نورشتاین و روزهای زمستانی ، قسمت دوم/آخر

ارسال شده توسط مهبد بذرافشان | در افراد, انیمیشن, مصاحبه | تاریخ ۲۷-۰۷-۱۳۸۶

۲

                                basho20.jpg

“…وقتی که آن باد تند شروع به وزیدن میکند و تا آنجا پیش میرود که گویی قصد پاره کردن لباسهای کاراکترها را دارد، صدای زنگهای یک صومعه شنیده میشود. در آغاز این فقط صداییست در بک گراند صداها، اما در پایان این صدا بر کل فضا تاثیر میگذارد. زنگها با قدرت هرچه تمامتر نواخته میشوند. گویی درحال رقم زدن سرنوشت هستند.”

ادامه مصاحبه:

چرا انقدر اصرار داشتید که داستان بسوی تراژدی پیش برود؟ همینکه این دو شخصیت را در کنارهم قرار دادید کافی نبود؟ علیرغم اینکه میدانیم چنین چیزی حقیقتا غیر ممکن بوده!!! چرا یه همه چیز باید رنگی از تراژدی ببخشید؟

نورشتاین: توجه داشته باشید که ( با اشاره به صدای ناقوسها که یاداور مرگ هستند) نا قوسها بیانگر حضور و قدرت خداوند نیز هستند.میتوان برداشت کرد که آندو در همان لحظه ای که بسیار تراژیک تلقی میشود، در پناه رحمت و مغفرت خداوند نیز هستند. شاهان در برابر قدرت خداوند کاملا بی قدرتند.شعرا نیز…به هر حال شعرا از شاهان بالاترند. چس چرا من نشان ندهم که باشو کاملا تسلیم و در بند سرنوشت مقدرش است؟ کاری از دست او برنمی آید. او فقط میتواند به پوشش ژنده اش بخندد و در آزادی و بی نیازی مطلق به راهش ادامه دهد.اما در همان لحظه ناقوسها یاداوری میکنند که او(باشو-شاعر) همزمان بسیار رها و در همان حال بسیار اسیر تقدیر است. آخرین ابیات باشو کاملا تراژیک هستند. اومیخواهد بگوید که مرگ نزدیک است …من همین نکات را نشان دادم.

شما در چهره باشو همزمان حزن و وقار را با هم نشان داده اید

نورشتاین: دقیقا، داستانی را در همین رابطه برایتان میگویم. روزی یک اسپانیایی در حال سوزانیدن یک پادشاه آزتک بود. خدمتکار آن آزتک در کنار اربابش نشسته بود و با سر وصدای بسیار گریه میکرد. پادشاه در حال سوختن رو به خدمتکار کرد و گفت: تو چرا انقدر خودت را آزار میدهی و گریه میکنی؟ نمیبینی که من خودم در چه موقعیت رنج اوری هستم؟ … میبینید؟پادشاه حتی در میان آتش نیز شان شاهانه اش را حفظ کرده بود…طبیعی است که من میخواستم شان و مقام پنهانی باشو را نشان بدهم. زمانی که باشو و چیکوسای کلاههایشان را عوض میکنند،چیکوسای با شادی میخندد و تقریبا عربده میکشد اما باشو فقط به آرامی لبخند میزند…با این حال من فکر میکنم که نتوانسته باشم حالت مناسبی را برای باشو پیدا کنم.

شاید بهتر بود بجای اینکه به باشو یک واکنش ژاپنی بدهید، او را مانند یک راهب مسیحی که زانو میزند و دعا میخواند نشان میدادید. به هر حال راهب ها همیشه دعا میخوانند.حتی هنگامی که راه میروند یا میخوابند.

نورشتاین: من در مورد نشان دادن حالت باشو تردید داشتم. دقیقا نمیدانستم که چطور حالت او را نشان بدهم. سعی کردم که اول حالتهای مختلف را طراحی کنم اما همیشه یک چیزی نادرست بود. یک جای کار ایراد داشت…طبیعی نبود…مصنوعی بود.

                                   basho21.jpg

آیا حس مشترکی بین باشو و (مسافر) در داستان داستانها “The Tale of Tales” وجود دارد؟

نورشتاین: مسافر خواستگاه دیگری دارد. فضای او متفاوت است. فضایی که مسافر در آن سیر میکند لزوما فضایی تراژیک نیست. قرار نیست که او با دزدها یا خطراتی از این قبیل برخورد کند. او صرفا سفر میکند. او تعهدی ندارد و آزادانه گام برمیدارد.به همان آزادی که هر انسان دیگری در یک روز گرم پاییزی ممکن است قدم بزند…بی هیچ واهمه ای از چیزی ناگوار. اما مسیر باشو مسیریست پر از سختیها و تلاشهای دراماتیک. شخصیت باشو بیشتر شبیه به یک راهب روسی است که داوطلبانه نوع دیگری از زندگی را برمیگزیند. باشو شاعریست راهب مسلک.

تفاوت شاعر-عارف در “روزهای زمستانی” و شاعر در “داستان داستانها” دقیقا چیست؟

نورشتاین: آنها خودشان را در محیطهای متفاوتی میابند. باشو در گیر محدودیتها و خودمحدودیهاست در حالیکه شاعر داستان داستانها مثل مسافر یک رواقی است و در همان حال پیرو بهره بردن از خوشیها و لذات دنیا!!

هم رواقی و هم لذت طلب ؟ یک نفر و هردوی این خصوصیایت؟

نورشتاین: بله، به این دلیل که یک رواقی میتواند هوسهایش را سرکوب کند و در همان حال با واقعیات دنیا نیز زندگی کند. جان گلسورتی John Galsworthy داستانی دارد بنام رواقی : پیرمردی ضعیف و ناتوان غذایی سفارش میدهد شامل گوشتی لذیذ و شرابی عالی. او نهایت لذت را از غذایش میبرد چراکه این غذا آخرین غذای زندگیش است. او کسی است که تمام عمرش را در ریاضت به سر برده و خودش را از لذت های زندگی محروم کرده و حالا در آخرین لحظات زندگی، با خوردن غذایی خوب ، بین لذت های دنیایی و دیوانگیش پلی میزند. شاعر داستان داستانها نیز همینگونه است. او شاعر است و نمیتواند خودش را محدود کند درحالیکه باید محدودیتهایی را بپذیرد. درست مثل جوزف برودسکی Joseph Brodsky(شاعر روسی -برنده نوبل ادبیات) که ناراحتی قلبی داشت اما حتی به قیمت دوماه زندگی بیشتر نمیتوانست از کشیدن سیگار دست بکشد. برای او به عنوان یک شاعر، این عملکرد بخشی از ماهیت شاعرانه او بود نه مثل یک سهل انگاری برای فردی معمولی. باشو اما متفاوت است. او کاملا خودش را محدود کرده است. او شاعر بود و طرفداران و تحسین کنندگان و پیروان زیادی داشت. میتوانست یک زندگی معمولی و پر از صلح صفا داشته باشد. اما تصور اینکه در چنین شرایطی استعداد او میتوانست بدین حد شکوفا شود بسیار سخت است. تا آنجایی که من میدانم او ارتباطش را با هر چیزی که میتوانست ماهیت شاعرانه او را آزرده کند قطع کرده بود. او حس طنز ظریفی داشت . به این قطعه دقت کنید:

The cold penetrates my bones.
Maybe I should ask the scarecrow
for a pair of sleeves

سرما به درون استخوانهایم نفوذ میکند

شاید باید از مترسک

یک جفت آستین بخواهم!

