیت خاص محاصره شده بودیم. در محاصره شخص دیگری (شاعر) قرار گرفته بودیم . در سیلاب شعر دست وپا میزدیم و نمیتوانستیم خودمان را خلاص کنیم. هر خلاقیتی که بخرج میدادیم تحت تاثیر انرژی نهفته در رنکو بود. من آدم تیزهوشی نیستم، در نتیجه بسختی میتوانستم که جان کلام شعر را در یک فیلم 30 ثانیه ای خلاصه کنم درحالیکه حتی یک دوبیتی ساده به تنهایی برای ساختن یک فیلم سینمایی کفایت میکند! شاید من میبایست قید نماهای معرف را میزدم و همه چیز را در یک نما تمام میکردم…اما به هرحال ، حالا دیگر خیلی دیر است …خیلی سخت است که چنین چیزی بگویم،اما کار کردن بر روی پروژه روزهای زمستانی بسیار سخت تر از کار بر روی پروژه شنل بود.من هرگز از بک گراندهایی با چنین جزئیاتی در شنل استفاده نکردم. با توجه به میزان کاری که برای روزهای زمستانی انجام شد، سرعت تهیه فیلم شنل در برابر سرعت تهیه روزهای زمستانی مثل سرعت نور بود! 9 ماه تلاش برای چیزی حدود دو دقیقه تولید! و نتیجه؟ برای من چندان مایه دلخوشی نیست…اگرچه که تهیه کننده بسیار راضی بود. من فکر میکنم که نتوانسته ام لحن مناسب را پیداکنم . در مورد تکنیک و جلوه های بصری صحبت نمیکنم . در مورد لحن و آهنگ لازم برای اجرای تصویری آن سه قطعه شعر صحبت میکنم. میخواستم با آن شعرها راحت باشم. استادی دراین است که بتوانی یک راه و روش مناسب را جایگزین دهها راه نامناسب بکنی ، در این صورت است که با کاری که انجام میدهی احساس راحتی میکنی . در این صورت است که استادانه کار میکنی.
آیا میتوانید قطعه ای از باشو را که در اختیار داشتید، به زبان خودتان بخوانید؟
نورشتاین: Mad verse”
In the withering gusts,
a wanderer …
How much like Chikusai I have become
شعر جنون آمیز
درمیان تندبادهای ویرانگر
سرگردانم….
چقدر شبیه چیکوسای شده ام!
و این چیکوسای دقیقا چه کسی هست؟
نورشتاین: یک شخصیت تخیلی در قصه های عامیانه ژاپنی هاست. بقدری به وجود او باور دارند که در بعضی شهرهای کوچک مردم او را به عنوان همشهریشان میشناسند! او یک دکان داروسازی دارد اماطبابت نمیکند! او یک دغلباز است و همه میدانند که او نمیتواند کسی را درمان کند.او بسیار شوخ وبذله گوهم هست…یک دلقک بیکاره…مثل احمق قصه های خودمان ایوانوشکا ( در عامیانه های روسی) رفتارهای احمقانه دارد، اما ابله نیست. برعکس بسیارهم زیرک و باهوش است. خودش را از قید و بند های زندگی رهانیده و نسبت به ثروت یا مذهب بی اعتناست. ژاپنی ها بسیار حیرت زده شدند زمانیکه این قطعه شعر را از باشو دیدند. آنها هرگز تصورنمیکردند که باشو و چیکوسای یکدیگر را دیده باشند. اما از دیدگاه من در فیلم-خداراشکر که من اینقدر نادانم!!!- باشو و چیکوسای حتما یکدیگر را ملاقات کرده اند. من صحنه را مانند یک سیرک دیدم و دو دلقک را در صحنه جای دادم. یک دلقک سفید بنام پیروت (باشو) و یک دلقک قرمز بنام هارلیکویین (چیکوسای) که میتواند شما را نیشگون بگیرد یا کلاهتان را قاپ بزند .
در فیلم شما، چیکوسای به اینسو و آنسو میرود و بوسیله چیزی شبیه بوق به درختان گوش میکند! درست مثل پزشکی که با گوشی به صدای تنفس بیمارش گوش میدهد .تمام است…اصلا نیازی به بیان چیزی نیست…نیازی به توسل به شیوه های هنرمندانه برای نشان دادن لودگی او نیست…
نورشتاین: صداهای متعددی (در این صحنه) وجود دارند، صدای یک دارکوب ، پرواز یک زاغچه، یک کرم که برگها را میجود…این بخش با صداهای درحال اوج زمانی پایان میگیرد که باد شروع به وزیدن میکند. چیکوسای باید با کمک صداهای پنهان معرفی میشد. درست همانطور که یک زلزله آغاز میشود.در ابتدا شما صداهایی را میشنوید انگار که زمین نفس عمیقی میکشد ، این یک هشدار برای شروع است و بعد لرزش شروع میشود. این صحنه هم مثل همان نفس عمیق شما را برای کل ماجرا آماده میکند. من با همین شیوه شروع پاییز را نشان دادم و همزمان چیکوسای راهم معرفی کردم . وگرنه میشد برای نشان دادن پاییز و زمستان فیلمی ساخت که چگونه درختان پیر نفس میکشند، چگونه غژغژ میکنند، چگونه ناله میکنند، چگونه شاخه ها از سرما میلرزند، چگونه درختان از نفس می افتند ویخ میزنند و…..
شما گفتید که نتوانسته اید لحن مناسب را برای برگرداندن شعر روزهای زمستانی به انیمیشن پیدا کنید. ممکن است توضیح دهید که چه چیز اشتباه بود؟
نورشتاین: شاید بهتر باشد که اپیزود را از اول شرح بدهم. چیکوسای درحال قدم زدن و گوش کردن به درختان و لگد زدن به برگهای خشک است که ناگهان کسی را میبیند. چیکوسای به آن شخص نزدیک میشود. برای او چه اهمیتی دارد اگر آن شخص باشو باشد؟ احتمالا او اصلا نمیداند باشو کیست. بعلاوه بر اساس تمام شواهد ایندو هرگز یکدیگر را ملاقات نکرده اند. اول به این دلیل که یکی از این دو( چیکوسای) یک شخصیت داستانی است! دوم اینکه ایندو نفر متعلق به دو دوره متفاوت از تاریخند. قبلا اشاره کردم که ژاپنیها چقدر از دیدن باشو و چیکوسای در کنارهم حیرت کردند. آنها گفتند که هرگز به چنین موقعیتی فکر نکرده بودند. من نمایش این موقعیت را مدیون نادانی و عدم آگاهیم از تاریخ ژاپن هستم. من فقط میدانستم که باشو در شعرش از چیکوسای نام برده است. به همین دلیل باشو و چیکوسای برای من به یک اندازه اهمیت پیدا کردند!!!. به هر حال(در فیلم) آنها هر دو به یک اندازه فقیرند. هردو سوراخهایی در کیمونوهایشان(که به هم هدیه میدهند) دارند. اما در واقعیت، مبادله بین این دو شخصیت اصلا اینگونه نیست. مبادله فیزیکی نیست. مبادله بین شاعر است و مخلوقش در یک شعر…در فیلم هردو آنها ژنده پوشند.اما این ژنده پوشی باید باعث خنده شود،نه اینکه حس غمخواری و شفقت را در بیننده بیدار کند. جوهره داستان من در همین مبادله کهنه پاره ها بین دو آدم معمولیست که سرشار از حس زندگی هستند و رسیدن به هماهنگی ،اگرچه که باشو نه یک آدم معمولی، که یک شاعر بزرگ بوده….