زمانی که داشتم برای ساختن فیلم آماده میشدم مرا به شهری بردند که باشو غالبا در آن شهر،در خانه دوستی برای استراحت و خواب توقف میکرد.کلبه بازسازی شده بود. در آنجا یکی از نقاشیهای باشو را دیدم. فقط چند ضربه قلم و کاغذ زنده شده بود. گویی که تاشها نه بر روی کاغذ ، که جزئی از هویت کاغذ بودند. میدانید، تمام ژاپنی ها ذاتا نقاشند. شیوه نوشتن آنها، دستشان را برای نقاشی تعلیم میدهد. جوهره و ذات طراحی های ژاپنی به گونه ایست که هرزمان آنها به من طرحی را نشان میدادند ، من مقهور و مسحور حرکات قلمها میشدم. نقاشی دیگری از باشو را دیدم که در آن باشو خرخر کردن یک مرد خفته را بصورتی گرافیکی به تصویر کشیده بود. بسیار شبیه کاری که نقاشان قرن بیستمی انجام میدادند. اما نقاشی های آنها جدی بود در حالیکه در نقاشی باشو حسی از طنز نهفته است. میشد یک مقاله کامل در مورد آن نقاشی نوشت. در مورد حس شاعرانه نهفته در آن.

اما شما استخدام نشده بودید که یک فیلم ژاپنی بسازید…

نورشتاین: اصلا…من از همان ابتدا گفتم که بیایید حداقل جزئیات را برای لباسها به کار بگیریم. میخواستیم تصاویرمان پر ابهام باشند. هدف اصلا این نبود که مثلا جزئیات آستین کیمونوی ژاپنی را به تصویر بکشیم. اشتباه است اگر که خودمان را درگیر جزئیات قومی و محلی یا تاکید بر واقعیات جغرافیایی و فرهنگی بکنبم. جزئیات باید تا جایی کمرنگ شوند که فقط هاله ای از آنها بجا بماند. مانند کاندینسکی Kandinsky که به رنگها بیش از جزئیات اهمیت میداد. اما رنگها نیز نباید خودشان را به کل تصویر تحمیل کنند. یادم میاید که با فرانسسکا نشسته بودیم و رنگها را میساختیم.اما رنگها آنطور که ما میخواستیم کار نمیکردند. با کاراکترها جور نبودند. و بعد ناگهان …بنگ…همه چیز درست شد. یک نیمتنه قهوه ای پررنگ و یک کیمونوی طلایی بلند برای باشو و یک کیمونوی کثیف آبی رنگ برای چیکوسای .من گفتم : فرانیا Franya ، ما یک طیف رنگی کلاسیک ساختیم. درست مثل سه گانه روبلف Rublev’s Trinity ، در آن هم همین سه رنگ قهوه ای،آبی و طلایی وجود دارند. ما با طیفهای متفاوتی کار کردیم اما چرا به این طیف خاص رسیدیم؟ همه چیز ناگهانی رخ داد. در ابتدا همه چیز کند پیش میرفت ولی بعد، درست مثل بادی که یک شعله کوچک را در جنگلی به پیش میبرد و همه چیز را شعله ور میکند، سیستم تولید ما نیز شعله ور شد. لکه های رنگ سرشار از انرژی شدند. تصاویر کهنه و کثیف و مرده ناگهان واضح،شفاف و خالص شدند. نمیخواهم بگویم که همه چیز در رنگها خلاصه میشد. این چیزی فراتر از رنگ بود. تمام نگرانی های ما در مورد کیفیت تصاویر بخار شد و از بین رفت. مرحله بعدی مرحله انیمیشن بود. ما باید کاراکتر ها را به حرکت در میاوردیم و آنها را با حرکت رنگها حمایت میکردیم. بالانس کردن حرکت بین رنگها و کاراکترها بسیار مهم بود. بزرگترین چالش در فیلم این بود که حرکتها نباید تهی و بی روح باشند. نباید حرکتها قفط (حرکت) باشند. نباید حواس بیننده را پرت کنند. حرکتها باید آنچنان طبیعی باشند که اصلا دیده نشوند. و رنگها نباید بر کاراکتر ها مسلط باشند.قصد نداشتیم به رنگها جلوه ای مانند تابلوهای نئون سردر مغازه ها را بدهیم. هیچ حرکت نادرست یاهیچ اشاره نابجا نباید بیننده را از داستان منفک کند یا ذهن او را درگیر نکات فرعی کند. بسیار سخت است که میزانسن را برای دو کاراکتری آماده کنی که هر حرکت یا اشاره آنها بر روی صحنه ، در نقاط معین و از پیش تعیین شده ای انجام میشود. اگر این (بازی) درست انجام شود،نتیجه اش میشود آن چیزی که من به آن (لحن) فیلم میگویم.

                             basho22.jpg

شما گفتید که از نمایش دادن عناصری که اشاره آشکار به جغرافیا یا فرهنگ زاپن داشته باشد پرهیز داشتید. همانطور که در هنگام ساختن (شنل) نیزاز هیچ عنصری که بیننده را به فرهنگ یا محل خاصی ارجاع دهد استفاده نکردید.