بنظر نمیرسد که باشو علیرغم اینهمه استعداد ، انسان مغروری بوده ؟
نورشتاین: مغرور؟ بنظر شما کسی که چنین شعری میگوید میتواند مغرور باشد؟
شاید آن باد
که سرما دمیده در روح من
استخوانهای شما را(نیز) از هم بپاشاند
چیزی در این شعر وجود دارد که ذره ای غرور آشکار کند؟ در قلب او حتی برای لحظه ای هیچ جایی برای غرور نبوده… بگذریم…بیایید به بحث خودمان برگردیم…داشتم میگفتم که چیکوسایی غریبه ای را در در جنگل میبیند (که ما میدانیم باشو است). چیکوسای متوجه میشود که غریبه در حال شکار شپش های درختان است. او مثل یک بچه مجذوب حرکات غریبه میشود و بعد او هم مینشیند و به باشو در شکار شپش ها کمک میکند!کمی بعد تر، زمانی که باشو سوراخهایی در لباسهایش پیدا میکند، چیکوسای نیزسوراخهایی در لباسش میابد. نهایتا آندو شروع میکنند به مقایسه سوراخهای لباسهایشان…کدامیک بزرگتر است؟ چیکوسای وانمود میکند که او هم مثل باشو یک مسافر است و شروع میکند به رجز خوانی.بعد متوجه میشود که کلاه باشو بسیار مستعمل و غیرقابل استفاده است. درنتیجه کلاه خودش را به باشو میدهد و کلاه او را میگیرد واز هم جدا میشوند. باد به شدت شروع به وزیدن میکند و کلاه چیکوسای را با خود میبرد. چیکوسای به دنبال کله میدود و سعی میکند آنرا بگیرد و بالاخره با کمک عصایش موفق به گرفتن آن میشود. اما متوجه میشود که سوراخی که درکلاه بود بزرگتر شده است . او دوباره کلاه را به آسمان پرت میکند. یک وزش شدید باد کلاه را در هوا میچرخاند. در همان حال باشو نیز در جهت مخالف در حال دور شدن است. درحالیکه باد و برگها لباسهایش را کثیف و آلوده کرده اند.اما او اهمیت نمیدهد و به راهش ادامه میدهد…
به هرحال این کل داستان بود…وقتی که من در رابطه با لحن داستان و روح حاکم بر آن صحبت میکنم، منظورم این است که نتوانسته ام ظرافت نهفته در زیر سادگی ظاهری این دو شخصیت را نشان بدهم.منظورم آنچیزیست که نقش سرنوشت و تقدیر را تشدید میکند.تقدیر یک مسافر ساده . تقدیر مردی که سرنوشت میپذیرد و میتواند در هر لحظه که سرنوشت برایش رقم زده بمیرد. من میخواستم ماهیت انتقال از یک موقعیت ساده کمیک به یک موقعیت تراژیک را نمایش بدهم. من حتی از صدا ها برای رسیدن به این ماهیت استفاده کردم. وقتی که آن باد تند شروع به وزیدن میکند و تا آنجا پیش میرود که گویی قصد پاره کردن لباسهای کاراکترها را دارد، صدای زنگهای یک صومعه شنیده میشود. در آغاز این فقط صداییست در بک گراند صداها، اما در پایان این صدا بر کل فضا تاثیر میگذارد. زنگها با قدرت هرچه تمامتر نواخته میشوند. گویی درحال رقم زدن سرنوشت هستند.
مترجم:مهبد بذرافشان
منبع: http://www.pelleas.net/aniTOP/index.php?title=yuri_norstein_interview






خیلی خوب بود ممنون
salam mahbod jan talashat ghabele taghdir ast.dige kelasi nist ke be bahane on dore ham jam shim rasti az mamad tavakoli che khabar??ye jai az comenta khondam ke neveshte bod har rooz weblogeto rasad mikone age intoriast be mamad ham salam migam vaghean ende marefati!!!!!!!!!!!!!! mahbod jan zide comenti kardam bebakhsh delam vase hame bacheha tang shode saeed,mehrdad,mamad,mamade taheri,rasolo mibinam digar arzi nist joz dorie shoma saat3 bamdad
hamin alan nam nam baron gereft
felan
علیرضا جان، منم دلم برای تو و بقیه بچه ها تنگ شده…زندگیه دیگه، دلمون خوشه که توی خونه همه مون تلفن هست،الهی شکر که توی جیب همه مون هم یکی یه دونه گوشی موبایل هست، ئی میل هم که الحمدلله داریم…چت هم بلدیم بکنیم…شهر هم که پر کافی شاپ و رستوران و فست فوده و میشه هر از یکی دوماه یه جایی همدیگه رو ببینیم…اما هیچکدوم از این کارا رو نمیکنیم!!!
خداوند همه مونو شفا بده انشالله…بیماری خطرناکیه