نورشتاین: بله، من سعی کردم از هیچ عنصر ژاپنی استفاده نکنم. اما یک روح ژاپنی بر کل اثر حاکم است. کاندینسکی میگوید حتی تعلق داشتن به یک ملیت خاص تیز میتواند بصورتی انتزاعی به نمایش درآید. در هر فرهنگ، گستره ای از رنگها و سایه روشن های متعلق به آن فرهنگ وجود دارد. مثلا در یونان رنگها سفید،سیاه و قهوه ای هستند. در روسیه رنگها قرمز ،آبی، طلایی و سفید هستند. وقتی که شما به مناظر در نقاشیهای ژاپنی نگاه میکنید، رنگها بسیار واضح و مشخص هستند. گاهی رنگها در نقاشیهای ژاپنی آنقدر جا افتاده و درست هستند که شما ناخوداگاه به خودتان میگویید: این کار طبیعت است. گذر زمان این تاثیر را بر کاغذ گذاشته است. گذر زمان این آب را جاری کرده، این باد را به وزیدن آورده…کمی مه در اینجا،کمی خاک در آنجا…من حتی میتوانم به فرانسه هم اشاره کنم. به نقاشی های کوروت Corot، به مناظر او و به شیوه ای که او باد را نقاشی کرد. او یک نقاشی بسیار معروف دارد که در آن باد را به تصویر کشیده. وقتی که ما فیلمبرداری را تمام کردیم من ناگهان متوجه شدم که فیلم ما بسیار به آن تابلو شبیه شده. به خودم گفتم چطور این اتفاق افتاد؟ چطور چنین چیزی ممکن است؟ و بعد به این نتیجه رسیدم که بسیار طبیعی است. در پایان قرن نوزدهم و در اوایل قرن بیستم، فرانسویها بسیار تحت تاثیر هنر و فرهنگ زاپن بودند. امیل زولا Émile Zola گراور های ژاپنی را به هنرمندان فرانسوی معرفی کرد و دیدن این آثار بلافاصله تاثیر خودش را گذاشت. امپرسونیست ها شروع کردند که به اطرافشان با دید متفاوتی نگاه کنند و آنها تنها کسانی نبودند که تحت تاثیر واقع شدند. ون گوگ Van Goghهم تاثیر گرفت. شکوفه های سیب ژاپنی هستند. میتوانم از دیگران هم نام ببرم: سزان، لوترک…. ببینید،از نظر من این گونه مبادلات فرهنگی بسیار مهمتر از شناخت جزئیات فرهنگها هستند. من سعی کردم بجای پرداختن به جزئیات در فیلمم،به نوعی همین مبادله فرهنگی را انجام دهم.

پس شما حتی قصد نداشتید که به نوعی دیدگاه های بودایی یا ذن را در فیلمتان به تصویر بکشید؟

نورشتاین: نه، حداقل میتوانم بگویم که چنین دیدگاههایی خلاقیت مرا در مرحله تولید تحت تاثیر قرار ندادند. واکنشهای کاراکترها باید کاملا بر اساس تصمیم آنها وفرهنگ آنهاجلوه کند نه بر اساس فرمولی که من بنیان میگذاشتم.وگرنه کدام احمقی ممکن است(به خواست دیگران)سعی کند به صدای درختان گوش کند؟

در فیلم شما،باشو سری بزرگ و سقراط گونه دارد. چرا؟

نورشتاین:خب او میباید بصورت ملموسی به بینندگان معرفی میشد. درست مثل زمانی که شما یک پسربچه را میبینید پوشیده در لباسی کهنه که گردن و شانه های لاغرش را میپوشاند. بلافاصله حسی از ترحم و دلسوزی شما را در بر میگیرد. اما وقتی چهره او را میبینید که سرشار از بزرگمنشی،قدرت و حسی از طنز است، آنگاه در میابید که (خود) واقعی او کیست…او را بهتر میشناسید.کافیست که کمی از شانه های باشو را از زیر خرقه اش ببینید.آنگاه درمیابید که او کیست…برده ای در یونان،مجرمی در روسیه، یک زندانی در بازداشتگاه سیاسی یا دلقکی در دربار که میتوانست آزادانه انچه را که دیگران نمیتوانستند بگوید را به زبان بیاورد. کسی مانند سقراط یا دیوژن. این درست همان شرایطی است که افراد را شکست ناپذیر میکند.نه به این دلیل که از مرگ نمیترسند،بلکه به این دلیل که جرات و جسارت روبرو شدن با واقعیت را دارند و هیچ چیز نمیتواند آنها را تکان بدهد.

صحنه ای داشتیم که در آن چیکوسای در کنار باشو نشسته بود و در سکوت مطلق، بسیار ترسیده به نظر میرسید. وقتی که فیلمبرداری این صحنه تمام شد،من نمیتوانستم آنرا نگاه کنم. همیشه همینطور است. هیچوقت بلافاصله بعد از اتمام یک صحنه نمیتوانم آنرا نگاه کنم. نه به این دلیل که این صحنه خوب است یا بد…نه…بلکه به این دلیل که در خودم توانایی ارزیابی شایستگیهای آنرا نمیبینم. همیشه بعد از پایان فیلمبرداری، اگر فیلم را ببینم،فقط آنرا دیده ام، احساسش نمیکنم…درکش نمیکنم….

مترجم: مهبد بذرافشان

منبع: http://www.pelleas.net/aniTOP/index.php?title=yuri_norstein_interview

 

 

نورشتاین و روزهای زمستانی ، قسمت اول

ارسال شده توسط مهبد بذرافشان | در افراد, انیمیشن, مصاحبه | تاریخ ۲۱-۰۷-۱۳۸۶

۳

                   norstein.jpg winter-days-00.jpg

روزهای زمستانی (Winter days) یک انیمیشن بلند ۱۰۵ دقیقه ای اپیزودیک محصول سال ۲۰۰۳ ژاپن است. فیلم محصول درخشانی است از همکاری ۳۵ کارگردان بزرگ انیمیشن دنیا از کشورهایی چون ژاپن، چین، بلژیک، جمهوری چک ، انگلیس، هلند و کانادا . روزهای زمستانی بر اساس قطعه شعری به همین نام از شاعر بزرگ ژاپنی باشو Basho ساخته شده . سبک شعر رنکو Renku است. هررنکو تشکیل شده از مجوعه ای از اشعار کوتاه که توسط افراد مختلف سروده میشود.در رنکوی روزهای زمستانی بجر باشو که شعر را آغاز میکند، شعرای دیگری مانند:یاسویی ، جوگو، توکوکو و شوهی قطعاتی دارند . انیمیشن روزهای زمستانی هم بر همین اساس توسط کارگردانهای مختلفی شکل گرفته است. رهبری یا کارگردانی کل مجموعه به عهده کیهاچیرو کاواموتو Kihachiro Kawamoto ، بزرگترین کارگردان پاپت انیمیشن ژاپن بوده است. روزهای زمستانی علیرغم اینکه مجموعه بینظیری است از بهترین و شتاخته شده ترین کارگردانان انیمیشن جهان-از جمله یوری نورشتاین ، الکساندر پتروف، برتیسلاو پوجار، مارک بیکر و…- فقط نمایش محدودی در تعدادی جشنواره داشته و البته جوایزی هم کسب کرده اما ظاهرا تهیه کنندگان آن اصراری بر تبلیغ یا نمایش گسترده آن نداشته اند. مصاحبه ای که خواهید خواند، گفتگویی است با یوری نورشتاین، به بهانه اولین اپیزود روزهای زمستانی بنام Mad verse: In the withering gusts a wanderer، که نورشتاین کارگردانی کرده است. به دلیل طولانی بودن مصاحبه، آنرا در دو یا سه قسمت تقدیم شما میکنم.

تذکر: دربخشهایی از مصاحبه، نورشتاین و مصاحبه گر بحث در مورد انیمیشن را تقریبا به کنار میگذارند ومباحثات فلسفی و مذهبی را آغاز میکنند که بسیار هم طولانی است. خواندنش برای خودم جذاب بود-اینکه بدانیم کسی که دستپرورده نظام مارکسیستی است و قسمت عمده عمرش را در آن نظام زیسته ، تا این حد مذهبی است که میتواند یک مصاحبه تخصصی انیمیشن را به سوی زندگی قدیسان مسیحی بکشاند-اما در ترجمه برای وبلاگ ترجیح دادم که این قسمت ها را حذف کنم . به هر حال در پایان مطلب لینک منبع را خواهم داد. دوستانی که مسلما انگلیسیشان از من بهتر است میتوانند متن اصلی را بخوانند و حتما لذت خواهند برد.

***********************************************************************
ایده ساخت یک فیلم بر اساس یک مجموعه از اشعار باشو،نخستین بار به ذهن چه کسی رسید؟

نورشتاین: در واقع ایده ساخت چنین فیلمی بر اساس یک زنجیره اشعار یا به زبان ژاپنی رنکو(شعر زنجیره ای-شعر پیوسته)، از خود ژاپنی ها بود. این رنکو از ۳۶ قطعه تشکیل شده بود و هدف این بود که هر قطعه رابه یک کارگردان بدهند. کارگردانها محدودیتی در شیوه و سبک ساخت نداشتند در نتیجه هر کارگردان دقیقا بر اساس احساس و ادراک شخصیش، یک قطعه کوتاه انیمیشن میساخت واین قطعات بعدا به هم میپیوستند. ژاپنی ها میخواستند که این یک پروژه بین المللی باشد.در نتیجه کارگردانانی را از کشورهایی چون کانادا،چین،بلژیک ، روسیه و البته خود ژاپن دعوت کردند.هر کارگردان موظف بود که یک قطعه ۳۰ ثانیه ای بسازد، بعدا کارگردان هنری مجموعه کیهاچیرو کاواموتو قطعات را در کنارهم قرار میداد و بوسیله یک راوی که اشعار را میخواند، بین قطعات ارتباطی برقرارمیشد. من برای ساخت انیمیشن بر اساس سه قطعه شعرآغازین روزهای زمستانی انتخاب شده بودم. چیزی که بلافاصله به ذهنم رسید یک پسر بود که روی یک منقل در حال پختن غذاست. او چند قطعه زغال را در منقل می اندازد. در بک گراند شما میتوانید کوهستان را ببینید و هوا که برفی است و تپه هایی زنگار گرفته. پسر به منقل پشت میکند. با نگاهی تحسین آمیز به منظره خیره میشود .غذا کمی میسوزد. پدر(یا هر بزرگتر دیگری) وارد میشود و احساس میکند که غذا درحال سوختن است. درحال ناسزاگقتن یک قوری برمیدارد و روی غذا آب میریزد و همزمان به پسر ضربه ای میزند. پسر وحشتزده میشود. پدر همچنان که ناسزا میگوید سرش را بلند میکند و با دیدن منظره برفی روبرو خشکش میزند. آب همچنان از قوری بر روی منقل میریزد…

اما تهیه کننده با شنیدن این داستان به من گفت: به چی فکر میکنی؟ داستان از پاییز شروع میشود! زمستان بعدا از راه میرسد!!!و من ناچار شدم به صحنه دیگری فکرکنم و به جزئیات دیگر…

                                  winter-days-03.jpg

شعر زنجیره ای (linked verse) دقیقا به چه معناست؟ رنکوچیست؟

نورشتاین: کل رنکو گرد یک دایره میچرخد و از یک شاعر به شاعر دیگر انتقال میابد. نفر اول سه قطعه نخست را میسراید، بعد نفر دوم دو قطعه بعدی را و نفر سوم دو قطعه بعدی را و همینطور نفر چهارم و پنجم و…الی آخر . بعد از شاعر نخست که ۳ قطعه اول را میسراید، از شاعر دوم به بعد، هر شاعرابتدا آخرین قطعه از شعر قبلی را تکرار میکند و سپس دو قطعه به آن می افزاید. به این ترتیب مفهوم شعر زنجیره ای شکل میگیرد. مفهوم نهفته در شعر به تدریج شکل میگیرد و از یک شاعر به بعدی منتقل میشود تا نهایتا توسط یکی از شعرا کامل شود. تکمیل کننده حتی ممکن است همان نخستین شاعر باشد. در روزهای زمستانی ، باشو نخستین سه قطعه را آغاز میکند.او معلم و گرداننده بازیست. انرژی نهفته در سه شعر نخست ، تا آخرین قطعه را تغذیه میکند . ترجمه شعر هرگز نمیتواند به اندازه شعر اصلی اثرگذار باشد چراکه در فرهنگهای مختلف وزن ها متفاوتند و درنتیجه ریتم شعر نیز متفاوت است. شعر روسی و ژاپنی ساختمان کاملا متفاوتی دارند. یک ترجمه تحت الفظی از شعر گاهی کاملا نامفهوم از آب در میاید. ورا مارکواVera Markova، کسی که اشعار باشو را ترجمه کرد، شاعر بسیارخوبیست.خنده دار است که بگوییم کسی که شاعر نیست میتواند شعر ژاپنی را ترجمه کند. همین موضوع در مورد اقتباس از شعر ژاپنی به فیلم هم مصداق دارد. گاهی این اقتباس بسیار ناامید کننده میشود،بخصوص که بیش از۳۰ ثانیه زمان در اختیار نداشته باشی. جدا میگویم که بسیار ساده انگارانه است اگر تصور کنیم که یک قطعه فیلم ۳۰ ثانیه ای ، حتی قابل مقایسه با یکی از اشعار باشو است. فقط زمانی که تمام قدرت یک قطعه شعر در کوتاهی و موجز بودن آن شعر خلاصه شود، یک قطعه فیلم ۳۰ ثانیه ای ممکن است بتواند به آن شعر نزدیک شود. اما در این مورد خاص ( روزهای زمستانی) ما در یک موقعیت خاص محاصره شده بودیم. در محاصره شخص دیگری (شاعر) قرار گرفته بودیم . در سیلاب شعر دست وپا میزدیم و نمیتوانستیم خودمان را خلاص کنیم. هر خلاقیتی که بخرج میدادیم تحت تاثیر انرژی نهفته در رنکو بود. من آدم تیزهوشی نیستم، در نتیجه بسختی میتوانستم که جان کلام شعر را در یک فیلم ۳۰ ثانیه ای خلاصه کنم درحالیکه حتی یک دوبیتی ساده به تنهایی برای ساختن یک فیلم سینمایی کفایت میکند! شاید من میبایست قید نماهای معرف را میزدم و همه چیز را در یک نما تمام میکردم…اما به هرحال ، حالا دیگر خیلی دیر است …خیلی سخت است که چنین چیزی بگویم،اما کار کردن بر روی پروژه روزهای زمستانی بسیار سخت تر از کار بر روی پروژه شنل بود.من هرگز از بک گراندهایی با چنین جزئیاتی در شنل استفاده نکردم. با توجه به میزان کاری که برای روزهای زمستانی انجام شد، سرعت تهیه فیلم شنل در برابر سرعت تهیه روزهای زمستانی مثل سرعت نور بود! ۹ ماه تلاش برای چیزی حدود دو دقیقه تولید! و نتیجه؟ برای من چندان مایه دلخوشی نیست…اگرچه که تهیه کننده بسیار راضی بود. من فکر میکنم که نتوانسته ام لحن مناسب را پیداکنم . در مورد تکنیک و جلوه های بصری صحبت نمیکنم . در مورد لحن و آهنگ لازم برای اجرای تصویری آن سه قطعه شعر صحبت میکنم. میخواستم با آن شعرها راحت باشم. استادی دراین است که بتوانی یک راه و روش مناسب را جایگزین دهها راه نامناسب بکنی ، در این صورت است که با کاری که انجام میدهی احساس راحتی میکنی . در این صورت است که استادانه کار میکنی.

آیا میتوانید قطعه ای از باشو را که در اختیار داشتید، به زبان خودتان بخوانید؟

نورشتاین: Mad verse”
In the withering gusts,
a wanderer …
How much like Chikusai I have become

شعر جنون آمیز

درمیان تندبادهای ویرانگر

سرگردانم….

چقدر شبیه چیکوسای شده ام!

                      basho-5.jpg

و این چیکوسای دقیقا چه کسی هست؟

نورشتاین: یک شخصیت تخیلی در قصه های عامیانه ژاپنی هاست. بقدری به وجود او باور دارند که در بعضی شهرهای کوچک مردم او را به عنوان همشهریشان میشناسند! او یک دکان داروسازی دارد اماطبابت نمیکند! او یک دغلباز است و همه میدانند که او نمیتواند کسی را درمان کند.او بسیار شوخ وبذله گوهم هست…یک دلقک بیکاره…مثل احمق قصه های خودمان ایوانوشکا ( در عامیانه های روسی) رفتارهای احمقانه دارد، اما ابله نیست. برعکس بسیارهم زیرک و باهوش است. خودش را از قید و بند های زندگی رهانیده و نسبت به ثروت یا مذهب بی اعتناست. ژاپنی ها بسیار حیرت زده شدند زمانیکه این قطعه شعر را از باشو دیدند. آنها هرگز تصورنمیکردند که باشو و چیکوسای یکدیگر را دیده باشند. اما از دیدگاه من در فیلم-خداراشکر که من اینقدر نادانم!!!- باشو و چیکوسای حتما یکدیگر را ملاقات کرده اند. من صحنه را مانند یک سیرک دیدم و دو دلقک را در صحنه جای دادم. یک دلقک سفید بنام پیروت (باشو) و یک دلقک قرمز بنام هارلیکویین (چیکوسای) که میتواند شما را نیشگون بگیرد یا کلاهتان را قاپ بزند .

در فیلم شما، چیکوسای به اینسو و آنسو میرود و بوسیله چیزی شبیه بوق به درختان گوش میکند! درست مثل پزشکی که با گوشی به صدای تنفس بیمارش گوش میدهد .تمام است…اصلا نیازی به بیان چیزی نیست…نیازی به توسل به شیوه های هنرمندانه برای نشان دادن لودگی او نیست…

نورشتاین: صداهای متعددی (در این صحنه) وجود دارند، صدای یک دارکوب ، پرواز یک زاغچه، یک کرم که برگها را میجود…این بخش با صداهای درحال اوج زمانی پایان میگیرد که باد شروع به وزیدن میکند. چیکوسای باید با کمک صداهای پنهان معرفی میشد. درست همانطور که یک زلزله آغاز میشود.در ابتدا شما صداهایی را میشنوید انگار که زمین نفس عمیقی میکشد ، این یک هشدار برای شروع است و بعد لرزش شروع میشود. این صحنه هم مثل همان نفس عمیق شما را برای کل ماجرا آماده میکند. من با همین شیوه شروع پاییز را نشان دادم و همزمان چیکوسای راهم معرفی کردم . وگرنه میشد برای نشان دادن پاییز و زمستان فیلمی ساخت که چگونه درختان پیر نفس میکشند، چگونه غژغژ میکنند، چگونه ناله میکنند، چگونه شاخه ها از سرما میلرزند، چگونه درختان از نفس می افتند ویخ میزنند و…..

شما گفتید که نتوانسته اید لحن مناسب را برای برگرداندن شعر روزهای زمستانی به انیمیشن پیدا کنید. ممکن است توضیح دهید که چه چیز اشتباه بود؟

نورشتاین: شاید بهتر باشد که اپیزود را از اول شرح بدهم. چیکوسای درحال قدم زدن و گوش کردن به درختان و لگد زدن به برگهای خشک است که ناگهان کسی را میبیند. چیکوسای به آن شخص نزدیک میشود. برای او چه اهمیتی دارد اگر آن شخص باشو باشد؟ احتمالا او اصلا نمیداند باشو کیست. بعلاوه بر اساس تمام شواهد ایندو هرگز یکدیگر را ملاقات نکرده اند. اول به این دلیل که یکی از این دو( چیکوسای) یک شخصیت داستانی است! دوم اینکه ایندو نفر متعلق به دو دوره متفاوت از تاریخند. قبلا اشاره کردم که ژاپنیها چقدر از دیدن باشو و چیکوسای در کنارهم حیرت کردند. آنها گفتند که هرگز به چنین موقعیتی فکر نکرده بودند. من نمایش این موقعیت را مدیون نادانی و عدم آگاهیم از تاریخ ژاپن هستم. من فقط میدانستم که باشو در شعرش از چیکوسای نام برده است. به همین دلیل باشو و چیکوسای برای من به یک اندازه اهمیت پیدا کردند!!!. به هر حال(در فیلم) آنها هر دو به یک اندازه فقیرند. هردو سوراخهایی در کیمونوهایشان(که به هم هدیه میدهند) دارند. اما در واقعیت، مبادله بین این دو شخصیت اصلا اینگونه نیست. مبادله فیزیکی نیست. مبادله بین شاعر است و مخلوقش در یک شعر…در فیلم هردو آنها ژنده پوشند.اما این ژنده پوشی باید باعث خنده شود،نه اینکه حس غمخواری و شفقت را در بیننده بیدار کند. جوهره داستان من در همین مبادله کهنه پاره ها بین دو آدم معمولیست که سرشار از حس زندگی هستند و رسیدن به هماهنگی ،اگرچه که باشو نه یک آدم معمولی، که یک شاعر بزرگ بوده….

                          basho-6.jpg

بنظر نمیرسد که باشو علیرغم اینهمه استعداد ، انسان مغروری بوده ؟

نورشتاین: مغرور؟ بنظر شما کسی که چنین شعری میگوید میتواند مغرور باشد؟

شاید آن باد

که سرما دمیده در روح من

استخوانهای شما را(نیز) از هم بپاشاند

چیزی در این شعر وجود دارد که ذره ای غرور آشکار کند؟ در قلب او حتی برای لحظه ای هیچ جایی برای غرور نبوده… بگذریم…بیایید به بحث خودمان برگردیم…داشتم میگفتم که چیکوسایی غریبه ای را در در جنگل میبیند (که ما میدانیم باشو است). چیکوسای متوجه میشود که غریبه در حال شکار شپش های درختان است. او مثل یک بچه مجذوب حرکات غریبه میشود و بعد او هم مینشیند و به باشو در شکار شپش ها کمک میکند!کمی بعد تر، زمانی که باشو سوراخهایی در لباسهایش پیدا میکند، چیکوسای نیزسوراخهایی در لباسش میابد. نهایتا آندو شروع میکنند به مقایسه سوراخهای لباسهایشان…کدامیک بزرگتر است؟ چیکوسای وانمود میکند که او هم مثل باشو یک مسافر است و شروع میکند به رجز خوانی.بعد متوجه میشود که کلاه باشو بسیار مستعمل و غیرقابل استفاده است. درنتیجه کلاه خودش را به باشو میدهد و کلاه او را میگیرد واز هم جدا میشوند. باد به شدت شروع به وزیدن میکند و کلاه چیکوسای را با خود میبرد. چیکوسای به دنبال کله میدود و سعی میکند آنرا بگیرد و بالاخره با کمک عصایش موفق به گرفتن آن میشود. اما متوجه میشود که سوراخی که درکلاه بود بزرگتر شده است . او دوباره کلاه را به آسمان پرت میکند. یک وزش شدید باد کلاه را در هوا میچرخاند. در همان حال باشو نیز در جهت مخالف در حال دور شدن است. درحالیکه باد و برگها لباسهایش را کثیف و آلوده کرده اند.اما او اهمیت نمیدهد و به راهش ادامه میدهد…

به هرحال این کل داستان بود…وقتی که من در رابطه با لحن داستان و روح حاکم بر آن صحبت میکنم، منظورم این است که نتوانسته ام ظرافت نهفته در زیر سادگی ظاهری این دو شخصیت را نشان بدهم.منظورم آنچیزیست که نقش سرنوشت و تقدیر را تشدید میکند.تقدیر یک مسافر ساده . تقدیر مردی که سرنوشت میپذیرد و میتواند در هر لحظه که سرنوشت برایش رقم زده بمیرد. من میخواستم ماهیت انتقال از یک موقعیت ساده کمیک به یک موقعیت تراژیک را نمایش بدهم. من حتی از صدا ها برای رسیدن به این ماهیت استفاده کردم. وقتی که آن باد تند شروع به وزیدن میکند و تا آنجا پیش میرود که گویی قصد پاره کردن لباسهای کاراکترها را دارد، صدای زنگهای یک صومعه شنیده میشود. در آغاز این فقط صداییست در بک گراند صداها، اما در پایان این صدا بر کل فضا تاثیر میگذارد. زنگها با قدرت هرچه تمامتر نواخته میشوند. گویی درحال رقم زدن سرنوشت هستند.

مترجم:مهبد بذرافشان

منبع: http://www.pelleas.net/aniTOP/index.php?title=yuri_norstein_interview

کاراکترهای قابل اعتماد

ارسال شده توسط مهبد بذرافشان | در انیمیشن, مباحث تئوریک | تاریخ ۱۸-۰۷-۱۳۸۶

۷

این مطلب را میخواستم دیشب بلافاصله بعد از publish کردن پست قبلی بنویسم که مقدور نشد. جریان این است که پس از ترجمه مطلب قبلی در مورد مجموعه Mamma Mirabelles Home Movies مطابق معمول شروع کردم به بازخوانی و جستجوی اشتباهات تایپی و ویرایشی احتمالی. همیشه در چنین زمانهایی ، نکات کوچکی در متن ترجمه شده توجه من را به خود جلب میکنند و اینبار هم توجه من به یک کلمه کوچک در این مقاله جلب شد :

اگراطلاعاتی که یک فیلم مستند به بیننده میدهد با کاراکترهای دوست داشتنی و قابل اعتماد برای کودکان همراه شود…

دقت کنید…صحبت از کاراکتر قابل اعتماد است !!! تا به حال چنین واژه ای آنهم در رابطه با یک شخصیت انیمیشنی به گوشتان خورده؟ اصلا مگر قرار است که بچه زبان بسته ما به یک شخصیت کارتونی اعتماد بکند؟ یا ما خیلی کارمان را سهل و ساده می انگاریم، یا آنها زیادی کارشان را جدی میگیرند!!! بیایید منصف باشیم . در رابطه با گزینه نخست و اینکه اغلب ما کارمان را بسیار سهل و ممتنع تلقی میکنیم تردیدی نیست. نهایت تلاشی که اکثر ما در خلق یک کاراکتر به خرج میدهیم این است که مخاطب از دیدن کاراکترمان وحشت نکند!!! چیزی در این حد: قشنگه…مگه نه؟!!! در مورد دوم باید بگویم که (به نظر من) آنها کارشان را آنچنان که باید و شایسته هنری بنام انیمیشن است جدی میگیرند، نه بیشتر و مسلما نه کمتر. برای این طرز تلقی دلیل دارم .چند نفر از شما میتوانید ۳ کاراکتر را در انیمیشن های وطنی تولید شده در ۵ سال اخیر نام ببرید که در ذهن کودکان بین پنج تا ده ساله ما ماندگار شده باشند؟ ( شخصیت های انیمیشن های ویژه نیروهای انتظامی و بهینه سازی و راهنمایی و رانندگی و… را کنار بگذارید، مخاطب اصلی آنها علیرغم موفقیت چشمگیرشان کودکان نیستند). در یکی دو سال اخیر و به همت آن موسسسه خییییلی بزرگ متولی انیمیشن ایران و همچنین کانالهای متعدد تلوزیونی ، همه ما این سعادت را داریم که هرروز و در چند نوبت بتوانیم انواع انیمیشن های تولید داخل را ببینیم . اما من شخصا از میان این همه محصولات رنگارنگ حتی یک نمونه را هم سراغ ندارم که بچه ها حاضر باشند برای بار دوم به تماشایش بنشینند. حالا کسانی که خیلی دارای عرق ملی میهنی هستند و رگ گردنشان زود متورم میشود خونسردیشان را حفظ کنند….بحث بر سر ظاهر و رنگ و لعاب نیست. انقدر منصف هستم که قبول کنم بسیاری از تولیدات یکی دو سال اخیر به لحاظ تکنیک ساخت و ارائه تصاویر کم نقص به مرزهای قابل قبولی حتی در سطح جهانی رسیده اند. بحث بر سر کمیت است و بالاخص در اینجا داریم از مقوله مهمی که انیمیشن بدون آن مفهومی ندارد صحبت میکنیم: کاراکتر،آنهم از نوع قابل اعتمادش!!! یعنی اینکه ما موجودی را خلق کنیم که کودک خردسال ما به او به همان چشمی نگاه کند که به پدر و مادر یا معلمش نگاه میکند. او را باور کند.به او اعتماد کند. بگذارید یک نمونه کمیک-دراماتیک-تراژیک را برایتان مثال بزنم:

در طول تابستان گذشته هر روز ظهر برنامه ای از شبکه پنج تهران پخش میشد بنام تماشاخانه. در این برنامه هرروز یک فیلم سینمایی-اغلب انیمیشن- نمایش داده میشد. اما گویی حضرات تولید کننده این برنامه از اینکه هرروز به بیننده محترم فیلم انیمیشن خارجی تحویل میدادند خیلی شرمنده بودند و سعی داشتند خطایشان را یک جوری تعدیل کنند!!! در نتیجه قبل از نمایش هر فیلم ،یک مصاحبه گر نوجوان به سراغ بچه ها میرفت و مصاحبه ای از این دست شکل میگرفت:

مجری: سلام

بچه:سلام

مجری: تو تماشاخونه رو میبینی؟

بچه:آره

مجری: بیشتر چه انیمیشن هایی رو دوست داری برات پخش کنیم؟

بچه : انیمیشن های ایرانی

مجری: چرا؟

بچه: (در اینجا لحن بچه ها بسیار حکیمانه میشد) چونکه انیمیشنهای ایرانی مال فرهنگ ما میباشند و بسیارخوب میباشند و ما میباید که از انیمیشنهای ایرانی حمایت کنیم وآنها خیلی خوب میباشند…

مجری:( با لحنی که گویی اولین مرتبه است که چنین سخنان پند آموزی میشنود) ا….چه جالب…آفرین،آفرین، حالا بگو ببینم،امروز دوست داری چه فیلمی ببینی؟

بچه : اوگی، اسپایدرمن۳، شرک۳، گارفیلد ۲، پلنگ صورتی……

خب؟ داستان را گرفتید؟ شخصیتهای باورکردنی بچه های ما همینها هستند . شما میتوانید قبول نکنید، اما واقعیت این است که بچه ما به اسپایدرمن و شرک بیشتر از تمام شخصیتهای تولیدی موسسه خیلیییییییی بزرگ متولی انیمیشن ایران باور دارد. با پاک کردن صورت مسئله هم مشکل حل نمیشود. تقصیر را به گردن تکنولوژی و پول و امکانات و امریکای جهانخوار و ….نیندازید. پای انیمیشن ما از جای دیگر میلنگد. قبول کنید که کاراکترهای انیمیشنهای تولید وطن، طوطی های بال وپر ریخته ای هستند که پیام میدهند و پیام میدهند و پیام میدهند….اگر خیلی دلتان میخواهد که از تولیدات وطنی دفاع کنید، من خودم چند نمونه خوبش را سراغ دارم که خوشبختانه یا متاسفانه انیمیشن نیستند. چند سال به عقب برگردید، حتما هنوزهم میتوانید با بیاد آوردن حضور درخشان کلاه قرمزی و پسر خاله لبخند به لب بیاورید. دو کاراکتری که ثابت کردند قابل اعتماد بودن لزوما مساوی با زیبا بودن نیست. کلاه قرمزی اصلا زیبا نبود ولی انقدر باورپذیر بود که بجای اینکه نطق کند: بچه ها لطفا به آفتاب خیره نشوید چون چشمتان آسیب میبیند، خودش برود روی بام،به آفتاب زل بزند، چشمش درد بگیرد، اصلا از رو نرود، کارخودش را توجیه بکند، آسمان و ریسمان را به هم ببافد که ثابت کند با عینک آفتابی خیلی هم خوشگل تر است و نهایتا بدون هیچ پیام اخلاقی گل درشتی ، بچه ما خودش به این نتیجه برسد که نگاه کردن به خورشید میتواند خطرناک باشد. کمی اگر به عقب تر برگردید تمام کاراکترهای مدرسه موشها را را هم صاحب همین خصوصیات قابل اعتماد بودن و باورپذیر بودن میابید. اصولا به نظر میرسد که ما در حیطه تولیدات عروسکی همیشه موفق تر بوده ایم…دلیلش؟ بسیار زیاد است…میتوان از خاستگاه فرهنگی و اجتماعی عروسک در تاریخ ایران شروع کرد تا………. بدم نمیاید این بحث را ادامه بدهم . کمی فرصت اگر پیدا کنم تا ذهنم را سروسامان بدهم اینکار را خواهم کرد. عجالتا کاراکترهایمان را دریابیم… خیلی قشنگن،مگه نه؟؟؟

مستند+انیمیشن یا انیمیشن+مستند؟

ارسال شده توسط مهبد بذرافشان | در انیمیشن, مباحث تئوریک | تاریخ ۱۷-۰۷-۱۳۸۶

۰

 بخش خردسالان موسسه نشنال جئوگرافیک National Geographic، تلوزیون بی بی سی و استودیوی فیلمسازی رولو Rolo filmsمجموعه دیدنی و لذت بخشی را برای کودکان پیش دبستانی آماده کرده اند که به زبان ساده به بررسی حیات وحش میپردازد. این مجموعه دیدنی ترکیبی است از انیمیشن دوبعدی و فیلم زنده.آخرین شماره مجله Animation Magazine نگاهی دارد به این مجموعه:

                  mama00.jpg

اگر شما هم در فکر ساختن فیلمی هستید که ترکیبی باشد از انیمیشن دو بعدی و فیلم زنده، باید گفت که بسیار خوش شانس هستید.چراکه یکی از بهترین نمونه های ترکیبی از این دست برای الگو گرفتن در اختیار شماست.مجموعه ای بنام Mamma Mirabelles Home Movies از دو موسسه بسیار قدرتمند، حرفه ای و غنی نشنال جئوگرافیک و بی بی سی .

ایده ساخت چنین مجموعه ای چندین سال پیش شکل گرفت.زمانی که بخش کودکان نشنال جئوگرافیک، به سرپرستی دانا فریدمن مه یرDonna Friedman Mier، تصمیم گرفتند که از آرشیو غنی موسسه برای آموزش به کودکان استفاده کنند. دانا فریدمن میگوید: “وقتی که من وارد موسسه نشنال جئوگرافیک شدم-چیزی حدود ۱۴ سال پیش-برنامه ای بنام Really Wild Animals در حال پخش بود. ما فکر کردیم که چرا ما نتونیم با کاراکتر های دوست داشتنی و داستانهای جذاب و با استفاده از همین فیلمهای مستند عالی نشنال جئوگرافیک ، مجموعه ای برای بچه ها بسازیم؟خب ما شروع کردیم به در میان گذاشتن ایده هامون با گروههای حرفه ای“. پس از مرحله گسترش و شکل گرفتن ایده ها، نهایتا طراحی های اولیه و کانسپت هایی که توسط اریک بریس Eric Brace آماده شده بودند، الهام بخش لئو نیلسن Leo Nielsen کارگردان ، تارا سورنسن Tara Sorensen دستیار تولید و اندی یرکز Andy Yerkes نویسنده داستان شدند. بطور منطقی فرض بر این بود که این مجموعه باید کودکان و والدین را به یک اندازه جذب کند. شخصیت اصلی این مجموعه که با صدای ونسا ویلیامزVanessa Williams(خواننده-پوکوهانتاس) همراهی میشود، یک فیل مهربان و پرحرف با خصوصیات مادرانه بنام میرابل Mirabelle است که از تعدادی حیوان خردسال نگهداری میکند. فیل چشم درشتی بنام مکس، یوزپلنگ دانایی بنام بو، گورخری بنام کارلا و سه میمون شیطان بنامهای: کیپ، فلیپ و چیپ در هر قسمت از مجموعه به گرد میرابل جمع میشوند تا او نکاتی را در مورد زندگی در طبیعت و حیات وحش به آنها (در واقع به بینندگان خردسال) بیاموزد.

فریدمن میگوید: “نکته ای که این مجموعه را منحصر به فرد میکند ارائه بهترینهایی بود که چند گروه حرفه ای میتوانستند ارائه بدهند وتمام اینها در قالب یکی دیگر از تولیدات منحصر به فرد نشنال جئوگرافیک برای کودکان. مخاطبین خردسال احتمالا علاقه چندانی به دیدن یک فیلم مستند ندارند.اما اگراطلاعاتی که یک فیلم مستند به بیننده میدهد با کاراکترهای دوست داشتنی و قابل اعتماد برای کودکان همراه شود،آنوقت قضیه فرق میکند.

وظیفه خلق کاراکتر های نرم و لطیف بخش انیمیشن مجموعه به عهده کارگردان شناخته شده انگلیسی لئو نیلسن و اعضای تیمش در کینگز رولو فیلمز گذاشته شد. آنها برای ساخت این انیمیشن از نرم افزار سل اکشنCelAcion کمک گرفتند. نیلسن میگوید: یکی از نکات قوت این مجموعه این است که انیمیشن ها کاملا دستی و سنتی بنظر میرسند، یک نمونه کاملا اروپایی، نه مثل یکی از آن تولیدات پرهزینه ساخت یک استودیوی عظیم. نرم افزار سل اکشن به ما کمک کرد که آن حالت های سنتی را به انیمیشن بدهیم. با رنگ گذاری های پاستلی و سایه های نرم . خیلی عالی بود که مجبور نبودیم کار را به لهستان یا پراگ بفرستیم. یعنی سیستمی که تا چند سال پیش برای استفاده از تکنیک های آرتیستیک مجبور بودیم انجام بدهیم.

                    mama02.jpg

یکی دیگر از چالشهایی که گروه انیمیشن در پیش رو داشتند، تطابق قسمتهای انیمیشنی با فیلمهای زنده ای بود که توسط بی بی سی و با استاندارد پال pal فیلمبرداری شده بودند و بعد تبدیل مجدد آن به سیستم NTSC جهت نمایش در امریکا. این تغییر سیستم ، صدا گذاری را هم تحت تاثیر قرار میداد و تیم تولید مجبور به ضبط و صدا گذاری مجدد میشدند. جدای از خصوصیات تکنیکی کار، نکته دیگری که در مورد این مجموعه جلب توجه میکند پیام رسانی پنهان و آرام آن است. نیلسن میگوید: ما نمایش های متعددی داشتیم و متوجه شدیم که هم بچه ها و هم بزرگسالان تحت تاثیر واقع میشدند. بچه ها هیچ نکته ای را از دست نمیدادند. آنها پیام و نکات اموزشی را تماما دریافت میکردند. رنگ آمیزی های زیبا و ترانه های اوریجینال هم به برقراری ارتباط بین ما و کودکان بسیار کمک میکردند. فکر میکنم که این مجموعه به یک نمونه شاخص برای تمام کانالهای تلوزیونی تبدیل شود.

ترجمه: مهبد بذرافشان

منبع:Animation Magazine/October 2007

برگزیدگان دوسالانه تصویرگری براتیسلاوا

ارسال شده توسط مهبد بذرافشان | در انیمیشن, تصویر سازی | تاریخ ۱۴-۰۷-۱۳۸۶

۰

نمایشگاه دوسالانه تصویرگری براتیسلاوا برگزیدگان امسال خود را معرفی کرد. نگاهی انیماتورانه ! می اندازیم به آثار منتخب این دوره

bratislava00.jpg

bratislava06.jpg

bratislava07.jpg

bratislava09.jpg

bratislava01.jpg

bratislava02.jpg

bratislava03.jpg

free hit counter
hit counter